افسانه باران از نادر ابراهیمی
رضا نوابپور
«افسانه باران» را بخوانیم از نادر ابراهیمی که «مجموعه دوازده قصه» است و البته جای تاملی است در این کلمه قصه، گو اینکه نویسنده مرتکب کبیرهای نشده است چرا که مرز این قبیل کلمات، نه خطی است روشن و نه در حوزه تعریفی جامع ـ که بماناد ـ .
قصهها را اگر بخوانی در نظر اول میبینی که هرکدام راهی به دهی میبرد با حرفی دیگر و نثری دیگر ـ که ای بسا در حرفی دیگر به نثری دیگر ـ که ای بسا در حرفش هم تردید کنی ـ اما اگر دقتی در کار باشد، پشت مام قصهها نویسنده را میبینی که به انکار نشسته، انکار تمام ارزشهای پوچ ظاهر. در تمام نوشتهها انسان محکوم است. محکوم به سبب کوتاهی فکرش، به سبب این که تماشاچی حقیری است. که جز خود چیزی را و کسی را نمیبیند و به سبب انکه تمام ارشهای ذهنی و انسانیاش را به خواستهای عینی و مادی فروخته است. و اما نویسنده در قبال آنچه گرفته چه داده است؟ «هیچ» که قرن ما قرن پوچی است و اگر هنری هست تنها در گرفتن ارزشهاست، ارزشهای حقیر که باری ... نعمتی است.
آنچه به کار ابراهیمی ارزش میدهد، همگامی نسبی فرم و محتوی کار اوست که زبان او اگر چه زیاد قاطع و مطمئن نیست، لا اقل خشک هم نیست و انعطافی دارد به مقتضای محتوا.
هرگار ابراهیمی برای بیان حرفی که میجوشیده پشت کلمات نشسته، نثرش به کمالی نزدیک شده که در آن هر کلمه نقش خود را میشناسد:«افسوس نزمین که کینهی من مسافر تازه از راه رسیده ایست. مهمان ناخواندهایست که این گروه در تاریکی نشستگان به خانهی قلب من فرستادهاند. اما امشب این مهمان خانهی مرا ترک خواهد کرد. ـ 150 ـ »
و هم در کنار این قبیل جملات به جملاتی بر میخوریم که نمودار لاقیدی نویسنده تواند بود. در قصه طنز آمیز «حکایت عبرت انگیز آن سه ماهی ...» نویسنده به سبب نوع محتوا در دام کلمات و متلکهای مبتذل کوچه افتاده و ظاهرا حد طنز را سخت دقیق است از یاد برده و نثرش به لطیفههای بی مایهی مجلات فکاهی شبیه شده است.
«سالها پیش از این این سه ماهی در ابگیری زندگی میکردند، فارغ از هر خیال. و غم دنیا فلسشان بود... و کاری هم به کار قورباغهها و لاک پشتها که به طبیعت برگ زده بودند و هم در آب می زیستند و هم در خشکی نداشتند. ـ 120 ـ » یا «... ماهی دوم از مذهب صیاد خبر داشت و میدانست که ماه یمرده در نظر وی حرام است. پس ... همچنانکه ... به تمامی ذوحیاتین دشنامهای خلاف ادب میداد خویشتن به جوی رسانید. ـ 160 ـ » و از همین قبیل است ترکیب «شاعر ماهی صفت ـ 105 ـ » و دیگر و دیگر که سست مینماید. خاصه در جوار جملاتی از قبیل «... به راستی که حد بلاغت شناختم و قدر تجربه دانستم ـ 105 ـ » یا «تو صیادان نمیشناسی و سخن به مرتبت عقل نمیگویی ـ 105 ـ » و بسیاری سنگینتر از این قبیل که در نتیجه ایجاد نثری کرده است ناهموار.
گاه نیز نثر ابراهیمی غنایی میشود. یا شاید بهتر باشد بگوئیم ریتمیک، «صبح بود و آفتاب بود و روشنایی معطر روز ـ 164 ـ »یا «طاس ریختیم. شب پر از ستاره بود و شعلهی اتش دشمنان از همه سو در دیدگان ما. ـ 163 ـ » و این بیشتر آنجا رخ میدهد که ابراهیمی در حصار ذهنیاتش به سنگر کلمات پناه میبرد که گرچه گاه زیباستو ای بسا مطوئن، ولی خاموش، که نبردی نیست:«نزمین مهربان، ما هر دو خستهایم. بگذار که مرگ برای ما بستری بیاراید. ـ 159 ـ »
و دیگر قصهها را بخوانیم که با «شهر صبور» آغاز میشود.
محل وقوع این حادثه سالن انتظار یک حمام است و اشخاص با شمارههایی که دارند مشخص میشود که گاه داستان را به صورت معمای اعداد در میآورد:«پیر مرد... به اقای49 چیزی میگوید. 41 آهسته جواب میدهد. ... جامه دار شماره 46 را صدا میزند. زنی که کنار دختر شماره 63 نشسته بلند میشود و میرود. مرد شماره 55 که روبروی 63 نشسته بر میخیزد... میآید کنار دختر لبخند پذیر مینشیند. جوان شماره 70 قدم میزد ـ 21 ـ »
نیز صحنههای اظافی داستان زیاد است و شاخههای ناقص در تنه داستان بسیار و همچنین است پرسوناژهایی که رهگذری را میمانند و جز یکی دو جملهای که از آنان ذکر شده یا بر زبانشان گذشته دیگر اثری از آنها در قصه نیست. قصه بیشتر یک نقل است تا قصه ، نقلی که نویسنده در ارائه آن دست و دل بازی به خرج داده و بیشتر به سیاه قلم یک نقاشی میماند که تند تند کشیده شده باشد تا فرصتی و انتخابی.
قصه دوم ـ حساب پس انداز ـ طنزی است کمرنگ که به یک تبلیغ تجارتی بیشتر میماند و قصهی سوم که نام کتاب از آن گرفته شده ـ افسانهی باران ـ شعری است در قالب نثر و گرچه بی پیامی نیست، اما ... بگذریم که این پیامها را زبان دیگری باشد، سخت و خشن. «عقیق» روایتی است بهتر از قصههای پیش آمده با تسلسلی ـ اگر چه کند و با رخوت، ولی ـ نه خالی از کشش. زبان داستان روان است و بی تکلف و قصه بی هیچ گره و ابهامی که در عیب و حسن این یکی جای حرف است ـ البته ـ از قصههای خوب کتاب «برخورد» است و «تسلیم شدگان» که پیام نویسنده را بهتر از دیگر قصهها بازگو میکنند. «آنسوی تسلیم» نیز طرحی است از این دست.
بر روی هم «افسانه باران» از مجموعه داستانهای خوبی است که اخیرا عرضه شده است. با حرفهایی اینجا و آنجا. اگر نه قاطع ولی نستا روشن و گیرا با زبانی غالبا روشن و بی تکلف.
مجله سخن - دوره ۱۸ - صفحه ۲۱۱