English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش
- بررسی وب‌سایت‌های برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  طنز


اینجا جا هست...!

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: امیر اسماعیلی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
یکی با عصبانیت فریاد زد:"آقای محترم هل نده! اینجا خانم ایستاده..." آقاجان در حالی که محو صحبت های اجتماعی با مادر و دختر بود، بلند گفت:" بگو بیاد اینجا بشینه... جا هست!" آقا جان لجم را درآورده بود.
 

آقاجان گفت: "با مترو برویم!". می‌ارزید. هم زمانش. هم هزینه‌اش. در ایستگاه مترو حدود پنجاه، شصت نفری در صف ایستاده بودند. کارت اعتباری داشتم ولی برای آقاجان باید بلیط می‌گرفتم. بعد از رد شدن از محل کنترل بلیط، روی سکو ، از قبل می‌دانستم که در واگن دقیقا کجا باز می‌شود. به آقاجان هم گفتم. این که می‌گویم آقاجان فکر نکنید که از آن پیرمردهای کت و شلوار قهوه‌ای با کلاه شاپو و عصای دسته نقره‌ای ها! آقا جان از پیرمردی، فقط سفیدی موهایش و چندتایی هم چین و چروک صورتش را داشت، که امروز همه جوان‌ها هم دارند. فرزی آقاجان در تمام فامیل زبانزد است.

آقا جان نگاهی به مسافران روی سکو و منتظر قطار کرد و گفت:" بریم واگن آخریه... اونجا بهتره..." مرد میان سالی که کنار آقاجان استاده بود به آقاجان نگاه عاقل به سفیهی انداخت. ذکری هم زیر لب زمزمه کرد و به آقاجون گفت:
"حاج آقا! ازشما بعیده...حالا این جوونا بگن یه چیزی...!" آقاجان دستی به صورتش کشید و گفت:" ای آقا! مگه تو واگن آخر چی کار می‌کنن؟ خدمات خاصی به مردم می‌دن؟"
- نه! واگن آخر خدمات خاصی به مردم نمی‌دن. مخصوص بنده و شما نیست!
- بارک الله ... پس مترو هم بله...
بحث داشت بالا می گرفت که پریدم وسط و گفتم: " آقاجون! واگن آخر مخصوص خانماست. مردا رو راه نمی‌دن." آقا جان نگاهی به مسافران واگن آخر انداخت و گفت :" مگه دو واگن اولی مال اونا نبود؟" یکی از پسرهای ریش آنکاردی و قیافه مامانی که کنار آقاجان ایستاده بود گفت:"آقاجون! مترو بعد از چندبار که از جلو و عقب تصادف کرد، به خاطر این که خسارت کمتر بشه واگن اول و آخر رو دادن خواهرا"...

صدای خشن مردی در ایستگاه پیچید که خط قرمز سکو، حریم ایمن شماست. لطفا از آن عبور نفرمایید. قطار رسید. مسافرها آماده هل دادن و فتح صندلی‌های خالی بودند. آقاجان خوب توجیه بود. یکی از درها را نشان کرد و با آن دوید.خیالم جمع بود آقاجان هرجا بنشیند صندلی بغلی را هم برای من می گیرد. عجله‌ای برای داخل شدن نکردم. مادر و دختری به سکو رسیده بودند. دختر به مادرش گفت:" مامان زود باش بریم واگن آخری... الان درو می بنده..." مادره یک نگاه تند و تیزی به دختر کرد و گفت:" واگن آخر چرا؟ همین جا سوار می شیم...."
- آخه مامان اینجا مردونه ست.
- آخه و زهرمار! مگه حمومه که زنونه، مردونه باشه...بدو! تو نمی فهمی! وقتی ما بریم تو، مردا بلند می شن ما می‌شینیم....
آقا جان بلند گفت:" پسر بدو ، راه افتاد! تقریبا هجوم بردم به سمت در واگن. دلم گرم بود که پیش آقاجان صندلی ام محفوظ است.


***

داخل واگن دیدم همان مادر و دخترش کنار آقاجان نشسته‌اند. آقاجان گفت:" دیراومدی پسر! جایت را دادم به به خانما! ثواب داره پسر! ... غیرتت کجا رفته؟ "
حرف‌های آقاجان یعنی حدود پنجاه و پنج دقیقه سرپا ایستادن و لولیدن و هم نفس شدن با مسافران. ایستگاه پنجم دیگر در بسته نمی‌شد. اما دونفر با چه سختی سعی می‌کردند که از بین درهای در حال بسته شدن قطار عبور کنند. این قدر بدن مسافرها به هم گیر و گرفت داشت که اگر دستشان را هم به میله نمی‌گرفتند، نمی‌افتادند. راننده قطار هم دایم تذکر می‌داد که :"مسافران گرامی! لطفا مانع بسته شدن درب قطار نشوید." یکی با عصبانیت فریاد زد:"آقای محترم هل نده! اینجا خانم ایستاده..." آقاجان در حالی که محو صحبت های اجتماعی با مادر و دختر بود، بلند گفت:" بگو بیاد اینجا بشینه... جا هست!" آقا جان لجم را درآورده بود.

مردی که سینه به سینه ام در واگن ایستاده بود و تقریبا به هم چسبیده بودیم، شب قبل سیر و پیاز زیادی با غذایش خورده بود. به همین دلیل هم وقتی نفس می کشید، تنگی نفس می گرفتم... آقا جان هم که اصلا مرا یادش رفته بود. می‌خواستم جابه جا شوم. نمی شد.

ایستگاه هفتم یا هشتم بود که سه نفر می‌خواستند سوار قطار شوند. جا نبود. هم زمان با هم دستشان را به لبه ی داخلی در ورودی محکم کردند و فشار آوردند. یکی از آنها هم دایم می گفت :" آقا جا به جا شید. در چفت بشه، راه بیفتیم...." یکی از وسط های واگن داد زد :" آقا چفت شد! بگو راه بیفته..."

***

به ایستگاه مقصد که رسیدیم ندا را به آقاجان دادم و پریدم بیرون. اما مگر آقاجان دل می کند. آقا جان بعد از پیاده شدن ایستاد و به رفتن قطار از ایستگاه نگاه کرد. شاید هم یاد قطار دودی افتاده بود.

 

 تاریخ انتشار:   April 6, 2007 3:44 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir