English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


گرگ‌های خانه من

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
علی خانمرادی: جلوی در اتاقشان بودم. دسته جارو را بلندتر کردم. دست گذاشتم روی کمرم. زوزه‌های خفیفی در گلوی گرگ می‌پیچید و در آوازهای کودکانه آیدا و بیژن می‌آمیخت. گرگ رفته بود روی میز غذاخوری و پا گذاشته بود توی بشقاب پیازهای خرد شده و به هم ریخته بودشان.
 

... دوباره گرگ از لای در نگاه کرده بود و دزدانه آمده بود توی هال. اطرافش را پائیده بود و آرام خزیده بود توی آشپزخانه. آیدا و بیژن توی اتاقشان از سر و کول هم بالا می‌رفتند و آوازهای کودکانه می‌خواندند.
جلوی در اتاقشان بودم. دسته جارو را بلندتر کردم. دست گذاشتم روی کمرم. زوزه‌های خفیفی در گلوی گرگ می‌پیچید و در آوازهای کودکانه آیدا و بیژن می‌آمیخت.
گرگ رفته بود روی میز غذاخوری و پا گذاشته بود توی بشقاب پیازهای خرد شده و به هم ریخته بودشان.

گوشه فرش را بلند کردم. جارو به فرش نخورده بود که صدای افتادن بشقاب از روی میز تنم را لرزاند. برای چند لحظه گر گرفتم کنار دیوار. زل زده بودم توی چشم‌هایش که پلک نمی‌زد، نگاهش تیز بود و در گلویش صدای کوتاه و بریده بریده ترسناکی داشت که یک آن جستی زد و از آشپزخانه بیرون آمد به سمت من. جارو از دستم افتاده بود، جیغ کشیدم؛ جیغ بلند و زنانه‌ای که باید همه را خبر می کرد مثل آژیر.

نفهمیدم کی خودش را انداخت روی من و بازویم را زیر دندانهایش فشار داد تا خون با بی قیدی بجهد بیرون.
دست و پا می‌زدم و سعی می‌کردم از خودم دورش کنم اما دندانهایش داشت به گردنم می‌رسید. آیدا و بیژن اما هنوز توی اتاقشان بودند و از سر و کول هم بالا می‌رفتند و همچنان آوازهای کودکانه سر می دادند.

افتاده بودم زیر دست و پای گرگ و لباس‌های قرمزم خونی شده بود اما دیده نمی‌شد. لعنتی جاهای مختلف بدنم را گاز می‌گرفت و خون از لای دندانها و چنگال تیزش می‌ریخت روی فرش، گوشی تلفن، جاروبرقی و همه جا ...

جیغ کشیده بودم اما کسی انگار نشنیده بود. انگار همه سرگرم کار خودشان بودند. گرگ نفس نفس می‌زد و ناخن دست و پایش را می‌کشید روی صورت و بدنم. نفسم داشت بند می‌آمد شاید می‌خواستم بمیرم که گرگ رفت سمت در اتاق بچه‌ها.

آیدا و بیژن را می‌دیدم که زیر چنگال گرگ به هم می‌لولیدند. در باز شد آیدا و بیژن از اتاق آمدند بیرون. گرگ نگاه تیزی به آنها کرد و فرار کرد سمت آشپزخانه، بعد خیلی فرز و چابک از لای در اصلی رفت بیرون.
آمده بودند سمت من، من که کف اتاق جنازه تکه تکه ای شده بودم توی خون. نگاه کرده بودند به من و رفته بودند توی اتاقشان، انگار مرا ندیده باشند.
روزنامه همشهری را از روی صورتم بر می‌دارم و می‌گذارم روی میز، از کاناپه کنده می‌شوم، عکس کوچکی از گرگی تیز دندان توی صفحه حوادث زده‌اند. هنوز هم خیلی چیزها را باید بر دارم و بگذارم سر جایش. می‌روم سمت آشپزخانه. نان‌های شیرمال را از توی نایلون بیرون می‌آورم و می‌گذارم توی یخچال. چشمم به کومه سبز های پاک نشده می‌افتد. پیازهای خرد شده را که توی بشقاب پخش و پلا شده‌اند از روی میز بر می‌دارم و می‌گذارم توی یخچال. هر بار که در یخچال را باز می‌کنم بخار سرد و بی حس کننده‌ای می‌خورد توی صورتم، که سستم می‌کند. دوست دارم مدام چیزی باشد که بگذارمش توی یخچال، که بی حس شوم. دوست دارم توی یخچال زندگی می‌کردم.

صدای زنگ در است. آیدا و بیژن هنوز مشغولند اما آواز نمی‌خوانند. مثل همیشه از اتاق تراب هیچ صدایی نمی‌آید. در را باز می کنم. منیژه است بلوز سبز فسفری پوشیده. می‌گوید «فکر نمی‌کردم خونه باشی.حدس می‌زدم بیژن رو برده باشی مدرسه»
تعارفش می‌کنم که بیاید تو. اگر این طور است چرا اصلاً آمده و در زده. هنوز نیامده توی خانه که دستبند جدیدش را می‌بینم. کمی آستینش را جمع کرده. می‌گوید «بذار در خونه مون رو ببندم، الان می‌ام»

بر می‌گردد در روبه رو را چفت می‌کند و می‌آید. توی هال روی صندلی راحتی تراب می‌نشیند. می‌نشینم روی صندلی رو به رویش.
ـ خب چه خبرا؟ لباس خوشگلت مبارک، تازه گرفتی دیگه؟ ندیده بودمش!
منیژه با خنده‌ای کوتاه و دلبرانه می‌گوید:
«مرسی. آره تازه گرفتم. یعنی سعید برام گرفته. من اصلاً ازش نخواسته بودم‌ها. دیروز که رفته بود کت و شلوار بخره اینم واسه من گرفت.»
ـ رامتین چطوره؟ گلوش خوب شد؟
هر چند لحظه نگاهم می‌رود سمت دستبندش. به نظر وزن دار می‌رسد. شیارهای بریده بریده و تو در تویی رویش حکاکی شده. حتماً پول زیادی هم بالایش داده، آقا سعید و حتماً دیروز که رفته کت و شلوار بخرد علاوه بر بلوز سبز فسفری، دستبند را هم برایش گرفته است.

از اتاق تراب هیچ صدایی نمی آید اما بچه ها باز شروع کرده اند به آواز خواندن.
ـ خوبه، دکتر گفته بود آموکسی بخوره و آمپول بزنه زود خوب می‌شه. عفونت کرده بود. آقا تراب دوباره رفته پارک شهر؟
نا خودآگاه خواستم بگویم «آره»
ـ تو اتاقشه، داره کتاب می‌خونه!
منیژه انگار که ذوق کرده باشد و نخواهد به روی خودش بیاورد می‌گوید «وای، چقدر کتاب میخونه این آقا تراب!»
ـ ناهار آماده کردی منیژه؟
منیژه متوجه منظورم می‌شود. با خنده‌ای دوباره کوتاه و دلبرانه می گوید:
«آره، کتلت درس کردم. سعید خیلی دوس داره. راستی تراب چی دوس داره؟»
انگشتهایش را پشت گردن قفل می‌کند و سینه‌اش را جلو می‌دهد و به خودش فشار کمی می‌آورد.
ـ خسته شدم. دیشب خوب نخوابیدم. با سعید پاسور بازی کردیم.
وقتی دستهایش را می‌بَرَد پشت گردن، آستین بلوزش جمع می شود و دستبندش از گوشه آستین سرک می‌کشد. منیژه انگار که منتظر باشد وقتی می‌فهمد به دستبندش نگاه می‌کنم می‌گوید: «اِ ... راستی سعید دیروز برام گرفته. سلیقه خودشه ها. قشنگه؟ می‌خوای دستت کنی؟»

و شروع می‌کند به تعریف و تمجید از سلیقه شوهرش. صدای زنگ در است. شوهر منیژه برگشته است.
دستم را قایم کرده‌ام پشت کمرم.
ـ الان صداشون می‌کنم.
بر می‌گردم و دستبند را به منیژه می‌دهم.
ـ راستی منیژه خواب دیده بودم می‌خواستم برات تعریف کنم!
می‌گوید «باشه بعداً»

تراب کتاب نمی‌خواند؛ پشت میزش خوابیده. سرش روی کتاب است. تعداد زیادی فرفره رنگی درست کرده که با جریان ملایم هوا گاهی می‌چرخند.
وقتی آرام روی صندلی کنار میزش می‌نشینم سرش تکان می‌خورد. خرناسه بدی می‌کشد؛ مثل زوزه‌ای که توی سرم بی گاه وول می‌خورد و به وحشتم می‌اندازد .اما بیدار نمی‌شود. خواب‌های تراب مثل خواب‌های من آشفته نیست. آرامش عجیبی دارد. گاهی وقتی دست نوشته‌ها یا شعرهای بی وزنش را می‌خوانم چیزی نمی‌فهمم. لابد روح عمیقی دارد. فرفره سیاه رنگی را بر می‌دارم. فوتش می‌کنم، می‌چرخد. سرم گیج می‌رود. دوست دارم تراب فرفره سبز فسفری خوشگلی درست می‌کرد. چقدر سبز فسفری خوب است. پره‌های فرفره را نگاه می‌کنم؛ نوک تیزند، مثل دندان گرگ.
اتاق انگار دارد دور سرم می‌چرخد. قاب عکس تراب، قفسه کتاب‌ها، پرده‌های قرمز اناری، ساعت، گنجه، آینه قدی و یک لنگه دمپایی مردانه کنار در.

همه اینها می چرخند همسو با چرخش پره های نوک تیز فرفره. تراب سر بلند می کند. چشم‌هایش را با دو انگشت می مالد.
ـ تو اینجایی؟
ـ آره اومده بودم باهات حرف بزنم!
تراب دستی به ریش پر پشتش می‌کشد و ناگهان عطسه می‌کند.
ـ ببخشید. بگو! در مورد چی؟
ـ در موردِ ... در مورد این فرفره‌ها، بچه ها، خودمون، همه چی... راستی تراب برام دستبند می‌خری؟
دندان‌های تراب وقتی می‌خندد برق می زنند. نزدیک می‌شود به من. دست روی شانه و گردنم می‌گذارد و انگار چیزی توی چشم هایم گم کرده.
ـ همه چی یعنی چی؟
مکث کوتاهی می کند و با نگاهی ملتمس می گوید:
«بگو، اصلاً هر چه می‌خوای بگو. ولی جون تراب خلاصه حرف بزن!»

هیچوقت برای شنیدن حرفهایم حوصله ندارد: فکر می‌کند نمی‌دانم. ابروهایم را درهم می‌کشم و رو برمی‌گردانم. تلفن زنگ می‌زند.
ـ من جواب می‌دم!
شماره منزل خان داداشِ تراب ـ آقا گودرز ـ روی صفحه مانیتور تلفن نقش بسته.
«الو سلام، مرسی، مامان چطوره؟ عمو؟ آره هست. نمی‌دونم میاد یا نه. بذار بپرسم!»
دست می‌گذارم روی دهنی و آرام از تراب می‌پرسم:
ـ سهیله. باهاش می‌ری پارک؟
بهانه می آورد. دروغ می‌گوید. سرش درد نمی‌کند.
ـ نه سهیل جان. عمو سرش درد می‌کنه می گه امروز نه ... نه چیزی نیس ... سلام برسون.

دوباره می‌نشینم روی صندلی چوبی کنار میز که صدای می‌دهد صندلی چرخ دار تراب ولی جیر جیر نمی‌کند و باز انگار توی چشم من چیزی گم کرده.
ـ می‌گفتی!
ـ دیشب خواب دیدم تراب، خواب نه، کابوس!
تراب باز دندانهای براقش را به من نشان می‌دهد و این بار ابروهایش را می ببرد بالا. خطوط پیشانی‌اش کم نیست.
ـ انگار وسط یه جشن بودم. لباس عروس تنم بود. همه فامیلا و همسایه‌ها هم بودن منیژه خانم هم بود. نفهمیدم چطور شد که اونجا توی اون شلوغی یه چوبه دار دیدم که تو زیرش بودی. وحشتناک بود تراب، چشاتو بسته بودن. حرف نمی‌زدی تا اینکه به من گفتن بزن تو چار پایه. نمی‌خواستم بزنم ها، ولی نمی‌دونم چی شد که زدم.

تراب لبخند می زند. انگار باز فکر می‌کند حرفهای مسخره می‌زنم.
هنوز حرفم تمام نشده که می رود سمت گوشی تلفن. شماره می‌گیرد و به من می‌گوید: «عزیزم خوابتو شنیدم. جالب بود. قبلاً هم از این خوابا دیده بودی؟»
ـ الو، سلام سهیل جان... نه خوبم چیز مهمی نیست. بیا بریم... اومدی با هم حرف می‌زنیم.

از اتاقش بیرون می‌روم. می‌خواهم بروم چیزی برای شام درست کنم. از کنار حمام که می‌گذرم سه، چهار تا بچه گرگ دارند آنجا با صابون جورجیای تراب بازی می‌کنند. آیدا و بیژن دارند از سر و کول هم بالا می‌روند و آوازهای کودکانه می‌خوانند «گرگمو گله می‌برم ... چوپون دارم نمی‌ذارم ... دندون من تیز تره ...»

فردا صبح باید به مدرسه بیژن بروم. جلسه اولیاء و مربیان است. کاش این روزها زودتر بگذرند. آیدا و بیژن بزرگ بشوند.
تراب وقتی از کنار حمام می گذرد بچه گرگ ها را می بیند. حرفی نمی‌زند و می‌رود بیرون.
اتاق با همه وسایلش مثل پره های نوک تیز فرفره می‌چرخد. یله می‌شوم روی کاناپه و روزنامه‌ای را می‌گذارم روی صورتم.

علی خانمرادی

 

 تاریخ انتشار:   April 6, 2007 4:15 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir