تا ... " نشان" خواهد بود ...
آنکس که پاسخ میدهد، مرتضی ممیّز است
آنکس که می پرسد، نادر ابراهیمی:
گفت و گویی است با اَبَرمردِ گرافیک ایران
1)
بی تردید، یکی از بزرگترین آرزوهایمان _ بی تردید _ این بود که نقاشی به نام مرتضی ممیّز، با آن امضای خاصّ، قصّه هایمان را مصّور کند. بی تردید، یکی از بزرگترین آرزوهایمان بود.
آن روزها را می گویم، در آن سالهای دور، حالیا بسیار دور، انگار که سالهای کودکی، که غبار برخاسته از سم اسبِ تندتازِ زمان، اینگونه می کوشد که محوشان کند، که کِدِر و خواب گون، که چیزی میان کابوس و رؤیا. آن روزها را می گویم. در آن سالها.
این برای قصّه نویسِ نوپایی که احتمال می رفت، احتمالِ کمی، که قصّه اش در «کتاب هفته» یا هر مجلهء ادبی معتبر چاپ شود، یک رؤیا بود: نزدیکِ نزدیک، دورِ دور. نه آنکه ممیّز، در آن روزها، یک نقّاش و گرافیستِ نامدار و یک چهرهء جهانی بود که ما چنان دلبستهء تصویرهایش بودیم؛ نه بابا … ممیّزِ آن روزگار، چندان اسم و رسمی نداشت که واقعاً اسم و رسم باشد؛ سهل است که گروهی از نقّاشان و گرافیست های خام اندیشِ زود بر مسندِ قضاوت نشین، بَدَش را هم می گفتند، که چرا هنر را به ژورنالیسم آلوده است، و بالانشینی نمی کند، و بر عوام النّاس فخر هنر نمی فروشد و به هنگام عبور از برابر مطبوعات، دستمال پیش بینی نمی گیرد، و به بختِ ارائهء آثارش _ در آینده _ در نمایشگاه هایی برای خواص و شبه روشنفکران، دل خوش نمی کند …
مهم، شهرتِ او نبود؛ دلنشینی و جذابیّتِ ساحرانهء کارش بود _ برای ما جادو، جادوگری، کَلَک، فن، خلوص، ادراک. شهرتش نبود که ما را اسیر میکرد، نه، نو اندیشی و نو گراییاش بود، و نفوذی که خطوط محکم و جوشیده از اعتقادش در بینندهء نقش و خوانندهء اثر میکرد، و رابطهء رازمندانهای که میان مفهوم قصّه و تصویرهای خود برقرار می کرد، و آن حسِّ تر و تازه یی بود که به ما میداد که ما انگار قصّه مان را، از نو، به شکلی دیگر، باز میخواندیم و باز میفهمیدیم.
ممیّز، آنوقت ها، یم حضور ساده نبود، یک ظهور بود.
مرتضی ممیّز، از همان آغاز جوانی و رسّامی، در واقع مملو از آن حسّی بود که اگر چند هزار سال پیش به دنیا می آمد و آن حس را با خود داشت، مسلماً به ریاست قبیله و مقام منیعِ بزرگ جادوگران روستا می رسانیدش؛ و چه بسا به او توانِ آن می داد که با سحر قلم، دردِ شکارگرِ زخمیِ قبیله را نیز تسکین بخشد.
دستِ بر قضا، نخستین قصّهء منِ نو نویسِ شیفتهء ممیّز را ممیّز، مصّور نکرد. مصّوری به نام خسرو کرد که او هم کارش زیبا بود؛ امّا ناپدید شد ... و بعد ... بعدها ... ما هم حق داشتیم به ارزوهایمان برسیم، که رسیدیم:
امّا مرتضی، فقط یک امضا نبود. او در همه جای تصویرهایش جاری بود. آنطور که موضوع و محتوای قصّه را در همه جای تصویرهایش نشان می داد. او _ بی تردید _ علمِ کیمیاگری می دانست. بی تردید، کیمیاگری.
این همان ممیّزِ ان سالهای در غبارِ سم اسبِ زمان مانده است که امروز، من، با غرور، کتاب کوچکی دربارهء او و آثارش می نویسم. با غرور، فقط کتابّ بسیار کوچکی.
و این همان ممیّز است که راه خود را، سرسختانه و آرام، از میان ژورنالیست ها، ابتذال گرایان، تهمت زنندگان، بیکارگانِ شبه هنرمند، تنگ نظران، خیلِ بخیلان، و از میان دهلیز بلندِ وسوسه ها، دشمنی ها، سوداگری ها، خودنمایی ها، خودفروشی ها، و از پا افتادگی ها باز کرده است و به مقامِ افتخار آفرینِ « یکی از بزرگترین گرافیست های جهان ما» رسیده است؛ البته افتخار آفرین برای ما و وطن ما، نه برای خود او که مسلماً، پا برهنه و در به در، به دنبال افتخار ندویده است؛ بلکه فقط، کار کرده است، کار ...
2)
آقای ممیّز! ما می گوییم راهی که در انتهای آن، منزلگاه یا تصوّر منزلگاهی وجود نداشته باشد، راه نیست؛ و انسانی که از پیمودن این راه، هدف، مقصود و مقصدی نداشته باشد، انسان نیست. مستقل از آن حرکت کلی که در تن تاریخ هست، و یا بدون در نظر گرفتن ان، من می خواهم که تو، در قدم اوّل، به وضوح بگویی که هدفت، به عنوان یک گرافیست _ و حالا، البته یک گرافیستِ بزرگ _ چیست؟ و خودِ هنر گرافیک، واقعاً، چه کمکی می تواند به ایجاد ارتباط، یا به ادراکِ متقابل، یا وصول به وحدتِ اندیشگی، یا به هر حال به بهتر شدن زندگی، بکند؛ حتی اگر نه در حال، در آینده.
ممیّز: به اعتقاد من، منزلگاه، یعنی آن چیزی که تو منزلگاهش مینامی، در هر صورت، وجود دارد. دست کم، تصوّرش وجود دارد. بله، من به این مسأله معتقدم؛ و کاری که من می کنم، یک تولید مثبت است، در همان راه. من، مسأله را، البته به صورت یک تولید می بینم. «الهام» و کلماتی نظیر این، آنطور که بعضی ها به آن اشاره می کنند، برای من، عاری از هر معناییاست. من همیشه یک کارگر بوده ام؛ یعنی ادمی که به اعتبار کارش، آدم است. و این اعتقاد قطعی من است که آدمیزاد، باید کار کند _ در هر شرایطی؛ در سخت ترین و بهترین شرایط. فرقی نمی کند. طبیعتاً، با این برداشت، کار من یک کار فرهنگی است و مسیر این کار یک مسیر فرهنگی. حالا، به عقیدهء تو، یک حرکت فرهنگی مثبت، یک حرکت سازنده و آینده نگرانه نیست؟
_ چرا... چرا ... امّا تو دربارهء هنر گرافیک حرف نزدی. این هنر، راه به کجا می برد؟ آیا هم الان، در شرایط کنونی، این هنر، در خدمت سرمایه داری نیست؟ در خدمتِ تحمیق کنندگان مردم، و رنگ کنندگان شان؟
_ اینطور به مسأله نگاه نکن! به ذات و جوهر قضیّه توجه کن، نه در مورد مصرفی که گاهی در شرایطی پیدا می کند. فکر می کنم این مثل را خود تو زده یی _ در مورد چاقو _ یا جایی نوشته یی که چاقو، فی حدّ ذاته، بد نیست. خیلی هم خوب است. امّا بعضی ها با آن، شکم پاره می کنند. تو، اگر هنر گرافیک را متهم می کنی که به خدمت سرمایه داری در آمده، راجع به «کلمه» چه می گویی؟ تو، به عنوانِ نویسنده، با چه چیز می نویسی؟ کلمه. نه؟ خب! آیا خیلی از حکومت ها با کلمات، مردم را نابود نمی کنند؟ پس، کلمهء بد وجود ندارد، همانطور که گرافیک بد وجود ندارد. فقط نظام بد وجود دارد و نظام خوب. در یک جمع بندی، باید بگویم که هر کوششِ بشری، می تواند بارِ منفی هم داشته باشد. ما، به دلیلِ این باری که بر گردهء هنرها می گذارند، هنرها را نفی نمی کنیم، بارگذاری را نفی می کنیم. نیست؟
_ بله، همینطور است ... حالا، با این مقدمه، بگو ببینم، واقعاً چه می بینی در چهرهء هنر گرافیک؟ آیا می بینی که بتواند به داد و درد مردم برسد؟
_ قطعاً ... و به آن دلیل روشن، که، این هنر، تنها هنری ست که مردم، در همهء زمانها، و نه فقط در ایام فراغت، به آن توجه می کنند، هنر گرافیک، مثل سینما، نقّاشی، مجسمه سازی و یا تآتر نیست. مردم، فقط در اوقاتِ فراغت، یا استراحت، یا بیکاریشان به سینما، تآتر، نقاشی و حتی ادبیات می پردازند. نه؟ حتی داستان نویسی خودت. مردم، کی، نوشته های تو را می خوانند؟ مسلماً وقتی که کار نمی کنند و در حال استراحت یا فراغت اند. امّا هنر گرافیک، در تمام لحظه های زندگی انسان حضور دارد، مورد مصرف است، جلوی چشم است، و جزو زندگی ست و به همین دلیل هم، گرافیست، واقعاً یک آدم متعهد و مسئول است.
_ مثل هر هنرمند واقعی دیگر.
...
3)
مرتضی ممیّز، بعد از کتاب هفته و کتاب ماهِ ان روزگار، در خیلی از هفته نامه ها، ماهنامه ها و فصل نامه ها کار کرد، روی جلد کتابهای بسیاری را مصوّر کرد، پوسترها و آفیش های متعددّی ساخت، شرکت ها و مؤسسات و سازمانهای فراوانی را «نشاندار» کرد، و حتی، گهگاه، بنا به موقعیت و تشخیص دقیق و بی باکانهء خود، کارِ تنظیم و صفحه آرایی برخی از انتشارات فرهنگی _ هنریِ دولتی را نیز بر عهده گرفت؛ اما هرگز، هرگز ذلیلِ هیچ کجا نشد و سایهء هیچ چیز و هیچکس بر سرش نیفتاد و به ضعف و ذلّت گرفتار نیامد و استقلال فکری و روحی خود را از دست نداد؛ بلکه قدرتِ خود را، به عنوان یک هنرمندِ آگاه و کارآمد، به هر جا که رفت برد و به کرسی نشاند.
هنرمندِ واقعی را، محیطِ حقیر، حقیر نمی کند. هنرمند واقعی، محیط را، هرگونه که باشد، زیر سلطه میگیرد.
...
به دور و بر خود نگاه کن، به روی جلد کتابها و مجلهها، به آگهیهای روزنامهها و تلویزیونها، به پوسترها و آفیشها، به سردر سینماها، به برنامههای انتخاباتی چاپ شده و مصوّرپف به دیوار کوچه ها و خانه ها، به نام مؤسسات و گروه ها و شرکت ها، به شعار ها، به عنوان ها، به دعوت ها، به عکس ها، به خبرها، به هر چیز که در محاصره اش هستی و در محاره اش خواهی ماند؛ نگاه کن، تا بدانی که هنر گرافیک، راه به کجا برده است و تَن تا کجا وِلو کرده است ...
در عین جال، هنر گرافیک، مستقیم ترین و مؤثرترین وسیلهء ارسال یک اطلاع عینی و ضروری ست: به آنجا بیا، به آنجا نرو، با آنها همکاری کن، با اینها منشین، با آنها بجنگ، با ما باش و با ما، و با ما به سوی بلندترین قلّه ها پرواز کن ...
هنر گرافیک، هنری ست بسیار نزدیک به مردم، برای مردم، در باب مردم _گرچه غالباً نه به سودِ مردم_ ...
ممیز میگوید: حدّ و حدود هنر گرافیک را دقیقاً نمی توان مشخّص کرد. در واقع، هنرمند گرافیست، غالب هنرهای دیگر را به کمک می گیرد و به آنها شکلی گرافیکی می دهد.
ممیز، خوب می داند که هنر عظیم گرافیک، مورد هجوم و سوء استفاده های فراوان واقع شده است؛ اما او، امیدوار است که یک روز، این هنر، یکپارچه در خدمت تعالی فرهنگ بشری و سعادت انسان در آید، و به امید چنان روزی ست که چنین خیره سرانه به کار مانده است.
تیرماه 1362
فصلی از کتابِ « از مرتضی ممیّز ...»