نقد کتاب افسانه باران
مهدی شادکام

نادر ابراهیمی نویسندهای است که بیشتر اعتبار و نام آوری اش را مرهون کتابهای آتش بدون دود، بار دیگر شهری که دوست میداشتم و یک عاشقانه آرام است. او که سالهاست به خاطر بیماری خانه نشین و منزوی شده است پیشتر ها سالیان قبل از انقلاب نام خود را به عنوان نویسنده و محقق حوزه ادبیات کودک و نوجوان با انتشار کتابهایی مثل قصه سیب و سار، سنجابها و دور از خانه و پرداختن به داستان حیوانات بر سر زبان ها انداخت.
تاسیس موسسه همگام با کودکان و نوجوانان و کسب جایزه نخست براتیسلاوا، جایزه نخست تعلیم و تربیت یونسکو و جایزه کتاب سال ایران همگی نشانه اهتمام نادر ابراهیمی به حوزه فعالیتی وی است. ابراهیمی تقریبا برای تمام اقشار جامعه هم عصر خویش از هر قوم و قبیله ای نوشته، از آتش بدون دود که روایتگر رنج و مبارزات ترکمن هاست تا عاشقانه نویسی های عاشقانه آرام و بار دیگر شهری ... تا مردی در تبعید ابدی که در آن زندگی ملاصدرا را خوش و به بهترین نحو ممکن در قالب کلمات داستانی راوی شده است.
او تا سال 78 که اجباراً خانه نشین شده و کم کم در محاق فراموشی اجتماع فرو رفته همیشه و همیشه نوسینده پر کاری بوده حتا میتوان اعلام کرد نویسندهای بسیار پرکار بوده است. ابراهیمی علاوه بر ادبیات در حوزه سینما و نمایشنامه نویسی نیز خالق آثاری بوده که «اجازه هست آقای برشت»؛ «وسعت معنای انتظار» در حوزه متنی و «علم کوه و تخت سلیمان»، «صدای صحرا»، « روزی که هوا ایستاد» و چندین و چند اثر دیگر درحوزه دیداری از آن جمله اند.
او در طول مدت کار حرفه ای اش روابط نزدیکی با شاملو ، اخوان و سپهری داشته که این جمع از هم متلاشی میشود و راهشان را از هم جدا میکنند و هنوز هم نادر ابراهیمی میگوید: «که ایشان بدعنادی کردند»
ابراهیمی در میان انبوه کتابهایش کتابی دارد با عنوان«افسانه باران» که موضوع بحث این نوشتار است. این کتاب در تقسیم بندی آثار ابراهیمی جزو مجموعه داستانهای کوتاه وی دسته بندی میشود. کتاب افسانه باران را ابراهیمی در اواخر دهه 40 روانه بازار کتاب کرده است. این کتاب در نیمه دوم دهه 50 به چاپ سوم رسیده و انتشارات امیر کبیر آن را منتشر ساخته است. پس از انقلاب نشر روزبهان که ناشر اختصاصی آثار ابراهیمی است کتاب را به چاپ چهارم و پنجم رسانده و به بازار فرستاده است.
کتاب افسانه باران شامل 12 داستان کوتاه است که برای نخستین بار در سالهای 47-48 دردوره 18 مجله سخن، صفحات 211- 213 توسط رضا نواب پور معرفی و مورد نقد قرار گرفته است.
در مجموعه حاضر، هر یک از این دوازده داستان فضای درونی خاص خود را دارند، اما به حقیقت اگر در داستانها یا گزیده داستانها بنگریم شاهد درونمایه و تم واژهای مشترکیم که اگر چه در برخی از داستانها ماهرانه پشت الفاظ نویسنده مخفی شده اما در بعضی موارد داستانی آنقدر رونمایانده میشود که شامل اجزای نوشتاری اصلی جملات و حتا کلید واژههای داستان میشود. پرداخت به این دستمایه مشترک یعنی «خیانت» با بررسی نوع داستان نویسی دهههای فوق و حتا فیلم ها و نمایشنامهها و سایر گونههای ادبی و اجتماعی که به نوعی مبتلابه اجتماع و ادبیات آن روزگار بوده است شاید به خاطر اصل اجتماع پسندی کتاب و داستانها بوده است و ابراهیمی نیز خود را از قاعده نویسندگان هم عصرش که خود را با بستر جامعه یکی میدانند خارج نمیدیده و نمیدانسته و دست به خلق اثری با این مضمون و محتوا زده است. هر دوازده داستان؛ جز داستان دوم – حساب پس انداز - دارای نما ساخت داستانند. که البته به این صراحت به کار بردن کلمه داستان هم درباره بعضی از داستانهای مجموعه حاضر جای بحث دارد.
داستان دوم – حساب پس انداز - از نظر نگارنده مطلقاًَ یک داستان نیست و نه تنها با تعاریف معمول و علمی داستان نویسی همگون نیست بلکه بیشتر به یک سری جملات، بی خط سیر منطقی میماند برای اعلام منظوری که مطلقاً موفقیت آمیز نبوده و بیشتر به یک بیانیه تبدیل شده از همان دست بیانیههایی که در بستر سیاسی – اجتماعی دهههای سی و چهل هر حزب و گروه تفکراتی صادر میکردند مثل بیانیههای پرچمی ها یا کمونیستها و مارکسیستها و دیگران. و البته داستانی مثل خود «افسانه باران» یا «گنگره حیوانات» هم از نظر بررسی عنوانی حائز دریافت عنوان داستان کوتاه نیستند و بیشتر از دید ساختار شناسی و ریخت شناسی اثر ادبی مخصوصا داستان، «نقل»اند و نویسنده درون مایه و محتوای نوشتهاش را مثل یک اتفاق رخ داده برای مخاطبش تعریف میکند یا بهتر گزارش واره میدهد یا حکایت میکند.
این نوشتار را با بررسی سه داستان منتخب «شهر صبور» و «عقیق» و «تسلیم شدگان» ادامه میدهیم هر سه این داستانها در زیر ساخت اصلی خود از همان عنصر مشترک مورد بحث یعنی «خیانت» لبریزند.
شهر صبور اولین داستان این مجموعه است با فضایی نوستالوژیک متعلق به همان دهههای چهل و پنجاه که البته این نوستالوژیک محصول دید فعلی ما از داستان است که البته ممکن است در زمان نگارش الزاماً اینگونه نبوده نباشد.
شهر صبور، این معنا(خیانت) را در فضای سالن انتظار حمام نمرهای به مخاطب ارایه میکند که در آن شخصیتهای داستان با شماره اتاقک های حمام مشخص شدهاند ، جوان شماره 70 ، شماره 49 خطاب به زن 50 یا زن 76، مرد 55. داستان در عین پیوستگی محکم ساختار و روایت که ماهرانه کنار هم چیده شده روایتگر اتفاقاتیست که در درون ذهن منتظران میگذرد و حرفها و تصمیمات ذهنی ایشان است. فی المثل:
مرد شماره 55 در فکر
به دخترلبخند پذیر: - خانم شماره چند است ؟
عیب این محله این است که فقط
همین یک حمام را دارد الی آخ
زن شماره 76 در فکر : - فایدهای ندارد. شکایت
کنم که چه ؟ حرفم به جایی نمیرسد
داستان شهر صبور روایتگر بطالت و شاید هرزه گی نسلهای 30 و 40 است که غرقند در بدختی و فلاکت دامن گیر زندگی و تفکراتشان . ابراهیمی در این داستان خط سیر عمودی داستان را به خوبی با ساختار متنی و فرامتنی داستان جور کرده؛ هر چند که برای اینکار مجبور شده تم های فرعی بسیاری را به میانه تم اصلی داستان تزریق کند تا بتواند داستانش را به سرانجام برساند و محتوایی کم نیاورد مثل حضور ناگهانی دختر جوان در صحنه و سراغ گیری از که مادرش درکدام نمره است (صفحه 19 . خط 5 به بعد. چاپ روزبهان) که بعد برای همیشه از متن داستان خارج میشود یا سایر مشتریانی که وارد صحنه میشوند و گاهی کلامی میگویند و ساعتی میپرسند و گاه بی حرف گم میشوند . هر چند این داستانک های فرعی کمک کرده اند به القای فضای داستان اما بخشی از داستان و تم اصلی نیستند بلکه گاه آنقدر پر رنگ جلوه کرده اند که گاه جزیی مستقیم و حتا خود تم اصلی میشوند.
نکته دیگری که در مورد داستان فوق حائز اهمیت و بررسی است این مطلب است که عدم نامگذاری پرسوناژهای متن از سوی نویسنده و جایگزینی شماره به جای نام ایشان باعث حصول یک محیط دایره وار گیج کننده اعدادی در ذهن مخاطب میشود که با وجود پیوند ساختاری متن باعث گسست ساختار ذهنی مخاطب و انقطاع محور افقی داستان در ذهن مخاطب است چرا که مخاطب فراموش میکنند که این شماره مثلا 55 کیست چه پیشینهای در داستان داشته و این حرف را چرا الان میزند و همین طور سایر شمارهها.
داستان دوم (عقیق)
که روایتگر حکایت معلمی ست ایده آل طلب و آرمان خواه که بالاخره در کشاکش دزدی های کلاسش مجبور میشود که تن دهد به پذیرش اینکه ایدهآلهایش در جهان امروز و واقع تنها کلماتی زیبایند و برای حل مشکل دزدی کلاسش باید راه و روش و حرف و پیشنهادات دیگر همکارانش را بپذیرد و تک تک دانش آموزانش را بگردد. او معلمیست که در ابتدا داستان با جسارت تمام و شعار زدگی که با در نظر گرفتن فضای تاریخی و شرایط دوره نگارش متن داستان، او را در مقام یک مبارز ایدئولوژیک قرار میدهد در مقام یک معلم فیزیکی و یک مبارز روحی و ذهنی دربرابر مدیر مدرسه که شاید نمادی از حکومت حاکمه باشد ، میایستد و میگوید : « آقای مدیر ! همه جا دزد دارد، دزد فرزند احتیاج است. اگر کلاس من دزد دارد، مدرسه شما دزد و فقیر دارد. آقای مدیر چیزی شرمآورتر از فقر نیست ...... مدرسه شما شاگردهای گرسنه دارد. کسانی سر کلاس من درس میخوانند که در 24 ساعت یک وعده غذای بسیار بد میخورند. من این را به دقت میدانم»
او معلم ِمبارزیاست که اشراف را کسانی میداند که خون مردم را میمکند. او در نگاه شاگرد اشرافزادهاش به گفته خودش چیزی میبیند: «در نگاه او پوزخند ترس آوری به مسخرگی فقر، به دلقکی امید و به چیرگی نهایی عدالت بود. در نگاه او تاریخ رذالت عالی و اشرافی با حروف برجسته ی سیاه نوشته شده بود. در نگاه او ...قراردادی ابدی با شیطان بسته شده بود ...» و این با من مبارزاتی او جور نیست.
ابراهیمی شخصیت این معلم را خوب پرورانده و ساخته است و او را در مقام راوی داستان قرار داده است. عقیق از منظری قویترین، خوش ساخت ترین و عینی ترین داستان این مجموعه است. داستان به شیوه من اول شخص روایت شده و خط سیر عمودی و افقی داستان بسیار بسیار منظم اند و خواننده را با خود میکشند تا اوج داستان که استحاله معلم است و له شدنش در زیر دزدی های کلاسش و فهم ناتوانی خودش و ایدولوژی آرمانیش و تفکرِ مدینه فاضله ایش در حل و عبور از مشکلش و دزدی هاست.
او معلمی است که در دفاع از خودش وقتی که نتوانسته عامل دو دزدی اول را پیدا کند در دفتر در جواب حرف مدیر که او را شماتت کرده که میتوانستی جیبها و کیفهایشان رابگردی، میتوانستی لختشان کنی» میایستد و میگوید: « نمیتوانستم. این کار من نیست آقای مدیر ! ... اگر کفشهای من را هم سر کلاس بدزدند من نمیتوانم کسی را لُخت کنم » این تفکر طلایی در کشاکش دهر خورد میشود استحاله میشود، مجبور به سازش و پذیرش میشود و جایی بالاخره تن میدهد و میگوید: « فراش را صدا زدم. گفتم: مواظب باش کسی از مدرسه بیرون نرود. همه در ها را ببند و شروع کن به گشتن مدرسه. همه جا را بگرد، همه جا . .........
گفتم: کیفها روی میز!
کیفها روی میز آمد.
.....
گفتم زیر میزها را خالی کنید!
یکی دو دفتر و کتاب روی میز آمد.
گفتم تکیه دهید!
همه تکیه دادند.
گفتم جیب هایتان را خالی کنید!
و الی آخ .»
و ناتوانیاش در حل مشکل او را به یک مصالحه تاریخی و تسلیم دربرابر جمع و پذیرش نظرشان با وجود اینکه مدتها در برابر آن ایستادگی کرده میشود و این از نظر ابراهیمی شاید استحاله منِ مبارزه معلم داستانش باشد. ابراهیمی سیر داستانش را برای رساندن معلم به این مرحله خوب چیده و او را به استحاله میکشاند و مجبورش میکند که در برابر مدیر و همکارانش مصالحه کند. در ذهن کسانی که تاریخ خوانند او میتواند نمادی از مبارزانی باشد که کم آوردند و استحاله شدند و به خواست قدرت حاکمه – مدیر جامعه و حکومتها - تن در دادند.
ابراهیمی نهایتا متن را به سلامت به آخر میرساند و مخاطب را با تیب خاطر به یک پایانبندی happy end وارد میکند و مخاطب در مواجه با بخش پایانی داستان بر خلاف داستان اول که دست خالی صحنه را ترک میکند از این اتفاق پایانی و پایان بندی داستان احساس رضایت مندی میکند.
در کل داستان عقیق هم از نظر پیوستگی پیرنگ و ساختار و تم بندی داستان، رعایت تمام خط سیرهای عمودی و افقی و پرداخت به همان جان مایه خیانت که در این داستان به شکل دزدیها رخ نموده؛ اثری است کامل که البته شاید زمانی باشد ولی زمان زده نیست و حتا تا الان نیز عینیت و قابلیت تکرار دارد و مخاطب برای ادراک سطحی از آن و حض آنی از داستان نیازمند فهم و شاید تحلیل تاریخی داستان نیست.
و اما داستان سوم (تسلیم شدگان)
که متفاوت ترین داستان این مجموعه از هر نظر است. این داستان در مجموع از نظر پیکرهبندی، چیدمان شخصیتها و فضای رخ دادن قصه، زاویه دید راوی، و نوع نگاه نویسنده و نوع دید و ادراک مخاطب از سایر داستانهای مجموعه متفاوت است.
فضای روایتی این داستان برخلاف سایر داستانهای مجموعه و حتا سایر مجموعههای داستانی، روی کاغذ و اصطلاحاً تخت نیست بلکه نوع روایت این متن نمایشنامهای است که اینگونه نگارش در متون داستانی بسیار کم کاربردند هر چند که نویسنده با توجه به بند آخر داستان، به خواننده میفهماند که این شیوه را آگاهانه به بکار برده ولی به هر حال این کم کاربرد ترین شیوه نگارش داستان است چرا که در شیوه معمول مخاطب داستان را به صورت تخت روی کاغذ و نهایتا مثل یک فیلم روی یک پرده روبه رویش در ذهنش تصویر میکند و میبیند و جهت بندی و زاویه انگاری در آن موجود نیست ولی در این شیوه که شیوه نگارش نمایشنامه است مخاطب خواه ناخواه مجبور است تصویر را از روی پرده ذهنی خود خارج کند و آن را روی صحنه ای که در ذهنش میسازد تصور و تصویر کند تا نمادیدی کامل و جامع و میسر از داستان به دست آورد که این به دلیل همان زاویه مندی پرسوناژها و زاویه بندی نگاه نویسنده در نگارش داستان یا نمایشنامه است و به هر حال به نوعی خواننده را به زحمت میاندازد. مخاطب دقیقا فضای روایت را در یک نیم دایره تصور میکند آنانچنان که در صحنه تتاتر نمایش را میبینیم، و متداول نیست به خاطر همان نوع بازخورد ذهنی و مواجهه مخاطب با متن. ابراهیمی دراین داستان نیز همان دستمایه خیانت را به بازی میآورد. خیانتی که در ذهن و توهم هیمه بان و سایبان و نزمین است و خط داستان را میسازد. این پرداخت روایت نمایشی به قصه ممکن است در دهه چهل کاری تازه و بدیع بوده باشد و ابراهیمی نیز آن را تجربه کرده باشد ولی مشکلات خاص خودش را دارد و خواهد داشت.
در کلیت بحث دو داستان اول این سه داستان مورد بحث را میتوان در ژانر داستانهای رئالیستی جای داد در هر سه داستان مورد بحث ابراهیمی توانسته به طور منطقی و معقول ارتباطی نسبتا مخاطب پسند بین محتوا و فرم کارش برقرار کند که البته متذکرم که این گفتار در مورد سه داستان شهر صبور و عقیق و تسلیم شدگان است که منتخب مجموعه حاضرند. در این مجموعه داستانهایی هست که این ارتباط بطور موفقیت آمیز دیده نمیشود و شاید حتا از نظر زبانی نیز پذیرفته نباشند. زبان ابراهیمی در هر داستان بنا به نوع نگاهش به وقایع داستانهایش تفاوت و انعطاف مییابد.
ابراهیمیاساساً نویسندهای است تجربه گرا و تا حدی واقع گرا که طرحهای ذهنی داستانهایش در ذهنش بر اساس آزمایش و خطا در فضاهای مختلفی میسنجد و سعی میکند بهترین را انتخاب کند و البته در بعضی از موارد گزینشش درست نیست یا همنشینی طرحش با فضا مطلوب نیست.
ابراهیمی هم مثل سایر نویسندگان و شاعران طبیعتاً مخالفین و دوستدارانی دارد که برایش نقد نوشته اند گروهی از منتقدینش بر این باورند که او نتوانسته شکل اصلی بیانش را بیابد و فراموش کرده چرا و برای چه کسانی مینویسد و فقط به این اندیشیده است که بیشتر و بیشتر بنویسد و شهرتش را روز افزون کند و دوستدارانش معتقدند که داستانهای او ضمن حفظ ارزشها، دارای جنبههای نیرومندی از آموزش و پرورش است که حتا میتواند در مدارس تدریس شود.
اما نباید فراموش کرد که او نیز با وجود تجربه کاریش و فردیش ممکن است داستانها و حتا کتابهایی داشته باشد که ضعیف یا حتا در حد تمرینی باشد همانطور که عکس آن نیز صادق است چرا که آتش بدون دود صرف نظر از حجم زیادش، عاشقانه آرام و بار دیگر .... در زمره پر تیراژ ترین کتابها در سالیان گذشتهاند ولی در ارزش گذاری کلی میتوان مجموعه افسانه باران را یک مجموعه کاملا معمولی و بی هیچ وجه شگرفی به حساب کرد که دربرابر کارهای بزرگ خود نویسنده، حرفی برای گفتن ندارد اما وجود یکی دو داستان در آن ارزش یکبار خوانندنش را برای مخاطب محفوظ نگه میدارد.