جمال الدین اکرمی
از ویژه نامه نادر ابراهیمی - کتاب ماه کودک و نوجوان آبان 80
از کنار سنگ سایهها که پائین میآیم، دوست بزرگ «هلیا» را میبینم که از پایبندست درهها بالا میآید؛ با قدی بلند و موهایی جو گندمی. جوری از شانههای جاده بالا میرود که انگار برای رسیدن به دامنههای کلکچال هزار سال وقت دارد. عطر بهار نارنج از لای انگشتهای جوهریاش، تا این سوی کمرگاه دره[ا قد میکشد.
از شانههای شادی بالا میروم. چندمین پنجشنبهای استکه در کوهستان میبینمش. کنار درختچه بیدی که گیسوان مجنونش را روی تأثر آب رها کرده. تکیه میدهم و میخوانم:«بخواب هلیا، دیر است. دوده دیدگانت را آزار میدهد. دیگر نگاه هیچکس بخار پنجرهات راپاک نخواهد کرد...» هنوز یکسال دیگر مانده به پائیز 80. یکسال دیگر مانده تا گزارش بیفتد به آنطرف پنجرههای بیمارستان و نیم آنچه را که از خاطرات هلیا توی ذهنش مانده، فراموش کند.یک سال دیگر، در چنین روزهایی دکتر معالجش، به آدمهای دور و نزدیک خواهد گفت:«او را ببرید به خانهاش. بار دیگر به شهری که دوستش میداشت. آنجا دیدگان نمناک هلیا انتظارش را میکشد!»
راستی، حالا «هلی» چند سالش است؟ با انگشتان دست حساب میکنم.پائیز 45 ، هفت سالش بود، پس حالا میشود 42 سالش، 42 سال تمام. پس در پایان این قرن میشود62 ساله! آن وقت آن دو، نخستین قرار قرنِ جدیدشان را پای کدام پنجره خواهند گذاشت؟ پای همان دریچههای بهار خوابی که روبه شوق پنبه زارها و تنفس نارنجها باز میشد؟
از تنهی بید، چوبدستی جدا میکنم و جاده را پایین میروم. نزدیکش که میرسم، انگار صدایم میکند:«پیر مرد، تو بز مرا ندیدی؟»
با تعجب میپرسم:«مگر شما هم بز گم کردهاید؟»
سری تکان میدهد و می"وید:«باید چیزی داشته باشی تا گمش کنی. من آبادیای را میشناختم که همهء مردمش بزشان را گم کرده بودند. نه نیلبکی بود و نه گلهای. فقط این چوبدستیها براشان مانده بود. تو اهل آنجایی؟»
با تعجب میگویم: «دوست هلیا، مثل اینکه مرا به جا نیاوردهاید. من یکی از چند هزار خواننده کتابهایتان هستم. شما «سنجابها» را به خاطر نمیآورید؟ و بقیه را: «آتش بدون دود»، «قصه گلهای قالی»، «کلاغها»، «بزی که گم شد»، «دور از خانه»، «افسانهی باران»، «پدر چرا توی خانه مانده» اینها را یادتان میآید؟»
بی آنکه حرفی بزند، به آسمان آبی چشمدوخته، انگار در جادههای سحابی،دنبال کسی یا چیزی میگردد. هنوز خیلی حرفها دارد که با هلیا بزندو میگوید:«فقط میدانم که چیزی را گم کردهام.» و روی تخته سنگ جا به جا میشود. شاید آنقدر اینجا بنشیند تا کوهستان از جادههای شانههایش بالا برود.
به شوخی میپرسم: «آقای ابراهیمی، هنوز هم سلام سر آغاز دردناک یک خداحافظی است؟» حالا از جایش بلند شده و یک پله دیگر از دامنهها بالا رفته. انگار هنوز هم هزار سال دیگر وقت دارد تا خودش را به کلک چال برساند.
دلم میخواهد همیشه ببینمش؛ هر پنجشنبه آینده، با همان قامت کشیده و شانههای تنومندش. بار دیگر در کوچه[ای شهری که دوستش میداشت.
هنوز تا پاییز 80 هزار هزار لحظه باقی مانده بود. زیر لب میخوانم:«بخواب هلیا، عابر در جست و جوی پارههای یک رویا ذهن فرسودهاش را میکاود.»