از صدای زنگ تلفن بیدار شد، به خیالش هنوز صبح نشده بود. کورمال کورمال به دنبال گوشی دور خودش چرخید، زیر تخت، کنار صندلی، روی عسلی، پشت چوبلباسی... صدا توی سرش میپیچد، قلبش به تپش افتاده بود. حواسش که جمع شد، چراغ اتاق را روشن کرد و سیم تلفن را از پریز دنبال کرد تا به تل رخت چرکها رسید، تند و دستپاچه لباسهای چرک و چروکیده را کنار زد و به تلفن چنگ انداخت، انگار ساعتها زنگ خورده بود،...
«الو؟»
ـ روهام! سلام، خوبی؟
ـ سلام و زهرمار، چه وقت تلفن کردنه!؟
ـ اِاِاِاِ... بداخلاق! خب کارت داشتم.
ـ الان آخه!؟
ـ مگه ساعت چنده!؟ ساعت هشتِ شب ِ ...
ـ جدی!؟ ... خب؟
ـ باز چی خوردی شب و روزت قاطی شده؟
ـ هیچی... بگو چیکار داشتی؟
ـ روهام.. من.. از خونه فرار کردم.
ـ خب غلط کردی... من چیکار کنم؟
ـ بذار امشب بیام پیشت بمونم
ـ پیش من!؟ نه اصلا
ـ پس من چیکار کنم؟ شبِ...
ـ برو خونتون.
ـ نمیرم من دیگه اونجا برمیگردم.
ـ مسخره بازی درنیار بر گرد خونتون حال و حوصله ندارم.
ـ تو رو خدا، فقط یه امشب...
ـ گفتم نه
ـ ببین اگر قبول نکنی همین الان از باجه تلفن در میام، میرم کنار خیابون اولین ماشینی که بهم چراغ بزنه سوار میشمها. بعد اون وقت..
ـ آیلین به من گوش بده!؟
- جانم!
- این گهخوریها بهت نمیاد ...
ـ روهام تو رو خدا، با بابا حرفم شده گفته برسه خونه و دستش بهم برسه میکشتم.
ـ آره من هم باور کردم..
ـ من دیگه بر نمیگردم فقط یه امشب... خیلی میترسم.
ـ لعنت به تو که همش دردسری... باشه بیا.
ـ باشه باشه فقط من پول ندارم.
ـ یه تاکسی دربست بگیر بیا اینجا خودم حساب میکنم، ماشین شخصی نه ها فقط تاکسی، فهمیدی؟
ـ آره عزیزم، قربونت برم که اینقدر خوبی.
ـ گه!
ـ بای
تلفن بیمصرف بود از روزی که دیگر پولی برای پرداختن قبضها در بساط نداشت، یک به یک همه چیز از کار میافتاد، یک روز تلفن یک طرفه شد، بعد آب گرم و شوفاژ سرد شد و همان شب گاز دیگر شعله نکشید و تا چند روز بعد شاید خانه سوت و کور و تاریک شود اگر برق را هم قطع میکردند.
نگاهی به ریخت و پاش و کثافتِ خانه انداخت. با خودش فکر کرد اول باید دوش بگیرد، بعد ریخت و پاشها را جمع کند. میشد از موهای چسبناک و دست و صورت رنگیاش حدس زد از آخرین باری که آبی به تن زده یک هفته یا بیشتر میگذرد اما با آب سرد میشد؟ سرمای خانه کرخت کننده بود. آشفتگی خانه یک چیز طبیعی و همیشگی بود. دو هفته بود که پا از خانه بیرون نگذاشته بود. هر بار که مادرش تلفن میزد و حال و اوضاعش را جویا میشد با اطمینان میگفت همه چیز رو به راه است. حالا که بیدار شده بود گرسنگی را بیشتر احساس میکرد، ولی تکانی به خودش نداد، نه ته مانده غذایی بود که با آن شکم سیر کند و نه میخواست پول ناچیزی را که برایش باقی مانده خرج خوراک کند، پتو را روی سرش کشد و به چرت زدن ادامه داد...
[]
کنار خیابان ایستاده بود. انگار همه انگشتها سمت او نشانه رفته بود، او فرار کرده بود، او فرار کرده بود، او ... . ترسیده بود، احساس گناه میکرد. از خیابانی پر تردد عبور کرد. به سمت تاکسی خالی بیسرنشینی رفت و سوار شد. توی ماشین گرم بود. «ببخشید آقا میشه منو برسونید سعادتآباد؟ دربست!» راننده خمار و بیحال، بیآنکه برگشته باشد و او را دیده باشد گفت «همشیره تا اونجا سه هزار تومن میشه» و راه افتاده بود. به یاد اولین خطی افتاد که ناشیانه به چشم کشیده بود و لبش را که با رژ قرمزی چرب کرده بود، پنهان از چشم مادر همه اسباب خودآرایی را به صورتش مالیده بود، دیده بود مادرش را که با همینها چقدر فرق میکند توی چشم پدرش، میدانست چشمهایش غوغا میکند وقتی سایههایی چند لایه به پلکها میکشد و به تاثیر جادویی فرمژه وقت تاب دادن مژهها پی برده بود! پا به خیابان گذاشته بود، آهسته آهسته پیش میرفت و با هر نگاه مردی به خودش میبالید و از لذتی مرموز سرشار میشد، او زنی کامل بود و این را میتوانست به دیگران بفهماند که همیشه او را دختربچهای با لباسهای مدرسه دیده بودند. «کدوم ور برم؟» دلش لرزید، نزدیک بود، چند کوچه بیشتر فاصله نداشت، «مستقیم برید آقا... بعد خیابون هجدهم» از روبرو شدن با او هراس داشت، نمیدانست. نمیدانست چه خواهد شد.
روهام پوشیده در پالتویی بلند و سیاه، سیگاری به لب، کلاه پشمی به سر، دمپایی به پا کنار در خانه مدتی میشد که سرپا ایستاده بود. آیلین او را شناخت اما اگر جایی به جز آنجا بود شاید تشخیص آن چه میدید دشوار بود. « همونجا که اون آقا وایستاده نگه دارین»
آیلین آهسته پیاده شد. روهام به او نزدیک شد هرم نفسهاشان در هم پیچید و امتداد نگاهشان به هم رسید، از آخرین دیدارشان زمانی طولانی و زود گذشته بود و این شاید توجیه نگاههای ناباوری بود که به هم داشتند. « چقدر میشه؟ » آیلین جواب نداد. «آقا چقدر میشه؟» کرایه را داد و به حساب خودش حالا فقط سیزده هزار تومان برایش مانده بود. بازوی آیلین را گرفت و چشم در چشم هم به خانه رفتند.
آیلین کنجکاو و بازیگوش به هر طرف سرک میکشید، گردن کج کرد و شالش را روی شانه انداخت.
ـ به نظرت چطورم!؟
روهام پکی عمیق به سیگار زد و دودش را در سینه حبس کرد، آیلین آهی کشید، دستها را از هم باز کرد و چرخی زد، کشبند موهایش را باز میکند و تابی به سر و گردنش داد.
- من دیگه به اون خونه بر نمیگردم.
ـ همین فردا صبح برمیگردی.
ـ از فردا میرم سر کار، بازاریابی و ویزیتوری، فقط یه مشکلی دارم...
روهام آخرین پک را زد و دود آبی رنگ سیگار را در فضای بالای سرش فوت کرد، به اتاق رفت، روی تخت دراز کشید و پتو را تا زیر گلو بالا کشید.
ـ به خدا زیاد مزاحمت نمیشم، همین که یه پولی دستم بیاد و بتونم خونه اجاره کنم میرم... جبران میکنم... میذاری بمونم مگه نه؟ ...
روهام طوری که صدایش را بشنود داد زد : نه الاغ ِ من نه!
ـ من که دختر فراری نیستم، من هدف دارم، انگیزه دارم، میفهمی چی میگم.. خیلی نقشه کشیدم.
آیلین سرش را از لای در تو آورد و بعد وارد اتاق شد.
- گه خوردی برو خونه بابات نقشه بکش.
آرام گوشه تخت نشست. به نوک پای روهام نگاه کرد. انگشتهاش قرمز شده بود. گوشه پتو را روی پایش کشید. گفت: «روهام منو نگاه کن، بذار با هم زندگی کنیم، اگر نمیخوای کار کنی اشکالی نداره، من کار میکنم و...»
- میشه... لطفا!... برو یه گوشه بکپ فردا حرف میزنیم... الان بابات چه حالی داره؟
- چه حالی داره؟ براش مهم نیست.
روهام خودش را بالا کشید و بالش را پشتش صاف کرد.
- میدونی ناموس آدم یعنی چی؟
- من اگه ناموس بودم پس چرا دست رو من دراز کرد؟
گریهاش گرفت و از اتاق بیرون رفت.
صدای هقهق گریهاش بلند شد و بعد قطع شد. صدای پا کشیدنش را به این طرف و آن طرف شنید. دوباره توی اتاق آمد. «روهام آب قعطه؟»
[]
آیلین گفت: «دلم برات میسوزه.»
روهام پتو را کنار زد و نزدیک او نشست. سیگاری روشن کرد و سمت آیلین گرفت.
- مرسی. نمیخوام سیگاری بشم.
- نمیتونی آیلین. سرپرستی تو دست باباته... اگه قانون بفهمی چیه دو روزه دستگیرت میکنن بعد میبرنت کلانتری و دادگاه. بعد تحویل بابات میدن... بعد بابا جونت همچین میخوابونه تو گوشت که خون بالا بیاری.
- بس کن
سرش را بین دستهایش گرفت و چانهاش لرزید. روهام دستش را از لای موهای آیلین رد کرد و روی نرمی گردنش گذاشت.
- پاشو بریم. میبرمت خونه مامان بزرگت اونجا بمون تا بابات آدم شه.
- دلم نمیخواد روهام.
- دل بخواهی نیست الاغ ِ من میفهمی دل بخواهی نیست.
دستش را پس زد. همدیگر را بغل کردند. آیلین گریه کرد. روهام سیگار را توی زیرسیگاری انداخت و از اتاق بیرون رفت. کمی بعد با یک لیوان آب برگشت. لیوان را گرفت و یک قلپ از آن را سر کشید. پرسید: «تو چی کار میکنی؟»
روهام گفت: «پولهام داره تموم میشه. میرم یه چند وقت زیر سایه بابام. بعد اگه تونستم یه چیزی ازش بکنم، برمیگردم خرابه خودم. نقاشی خرج داره.»
- دلم برات تنگ میشه.
- خب دیگه زر نزن. پاشو کاپشنتو بپوش.
- دوست دارم جوجو.
- میدونم دیگه گریه نکن.. حالمو داری بهم میزنی.
- باشه
زیپ کاپشنش را بالا کشید. روهام دکمههای پالتواش را بست. سیگاری روشن کرد. در را بست و کرکره حفاظ آن را کشید و به آن قفل زد. «بریم» آیلین گفت «باشه» و دستش را دور دست روهام حلقه کرد. ته کوچه دیده نمیشد. آیلین پرسید : «این مه ِ؟»
- نه. بو بکش. دود هواست زمستونها سنگین میشه بالا نمیره.
قدم به قدم از کوچه گذشتند. توی خیابان اصلی ماشینها سپر به سپر هم چسبیده بودند. کمی آنجا ایستادند. هیچ ماشینی برایشان بوق نزد. روهام گفت: «پیاده بریم.. ترافیکه..» آیلین گفت: «باشه.» از کنار مغازهها و چند فروشگاه گذشتند. آیلین توی ویترینها را نگاه میکرد. روهام حواسش به آدمهایی بود که از روبرو میآمدند و به آن دو خیره میشدند. زمین یخ زده بود. آیلین ته کفشش را روی زمین میکشید. سرش را بلند کرد و به نیم رخ روهام نگاه کرد. سر یک تقاطع یک آژانس تاکسی سرویس بود. روهام رفت توی آژانس. آیلین صبر کرد. ماشین نداشتند. دوباره به سمت پایین خیابان حرکت کردند. شاید توی چهارراه بعد ماشین پیدا میشد. برف شروع به باریدن کرد. «داره برف میاد» روهام گفت : «سردت نیست»
- نه خوبم.
- مطمئنی؟
- آره
جلوی فروشگاه اسباب بازی ایستادند. عروسکها به آنها لبخند میزدند. آیلین گفت: «بریـم». از یک چهارراه گذشتند. برف روی سرشان نشسته بود. روهام سوت میزد. آیلین دستش را از بازوی او بیرون کشید. روهام دست کرد توی پالتو و پاکت سیگار را در آورد. خیابان خلوت شده بود. توی پیاده رو کسی نبود. آیلین سیگار را از دستش گرفت. یک پک زد و چند بار سرفه کرد. «دودش رو تو نده» آیلین گفت: «باشه»
یک تاکسی برایشان بوق زد. روهام دست بلند کرد. تاکسی کمی جلوتر نگه داشت. روهام همه پولی را که داشت گذاشت توی جیب آیلین.
- برو خونه مامان بزرگت باشه؟
- باشه.
- فقط برو انجا خب؟
- خب.
- من باید بر گردم
- روهام تو هم بیا
- برو خداحافظ
آیلین سوار شد. تاکسی به راه افتاد. راننده پرسید : کجا برم خانوم؟
مرد حسابی این چه طرزه نوشتنه . آبروی ما ایرانیا رو بردین . یه نگاه به متنتون بندازین . به غیر از فحشو ناسزاو کمی نقو نق هیچ چیز اموزنده ای نداشت . گند زدین . با اینکه متن نا امید کننده است ولی امید وارم با تغییر روش نوشتنتون به جایی برسین .
چه قشنگ بود. من كه خيلي خوشم اومد.