شهلا شریفی
به نقل از کلوپ نادر ابراهیمی
نوشتن درباره مردی که بیشتر از صد تا کتاب نوشته و در هر ژانری هم نوشته (از داستان و رمان بگیر تا مقاله و تحقیق و ترانه و فیلمنامه و نامه های عاشقانه) و به گمان من در هر نوع نوشتنی هم موفق بوده کار سادهای نیست. و نقد کردن این مرد جسارت میخواهد و دانستگی میخواهد و کمیهم کله شقی. نقد کردن نادر ابراهیمی هیچ کار ساده ای نیست.
پیش از تکثیر تأسف انگیز پدربزرگ داستانهای کوتاه و بلندی از نادر ابراهیمی خوانده بودم. نویسندهای که ساده مینویسد. ساختار بیشتر نوشته هایش خطی و ساده و سر راست اند. انقدر ساده که خیال میکنی جور دیگری بلد نیست بنویسد. به خصوص که خودش هم انقدر روی ساده نگاه کردن و ساده فکر کردن و ساده زیستن تأکید میکند. نادر ابراهیمی برای من در گروه نویسنده هایی ست که باورمند هستند. همان هایی که دوست داریم بهشان بگوییم نویسنده های متعهد. و وقتی به نظامی به سیستمی (منظورم نظام و سیستم فکری ست و لاغیر) باور داری همیشه این خطر در پیش است که دنیا از زوایه ی نگاه همان نظام ببینی و هر چیز را با همان زاویه دید و تعابیر قالبی تفسیر کنی. و هنوز هم نمیفهمم چطور نادر ابراهیمی توانسته از این دام خودش را دور نگه دارد. به هر حال. وقتی تکثیر... را خواندم نگاهم عوض شد. توی این داستان بلند نادر ابراهیمی بی که بخواهد ادا دربیاورد نشان میدهد که به خوبی از بازی های فرمی، ساختاری، و زبانی آگاه است و در به کار گرفتن شان همانقدر استاد که در ساده نویسی.
تازه میفهمی که این مرد اگر ساده مینویسد به این خاطر نیست که راه دیگری را بلد نباشد. توی این داستان نادر ابراهیمی نشان میدهد که نوع دیگر روایت را هم به خوبی میشناسد و به خوبی هم از پس اجرایش برمیآید. اما شاید بدک نباشد چند کلمه ای هم درباره یکی از شخصیتهای این داستان بنویسم. پزشک رامین مبشریان. رد این شخصیت را میتوان در داستان های کوتاهی که پیش از این نوشته گرفت. داستان کوتاهی هست که این مرد شخصیت اول و به تعبیری قهرمان آن است. پزشکی دانشمند که با کشف دارویی گمان میکند دنیا را نجات داده و بعد که میبیند از اکتشافش چه استفاده های نابجایی توسط مراجع قدرت میشود انقدر آشفته میشود که خودش را در غاری محبوس میکند و در نهایت هم تلاش هایش برای جلوگیری از سوءاستفاده ها به جایی نمیرسد. و با نشانه گذاری های آشنای نادر ابراهیمی پیداست که چنین مردی نمیتواند شخصیت مثبتی باشد. و این رامین مبشریان در داستان های دیگری تحول مییابد تا در تکثیر... میشود اینی که هست. پزشکی پایبند اصول انسانی (چیزی که لااقل در میان پزشکان کشور ما نایاب است). و چیزی لذت بخش برای من در این داستان هست که خیلی خیلی شخصی ست و آن نشان دادن چهره ی حقیقی ی سرگیجه های سفیدپوشی که پزشک شان مینامیم به دور از تظاهر و پزهای روشنفکرانه و متعهدانه و چه و چه ها. و البته باز هم حضور زبان خاص نادر ابراهیمی را میبینیم با واژگان و فعل هایی که گاهی تنها خودش از آنها استفاده میکند و بعضی موفقند و بعضی نه.
و نکته جالبی درباره ی نادر خان. زمانی که دانشجو بوده متنی به فارسی قرن چهار و پنج مینویسد و به اساتید نشان میدهد و تا مدتها این توهم در محافل دانشگاهی وجود داشته که متنی جدید از قرن چهار و پنج هجری کشف شده. و خیال کنید که چه لذتی میبرده این مرد از دست انداختن کم سوادی حضرات با مهارت بی مانندش در نثر نوشتن. نادر ابراهیمی بی گمان نثرنویس بسیار برجستهای ست که به خوبی به پیچ و خمهای زبان آشناست.
زنده باد مردی که بی هیچ خجالتی توی خیابان های شهرمان وقت خوردن بستنی قیفی تمام صورت و سبیلش را سفید میکند و در جواب همسر دوست داشتنیاش میگوید خجالت را آنهایی باید بکشند که آدم کشتهاند.