امیر حسین فضل آذر شربیانی
جشنواره بیست و پنجم فیلم فجر گرچه از لحاظ کیفیت فیلمها جز چند استثنا چیز دیگری قابل عرضه نداشت اما به لحاظ اتفاقات و حواشی پیش آمده در آن جز خبرسازترین دورههای جشنواره بود. برجسته ترین عواملی که باعث میشد جشنواره بیست و پنجم سرو صدای زیادی بکند، دامنه انتقادات اهالی سینما از طیفهای گوناگون تا مردم عادی بود. یک سری از انتقادات اهالی سینما مبتنی بر این قاعده بود که فیلمها استقلال خود را از دست داده و دولتی شدهاند که با توجه به شکل گرفتن اغلب فیلمها در زمان دولت جدید، چرخش مضمونی قابل توجهی میان عوامل سازنده فیلمها به وجود آمده بود که باعث میشد گونه "دفاع مقدس" پس از سالها که گرد فراموشی احاطهاش کرده بود مجددا محبوب کارگردانها شود. حدود 8 فیلم تنها از بخش مسابقه سینمای ایران با موضوع دفاع مقدس ساخته شده بودند. البته اگر فیلمهای اخیرا مد شده با نام "معناگرا"-که اتفاقا مسئولان سینمایی کشور شدیدا دلبسته این مدل فیلمها شده اند- را از این قاعده مستثنا نکنیم.
نگاه جانبدارانه و حمایتآمیزی که پشت برخی از فیلمهای این گونه خاص بود به مرحله داوریهای جشنواره هم رحم نکرد. - توجه کنید به کاندید شدن فیلم ِمتوسط ِدفاع مقدسی ِ روز سوم در 12 رشته و دریافت مهمترین جایزههای جشنواره؛ بهترین فیلم و کارگردانی."در همین مورد اعتراضات گستردهتری صورت گرفت. گرچه این بحث کهنه همواره در دورههای گذشته جشنواره به تناسب وجود داشته است اما این بار اعتراضات شدیدتر بوده است. آنهایی که جایزه نبردند با مظلومنمایی از سیمرغ نبردن خود یا فیلمشان تعبیر سیاسی کردهاند و این که داوران با نامها مشکل داشتهاند. عدهای دیگرهم که صاحب سیمرغ شدهاند با لحن ملایمتری داوران را دعوت به دیدن دوباره فیلم مورد اعتراضشان در خلوت خود کردهاند. برخی هم که حرارت بیشتری داشتهاند با صدور بیانیههای شدید اللحن اعتراضات خودشان را به هیئت داوری ابراز کردهاند. به عنوان مثال مشاور هنری احمدی نژاد با اشاره به فیلم"مینای شهر خاموش" از بی آرمانی و توهین به حضور مردم در راه رسیدن به قلل افتخار یاد میکند. درادامه نگاهی داریم به چند فیلم شاخص امسال:
اتوبوس شب
بعد از دو فیلم تجاری از کیومرث پوراحمد دیدن فیلمی که در محافل سینمایی تعریف زیادی از آن میشود تحریک کننده است. وسوسهانگیزتر آنکه فیلمنامهاش اقتباسی از یکی از داستانهای "حبیب احمدزاده" یکی از داستاننویسان جنگی -که به همراه احمد دهقان به داشتن روایتهای نو در پرداخت به مسائل جنگ معتقدند- است. فیلمبرداری به صورت سیاه و سفید است. قاببندیها دقیق و لرزشهای دوربین روی دست در جهت افزایش ِبه جای ِ ترس ِسربازان برای بردن اسرا و ترس اسرا از آیندهای موهوم. اکثر زمان ماجرای داستان درون یک اتوبوس قدیمی گل مالیده شده رخ میدهد. فیلم از همان ابتدا مخاطب را به حال خود رها نمیکند بلکه او را به سمت غرق شدن در ماجرای فیلم میکشاند.
گروهی اسیر عراقی را باید دو سرباز که یکی در ابتدای راه چشمانش را از دست میدهد و دیگری نوجوانی است 18 ساله که بلوغ را تجربه میکند، از خط مقدم تا قرارگاه هدایت کنند. پور احمد به خوبی توانسته این حالات بلوغ "عیسی" چه هنگام دعواهایش با راننده اتوبوس که به نظرش مدام سرش غر میزند و چه آن هنگام که در مواجههاش با اسرا برای حفظ اقتدار و افزودن واهمه اسیران به تقلید از فرماندهان خود بلکه بیشتر از آنها و با یک محافظهکاری مسلحانه دست به تهدید آنها میزند، به خوبی نمایش کند.
فیلم فارغ از هرگونه ادا و اطوارهای اسطورهای به خوبی لایههای جنگ و آدمهای درگیر در آن را نشان میدهد. انسانهایی که نمیدانند برای چه آمدهاند و برای چه میجنگند. این اوهام و تردیدهای اساسی زمانی بیشتر نمود پیدا میکند که هر سربازی دشمن را از خود میداند. با همان عواطف و آرمانهایی که شاید او را تا خط مقدم کشانده است. دشمن چیزی بیشتر از یک آیینه صیقل شده نیست. زمانی که روبرویت قرار میگیرد و در چشمانش زل میزنی تلالویی را میبینی که در چشمان خودت است و این تصاویر بازگشت به خویش است. برای جستجوی علتها. این معلولها هستند که راست راست ادم میکشند، به سادگی جانشان را فدا میکنند و برای دیدن حقیقت تقلا میکنند. و این کند و کاو در گذشته است که دشمن را تا حد آشنا جلوه میدهد.
سنتوری
نام داریوش مهرجویی در سینمای ایران آنقدر بزرگ است که حضورش در هر جشنوارهای جزء افتخارات آن جشنواره به شمار آید و کسی دلش نخواهد که از کنار فیلم او به راحتی بگذرد. مضافا آن که در روزهای نخستین جشنواره از جلوی نمایش آن جلوگیری شود و داشتن خط قرمزهایی را دال بر این اقدام بدانند تا ما را وسوسه کند برای دیدن فیلمی که با قیچی سانسور ارشاد روبرو شده است. روایت آدمهای معتاد و بریده از جامعه چیز جدیدی نیست. زیاد بودهاند کارگردانهایی که سراغ چینین سوژههایی رفتهاند. شمعی در باد پوران درخشنده نمونه بارز آنهاست. اما به تصویر کشیدن تنهاییهای یک آدم که با گریز از جبر و پناه به موسیقی آن آرامش دلخواهش را به دست آورده کار هرکسی نیست. سکانسهایی در فیلم هستند که رادان با سنتورش عشقبازی میکند و نوسان دستانش چه ماهرانه بر سر ساز فرود میآید. سنتوری فارغ از تمام آموزههای اخلاقی که چنین فیلمهایی ناگزیر آلوده به آن میشوند، داستانش را تعریف میکند و حکایت یک زندگی از اوج تا فرودش را روایت میکند.
فرش ایرانی
از 15 کارگردان نخبه کشور خواسته میشود فیلمی درباره "فرش ایرانی" بسازند. از نسل اولیهای صاحب سبک مثل بهرام بیضایی و فرمانآرا تا جوانترهایی مثل میرکریمی. فیلم قرار است طبق گفته مدیر پروژه فراموشی تاریخی که ایرانیان نسبت به این هنر ارزشمند دیرین خود دارند را از بین برده و به نوعی مردم را با این میراث گرانقدر خود آشتی دوبارهای بدهند. و این ذهنیت را که فرش ازچیزی که زیر پا لگد میخورد به تصویری ماندنی در حافظه تاریخی این ملت ارتقا بخشتند. اپیزودیک بودن کار و تنوعی که در پرداخت روایتها به کار برده شد خستهکنندگی یک کار تقریبا مستند-داستانی را تا حدودی از بین میبرد. تصاویری که در هنگام بافته شدن یک فرش به صلیب شده بر روی دار ِقالی در کار بهرام بیضایی نشان داده میشود زیبایی فوقالعادهای دارد. بازی رنگها بر روی دستان ضمخت ِزنی جوان و صدای دلنشین موسیقی اصیل ایرانی و یا سفرهآرایی منحصر به فرد بر روی فرش خیره کنندهای در کار فرمان آرا و گردش متناوب دوربین عباس کیارستمی بر روی حاشیه نوشتههای روی فرش که با صدای روشنک و محمد نوری تطبیق داده شده، روح هر بینندهای را با قالی جادوی زرین کلک به پرواز در میآورد و در بی زمانی مطلق فاصلهها را طی میکند تا روح تسخیر شده فرش ایرانی را با تمام وجود درکالبد خویش به رقص در آورد.
رییس
مسعود کیمیایی باز همان الگوهای همیشگیاش را به کار برده. چیزی که جزء جدایی نشدنی از هویت فیلمسازیاش است. پارامترهای آشنایی که بعد از قیصر شاکله قریب به اتفاق آثارش را شکل داده است. چه خوشمان بیاید چه بدمان بیاید کیمیایی نمیتواند خود را از آنها جدا کند. پس ایرادهای تکراری که در مزمت استفاده از نمادهای آثار کیمیایی در فیلمها هستند زیاد به درد بخور نیستند. رییس تقریبا دنباله حکم است. با همان تیپهای خاص فیلمهای کیمیایی. فصل میهمانی در هر دو به تناسب تکرار شده است. رضا یزدانی در هر دو میخواند و رقصهای متنوع از اسپانیایی تا سنتی ایرانی در هر دو فیلم حکم و رییس تکرار میشود. پس در حقیقت با همان منطق روایی که در هر دو تکرار میشود رییس تفاوتی با حکم ندارد اما چیزی که باعث میشود رییس چیزی فراتر از حکم باشد تعدیل قهرمانهای کیمیایی است که از آن حالت گانگستری با ادا و اطوارهای خاص خودشان -در حکم- به آدمهای خلافکار اما زمینیتر و ملموستر مواجه باشیم. سکانسهای گفتگوی قریبیان با زنگنه با ان کنتراست اتاق و ملحفهای که در زیر لوایش گذشتهای دردناک مخفی است یکی از به بهترین سکانسهای سینمای ایران است.
خون بازی
یک روایت تلخ از دختری که معتاد است. وضع مالی خانوادگی خوبی دارد. پدر و مادرش از همدیگر جدا شدهاند. نامزدش خارج از کشور درس میخواند. او با همه چیز مشکل دارد. وقتی خمار است مادرش را میآزارد و زمانی که نشئه است رگش را میزند. اما این دختر با ویژگیهایی که گفته شد به درستی نمیتواند یک نخ سیگار بکشد و تنها ادای آن را در میآورد (آن هم با بدترین وضع ممکن). به اینها اضافه کنید نقش باری به هرجهتی بیتا فرهی در نیمه ابتدایی فیلم که گیج و مبهوت نمیدانست باید چکار کند، چه رفلکسی در مقابل دخترش نشان دهد. فیلم متکی است بر حس. آن وقت بازیگران بدترین حالتهای حسی را از خود بروز میدهند. تنها ادا در میآورند و آن هم گهگداری یادشان میرود همانها را هم بازی کنند. آن وقت انتظار دارند گریمور بار تمام این نقاط ضعف را بپوشاند که نمیشود.
قفلساز
جزء فیلمهای اول کارگردان -غلامرضا رمضانی- است که توانسته بود در بخش مسابقه سینمای ایران راه بیابد. موضوع اصلی فیلم کودکآزاری بود. پدری که قفلساز و همسرش مرده است با تندخویی و وحشیگری دو کودک حدودا ده ساله خود را با کوچکترین بهانهای به باد کتک میگیرد و در این بین گوشش به هیچ کس هم بدهکار نیست. سرانجام پسر با تحریک مادر بزرگش از پدرش شکایت میکند. در این بین پسر به همراه خواهرش با فشارهای از سوی آشنایان مجبور به پس گرفتن شکایتش میشود اما پلیس به حرفش توجهی نمیکند و پدرش را یک روز زندانی میکند و بعد آزاد. هر چند در دیدار دوباره پدر و پسر در جلوی مغازه قفلسازی، پدر ِعصبانی به دنبال پسرش میافتد تا زیر مشت و لگدهایش بگیرد و پسر فرار میکند، اما لحظاتی بعد که پسر گرفتار خشم عمویش شده و در مغازه قفلسازی به پدرش پناه آورده، این بار پدر در مقابل برادرش میایستد و از پسرش محافظت میکند. یک داستان سر راست با آدمهایی ساده. باورهای غلط ِتنیده در افکار تمام نقشهای درون جامعه. از پدری که کاسبی ساده و بیسواد است تا افسر پلیسی که پناهگاه بینوایان حاشیه نشین است، همگی هنوز به این معتقدند که سیلی پدر است که آدم را تربیت میکند. هرچند پلیس در اثر ممارست کودک کتک خورده عقیدهاش تغییر پیدا میکند. فیلم خوب توانسته این جهالت عموم را به تصویر بکشد. حتی زمانی که مادر بزرگ پسر که اول فیلم او را وادار کرده تا به شکایت از پدرش بپردازد، زمانی که میفهمد پسرش در زندان افتاده و آبروی خانوادگی در حال ریختن است، نوهاش را وا میدارد که شکایتش را پس بگیرد. این جهالت حتی به کودکان هم سرایت میکند. آنها که لحظهای از سوی پدرشان آرام و قرار نداشتند به یکباره وقتی تنها در خانه هستند و حضورش را که برابر است با کتک و ناسزا و بد بیراه ترجیح میدهند تا روند کنونیاش یعنی ماندن در زندان را.
روز سوم
بهترین فیلم و کارگردانی امسال را چطور باید توصیف کرد؟ زمانی که با یک فیلم معمولی در قوارههای سریالهای درجه ب تلویزیونی مواجه بشوی و آن وقت هیئت داوران در 12 رشته آن را کاندید دریافت سیمرغ بلورین بکند آیا غیر منتظره نیست که دو شاخ کاملا مرئی از کنار سرتان دربیاید؟ فیلم ترکیب مضحکی بود از لودگی بازیگرانش در بستری از رویدادهای افسانهای دفاع مقدس! مشخص نبود فیلم کمدی است و همه چیز را دست میاندازد یا به واقع تراژدی عشق یک طرفهای میان دختری ایرانی و سربازی عراقی؟ مایههای افسانهای و اسطورهای فیلم که به واقع منطق باور پذیری آن را شدیدا از بین برده بود در حقیقت به دنبال چه چیزی بود؟ تصور این که فیلم خودش را نقض میکند اتفاق خندهداری است. در جایی از فیلم پورسرخ نمیتواند خواهر پاشکستهاش را از خانه فراری دهد اما در انتهای فیلم او به همراه یک جمع ده نفره از پس یک لشگر با چندین تانک و هلیکوپتر بر میآیند! متاسفانه فیلم با زیرکی خاصی تنها در پی قرار دادن ماجرای گرفتن خرمشهر توسط نیروهای عراقی به هر نحوی که شده بوده و نه تنها رشادتهای ایرانیان را به تصویر نکشیده که با نشان دادن تصویرهای غلو آمیز، رفتارهای خارقالعاده و در آخر سوپرمن بودن هرکدام از سربازان ایرانی تصویر ناصحیحی و غیر قابل مقبولی از آزادسازی خرمشهر در اذهان مردم عادی بر جای گذاشته است.
باز هم سیب داری؟
پر از تصاویر بکر و هیجان آور. پر از نشانهها و تمثیلهای گیجکننده. پر از رفتارهای عجیب و غریب. اینها همگی کمتر میتوانند فیلمی نامتعارف از بایرام فضلی را به درستی بشناسانند. فضلی در این فیلم یک تنه بار خیلیها را به دوش کشیده است. هم کارگردان و فیلمبردار بوده هم طراح صحنه و لباس وسرمایه گذار. اصلا حرفه اصلی او فیلمبرداری است و در مصاحبه اخیرش با مجله فیلم گفته باید 6 تا فیلم دیگر را فیلمبرداری کند تا هزینه ساخت "بازهم سیب داری؟"در آید. فیلم دنیای عجیبی را نشان نمیدهد. گرچه ظاهرش خلاف این را بگوید. اما در حقیقت عریان شده روابط اجتماعی در بستر جوامع فشرده شدهای که هر کدام با نمادی برجستهتر از جوامع دیگرند و با ورود فردی ساده لوح و همیشه گرسنه از این رو به آن رو میشوند.
گوشواره
دنیاهایی که هوشنگ مرادی کرمانی همواره از قصههای مجید تا مهمان مامان برایمان ترسیم کرده پر از تناقض است. خندههای ما هم از پی همین تداخل نقیضات با یکدیگر بوده و لبخند تلخی که به دنبالش دارد. دنیای کثیفی که کرمانی از دلش شیرینی خاص خودش را به ما نشان میدهد. دنیای کودکان چه بهتر که راحت و بیشیله پیله قواعد خاص خودشان را دارند و نامفهومی قواعد تحمیلی بزرگتران موقعیتهای کمیکی را به وجود میآورد. همیشه این کودکان بودهاند که هیچ گاه در این بازی بزرگان شرکت نداشتند و این کودکان "مرادی کرمانی" گرچه تابع بزرگترانند اما همیشه راه خود را پیدا میکردند. اما این بار گویا ورق بر میگردد."گوشواره"روایت عجیبتری را به نمایش میگذارد. دختر بچهای برای رفتن به تولد دوست پولدارش هدیهای گرانبها برایش میگیرد اما در مراسم تولد ناخواسته با دروغی ساده مجبور میشود هویت اصلیاش را مخفی کند. در حقیقت چیزی که باعث رفتار کودک میشود قوانین توخالی بزرگتران است که تمام وجود کودک قصه را در بر میگیرد. این اسارت کودک در قاعدهای که به نظرش تاثیر مهمی در ادامه دوستیاش با همسالانش میگذارد بیشتر از یک وسواس بچه گانه است. نوعی ترس ِ آغشته به شرم به راحتی حباب دروغهای کوچک را بزرگ و بزرگتر میکند و سرانجام با بازی زیرکانهای که کودک در مقابل افشا شدن دروغهایش به کار میبرد موثر واقع میشود و کودک بدون کمک بزرگتران و تنها با سماجت بچهگانهاش راهش را پی میگیرد.
به نظر من دکتر شربیانی به خوبی فیلم ها رو مورد تحلیل قرار دادند که جا داره ازشون تشکر کنم
naghde besiar monsefane va karshenasane'ie bood, albate man ghablan ham az aghaye sharabiani(fazl azar),naghd hayi ro khoonde boodam,ama in az hame pokhte tar bood.
سلام.
دوست دارم از اطلاعات بروز شده شما استفاده کنم . چطور می توانم ؟
با تشکر - سارا انبیر