سکوت چیز بدی بود و شعر لج میکرد
و بیترانگیام بوسه را فلج میکرد
سکوت کوسه شد و واژهها تباه شدند
و تورهای تهی مانده روسیاه شدند
هزار موج برآمد بدون بوسه گذشت
مسیر ماهی شعر از دهان کوسه گذشت
کجاست تور غزلهای ناب ماهیگیر؟
بزن به سینهء دریا، نخواب ماهیگیر!
بزن به سینهء دربا، به فوج ماهیها
و صید کن غزلی تازه ،شاه ماهی را!
چنان که پولکش از زر، که بالههاش حریر
هزار آینه در چشمهاش در تکثیر
چنانکه رقص تنش موج موج ِ فیروزه
درخشش تن ِ او آفتاب ِ در زنجیر
که قطره قطرهء خونش شراب ِ ده ساله!
و طعم گوشت او: شهدناکی انجیر!
نگو « نمیشود!» این کار، کار تور تو است!
تویی که خواب مرا باز میکنی تعبیر
بیا و وصله کن این تور نیمدارت را
بزن به سینه دریا ...آهای ! ماهیگیر !
...
سکوت پشت سکوت و سکوت پشت سکوت
صدای هیچ، صدای جنازه در تابوت!
به خواب رفتن ِشاعر ، درون ِ من یعنی:
هجوم کرکس ِ رخوت، رکود ِ بی معنی!
قلم که لالی من را به اشک میگوید
به روی کاغذ از اینجا به بعد میموید
و چکه چکه تنش بر سپید میریزد
و نقظه نقطه سیاهی به پای میخیزد
سیاه میشود آخر تمام حجم سپید ...
کجایی ای همه واژه کجایی ای امید؟!
...............!........!..............
........................................
........................................
........................................
[ به ناگهان من ِشاعر درون من جنبید
و نور پچ پچه ای بر شب سکون پاشید : ]
« سکوت جای تعجب ندارد این تنها
دو دست خسته من رو به سوی توست!... بیا!
تو ای الههء خورشید در سکوت سیاه!
تو لا الههء من را ببر به الا ماه!
که تا سیاهی کفرم، کمی سپید شود
سکوت از من و از شعر نا امید شود
من از تسلط نمرودی اش هراسانم
بزن به هیمهام آتش، کمی بسوزانم!
تمام حرف تویی! باقی اش اضافات است
به قول حافظ شیراز «شطح و طامات» است!
من از تو، با تو، برای تو شعر میگویم
به زیر تابشات از خاک خویش میرویم
بیا و بارش واژه به روی شعرم باش
سخن بگو و به خاکم گلاب عشق بپاش
تویی که تار مرا کوک می کنی در شور
هزار آینه داری به سمت شعر و شعور
حضور تو: غزل و ترمه و شراب و ترنج
غیاب تو: کفن و سدر و پنبه و کافور
به امر حضرت عشق است «دوستت دارم»
منم به عشق تو مامور و لاجرم معذور!
زبان سرخ و سر سبز ...آی! انتِ الحق!
برس به داد دل من... نیای من! منصور!
برس به داد دلم !...واجب الوجود شده -
- برای بودن من، بودنش: وجوب حضور !
نبودن تو ...نه! اصلا نمیشود بشود!
نمیکند به خیال من این محال خطور
فقط اگر ننشینی کنار من یعنی
هدایت ِ من ِشاعر به سمت زنده به گور -
- شدن، خراب شدن، مرگ در رخوت
حضور ِدائمی ِزخم ِکهنهء ناسور
دریچههای من و تار عنکبوت سکوت
دریچههای ِپر از تشنگی به جاری ِ نور
بریز نور خودت را درون پنجرهها ...
درخشش غزلم! چشم عنکبوتان کور!»
...
و این چنین « تو» سبب شد که شب تمام شود
دهان بسته شاعر پر از کلام شود
ببارد از همه سو واژههای مست از تو
که نیست های جهان میشوند هست از تو
بیا و واژه برایم درون شعر بچین
که انتهای سکوت ابتدای توست! ببین!
... سکوت راه غزل میزد و نمیترسید
و جاده داشت بدون عبور میگندید
که سر رسیدی و شولای عشق پوشیدی
و واژه واژه به من شعر ناب بخشیدی
سکوت، زخمی و ترسان، گذاشت پا به فرار
که تا تو حاکم من باشیای غزل- سردار!
«سکوت چیز بدی بود» ِمن تمام! تمام!
آهای شعر قشنگ هزار بوسه! سلام!