میگویند آدم در هر فصلی که متولد میشود، معمولاً یک نوستالوژی و سمپاتی خاصی نسبت به روزها و ماههای همان فصل دارد. همینطور ویژگیهای جغرافیایی و جوی هر فصل هم بر روحیه و شخصیت مولود، تاثیر مستقیم میگذارد.
مثلاً کسانی که در پاییز متولد شدهاند، اول مهر را خیلی دوست دارند و معمولاً هم خیلی سرمایی، درسخوان و بچه مثبت هستند! یا کسانی که در تابستان به دنیا میآیند، آدمهای شاد، اهل تفریح و البته خونگرمی هستند. نمونههایش را هم زیاد میشود پیدا کرد.
این تاثیر دقیقاً مثل تاثیر اسمها بر روی افراد است. فردی که با خطاب شدن متوالی به یک اسم خاص، ویژگیهای درونی و معنایی همان اسم را میپذیرد. این همه مقدمه چیدم تا بگویم من به عنوان یک اردیبهشتی متولد بهار، کلاً بهار را با هیچ فصل دیگری عوض نمیکنم و روزهای باقیمانده به شروع آن هم پرالتهابترین و عجیبترین روزهای زندگیام هستند.
هرچند فروردین همیشه مرطوب و خیس گیلان که غیر از نمنمهای تگرگ و بارانهای موسمی خاطرهی دیگری برای ساکنانش باقی نمیگذارد، مثل بهار شیراز یا اصفهان زیبا نیست ولی وقتی کمکم به اردیبهشت و خرداد میرسیم، تازه اوج زیبایی استان بارانهای نقرهای معلوم میشود. شکوفههای زیبای بنفش و نارنجی بهاری روی درختهای تکیده و پیر ماسوله، بید مجنونهای لاهیجان و شمشادهای رودسر و چابکسر که با زرد طلاییشان مثل انعکاس نور خورشید میمانند.
البته از شکوفههای سفید و دلربای آلوچه در صومعهسرا و ضیابر هم نمیشود غافل شد. فصلی که تازه موقع پخت و پز غذاهای آلوچهدار مثل "خالیآوی" در گیلان میرسد و البته بوی "نان کاشتا" و "کاکا کدویی" روزها از نصف خانهها بلند میشود.
هرچند الان دیگر آن بانوهای قدیمی و خانهدار گیلانی نیستند که به معنای واقعی از هر انگشتشان هزار هنر ببارد. مادربزرگهای گیلانی را که نگاه میکنی، ضمن اینکه انواع غذاهای سنتی شهر و منطقهی خودشان را با استادی تمام میپزند، غذاهای جدید و مدرن مثل پیتزا و همبرگر و لازانیا هم طبخ میکنند و گلیم، حصیر، جاجیم و عروسک هم میبافند.
تازه کوزهگری هم میکنند، در مزرعهی برنج زالوهایی که با بیرحمی تمام خون را از پاهایشان میگیرند تحمل میکنند و بچههایی تربیت میکنند که هر کدامشان یک مرد یا زن بزرگ و کاری از آب در میآیند، دیوارهای گلی خانه را دوباره رنگ میزنند، از چاهها آب میآورند و با دستهای پینهبسته خودشان نان میپزند و بعدش هم کلاس قرآنی دایر میکنند و...
اوج شادی، هیجان و اضطراب زیبای نوروز برای من در لحظه سال نو خلاصه میشود. در این چند سالی که خودم را شناختم و خودم را به یاد میآورم (مثلاً از هفت یا هشت سالگی) به یاد ندارم که اجازه داده باشم کسی غیر از خودم سفرهی هفتسین بچیند و در کارهای مربوطهاش دخالت کند. خیلی از خانوادهها را میبینم که در آنها خانم خانه یادش رفته چه طور با عدس، ماش، گندم یا ترتیزک سبزه سبز کند و معمولاً در همان یکی دو دقیقه مانده به سال تحویل اهالی میدوند از سر خیابان یک کاسه سبزه میخرند! مادرم هر سال با چند تای اینها دانههای گیاهی را خیس میدهد و سبزه سبز میکند (یک هفته مانده به اول فروردین، معمولاً دوشنبهها!) و از قضا خیلی هم قشنگ در میآیند. در یک کاسه ماست خوری هم برای من مینیسبزه درست میکند!
معمولاً روی هفتسین، سمنو نداریم. نمیدانم چرا. شاید چون خوشمزه نیست! البته یک بار داشتیم. بچه بودم یک بار سمنو خوردم، خوشم نیامد و از همان موقع سمنو گذاشتن روی سفره منتفی شد. امسال هم که آمدیم بگیریم، تمام شد. البته سینهایمان معمولاً بیشتر از هفت میشوند.
عادت دارم هر سال 10 تخم مرغ پخته را با انواع طراحیها (از طراحی چهره تا رئالیسم و امپرسیونیسم و حتی کوبیسم!) با مداد رنگی و ماژیک رنگی نقاشی میکنم و البته خیلی هم کیف میدهد.
یک سنگکفروشی معروف داریم در محله "چلهخانه" که پدر همیشه یکی دو ساعت مانده به سال تحویل از آنجا سنگک داغ میخرد. قرار گرفتن نقل و شیرینی و شکلات که از سینها نیستند هم روی سفرهی ما خیلی متداول است. سیر نوبرانه که واقعاً خیلی خوشمزه است و همیشه در بازارهای محلی گیلان پیدا میشود را به کرات روی هفتسین گیلانیها میشود پیدا کرد. به همین دلیل کمتر کسی سرکه روی سفره میگذارد. سنجد را خیلی دوست دارم. یاد آن برنامه عروسکی بچگیام میافتم که عیدها پخش میشد و یک عروسک شکل سنجد به نقاط مختلف ایران سفر میکرد. سماق هم جای خود دارد و البته سپند که دانههای رنگیاش را بیش از هر چیز دیگری دوست دارم.
سنبل به عنوان نماد برکت و رویش هرچند اینجا خیلی گران است (گلدانی 5 هزار تومان) و البته نمونه هلندی معطر و پرورشیافتهی "هیاسنتو اورینتال" مزارع محلات است، امسال به دستور من برای اولین بار روی سفره قرار گرفت!
سکههای 25 تومانی و جدیداً پنجاه تومانی را داخل برنج میگذاریم و بعد روی سفره در یک کاسه برنج هاشمی قرار میدهیم که برکت افزون شود. سیب سرخ داخل تنگ آب یادتان نرود...
حالا بگذارید بشماریم: سیر، سکه، سیب، سماق، سنبل، سنجد، سبزه، سبزه (این یکی مدلی از کشمش است!)، سنگک، سبزی خوردن و خیلی چیزهای دیگر که معمولاً هفتسین را دوازدهسین میکند. حالا اگر سرخماهی را هم در نظر بگیرید که دیگر نور علی نور میشود!!
غذای شام شبهای سال تحویل بدون استثناء سبزی پلو با ماهی است. من نمیفهمم چرا اینهمه میگویند رشتیها و گیلانیها کله ماهیخورند در حالی که الان خود تهرانیها از ما گیلانیها بیشتر ماهی میخورند. حداقل من یکی هرجا برای یک دیدار رسمی یا غیررسمی به تهران رفتم، دیدم جلویمان ماهی گذاشتند!
روزهای اول سال نو میماند برای تبریک گفتن و تبریک شنیدن، روزهای آخر هم برای رفتن به مسافرت یا تریپهای کوتاه. مثل شهرهای اطراف، یا روستاهای نزدیک و احیاناً آشنا شدن با مراسم محلی هموطنان گیلانی.
از همه بیشتر، نوروزیخوانی را دوست دارم. با چارق و کلاه محلی، پیرمردهای فانوس به دست گیلانی شبها راه میافتند و در کوچهها و گذرهای روستا، آوازهای شاد یا سوزناک میخوانند. شادی بابت رسیدن سال نو و سوزش هم بابت آنانی که سال قبل در همین لحظات کنار ما بودند و دیگر نیستند...
یک خانه جهانگرد در اطراف محله ما هست که به شکل یک کلبه روستایی گیلان ساخته شده. بهترین جا برای جشن گرفتن نوروز در رشت همینجاست. اول اینکه هر سال یک هفتسین قشنگ و بزرگ با ماهی قرمزهایی به قاعده نهنگ! روی میز چوبی وسط خیابان پهن میکنند، آن وقت شبها با پروژکتورهای بزرگ و موسیقی سنتی و محلی زنده، میهمانان را پذیرایی میکنند.
نمایش لباسهای محلی گیلان که یک نمونه از آنها در المپیک آتن برای زنان اهداکننده جوایز استفاده شده بود (لباس قاسمآبادی رودسر) و مدلهای بسیار گوناگون و متنوعی هم دارند، از جمله کارهایی است که اینجا انجام میشود. مطمئن باشید حتی اگر روز اول سال نو، بارش باران بهاری در گیلان حالتان را بگیرد، ولی زیباییهای بهار اینجا خیلی بیشتر از آن است که فکرش را میکنید!
سید ایمان ضیابری