English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


آدم بزرگ طفلکی

 

   

نظرات خوانندگان  (3)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
لیلی مجیدی: بیگانه شده بودی. یک بیگانه ی بزرگ بوگندو! راحت نگاهت به همه چیز عوض شده بود. حالا باید حتی به مغزت فشار می آوردی که اسم آن کارتونی که شب ها پسرک تویش با یک موجود خیالی دایره ای از پنجره ی اتاقش پرواز می کرد، چه بوده.خنگ شده بودی. ای کی یو سان مخت مرده بود. و دیگر هیچ کس از کودکی ها زبانت را نمی فهمید. گالیور بیچاره!
 

لیلی مجیدی

خودت که نمی توانستی حرف بزنی. با هزار کاش و ای کاش می شد شروع کنم به نوشتن. می شد خیلی قلمبه تر بنویسم. اما سخت است. دیگر با خودت که باید روراست باشی.

جدی تر از آنکه فکرش را می کردم توی سرزمین آدم کوچولوها گیر افتاده بودی. بیدار شده بودی، دیده بودی، مثل گالیور یک عده تو را بسته اند به زمین. هزاران هزار طناب و هزاران هزار میخ درشت فولادی که سفت تر از آن بودند که بشود با چند فشار و کشش و پیچش ضریب اطمینان سیستم را مختل کنی!

چشمانت که باز شد حجم آسمان بالای سرت را سایه ی موجودی عظیم پر کرده بود. بی معطلی شناختی اش. میان خواب و بیداری. با مژه های بلند سیاه با رنگ صورتی و دندانه های سبز واضح که از پشت سرش شروع می شد. داشت لبخند می زد به تو. هویتش را که درست و مطمئن تشخیص دادی، تازه فهمیدی همه چیز ترسناک تر از آن است که توی یک کابوس کودکانه شاید اتفاق می افتد. با اضطراب شدیدی آرام آرام چشمانت را چرخاندی و کناز سرنتی پیتی، برفی و لی لی بیت را شناختی که میان آدم کوچولوها دلی نداشتند که برای تو بسوزانند. هم زبان نبودی با آنها.چشم هایت را می بستی. دوست داشتی خوب ببینی. لااقل توی آن بلبشوی تصاویر هزار رنگ که بارباپاپاها عوض می شدند و واتو واتو ها اعجاب انگیز و فوق العاده به هزاران هزار دیگر تکثیر می شدند، میان آن شلوغی که توان هضمش را نداشتی، دوست داشتی بخوابی. دوست داشتی بخوابی و میان این کابوس که با سماجت توی واقعیت رخ داده بود خواب الفی را ببینی. شخصیت همیشه مورد علاقه ات. الفی اتکینز. اگر تو هم مثل او حالا یک دوست نامرئی داشتی می شد بیاید و بی سر و صدا بی که کسی بو ببرد طناب ها را پاره کند.

دلت یکهو زیر آن همه فشار تنگ شده بود برای آنت، لوسین و پاهای شکسته ی دنی. خودت را از لوسین تنها تر و بیچاره تر می دیدی توی این عذاب. حتی تنها تر از تام. که از همان بچگی دوستش داشتی و هیچ کس حرف هایت را نمی فهمید:" که آقا! شاید این حیوون یه مشکل دیگه ای داره!!"

خنده ات گرفته بود. دوست داشتی بخندی. نمی شد اما. تنها طعم شیرین چیزی آمده بود توی دهانت. طعم شیرین نیشکر آمده بود انگار. از همان نیشکرهایی که خانواده ی دکتر ارنست توی آن جزیره پیدا کرده بودند؟ کاش لااقل توی یک جزیره گیر افتاده بودی. جایی که کسی تو را نشناسد لااقل و همه این طور زل نزنند به حماقتی که درازکش افتاده روی زمین.

داشتی ناخواسته دچار این کابوس می شدی. دست هایت بسته بود. خیلی وقت بود دیگر در ذهن خسته ات نامه های جودی آبوت ها برای همیشه بی جواب می ماند و توی خیالت حتی نقش جان اسمیت را از یاد برده بودی. خوب بودن را. داستانی بودن را.
توی دلت یکهو شروع کردی بی مقدمه به کتی(جو) فحش دادن که موهایش را به خاطر پول کوتاه کرده بود. لعنتی! پول لعنتی! دست هایت به جیب هایت نمی رسید. پر پول بودند.کلافه بودی از صدای واق واق سگ ها. شاید سگ آقای پتی بل بود که داشت می گفت از مهاجران تا حالا فقط نقش های منفی زنده مانده اند!

پت پستچی یکهو سرو کله اش پیدا شده بود و سرنتی پیتی را با آن هیبت کنار زده بود (!) و گفته بود که نامه داری. تو اما حتی نمی شد بخوانی. پت خودش نامه را برایت خواند. بچه های مدرسه ی والت نامه داده بودند که: " چرا اینقدر احمق شده ای؟! چرا سر کلاس ها نمی روی؟ دارند اخراجت می کنند!" شاخ در آورده بودی. آمدی بگویی که اشتباه گرفته اند. اصلا می فهمند که چه می گویند که یکی آمده بود با شتاب میان جمعیت و داد زده بود که:"توجه کنید! توجه کنید! این علامت مخصوص حاکم بزرگه! احترام بگذارید! احححتراااام بگذارید!!" اما بقیه حتی برای میتی کمون تره هم خورد نکرده بودند. حتی او هم قدرتی نداشت برای نجات تو. طرد شده بودی.

مجسمه های ساکت! آدمک های مجسمه ای! حیوانک های مجسمه ای ثابت! داشتی سفت تر می شدی و فرو می رفتی توی زمین. سرگیجه داشتی. همه با نگاهی معترض نگاهت می کردند. میان آن همه بین جمعیت در کنار سباستین و بل، فلونه، دختر مهربون،چوبین،مادربزگه و نوک طلا و نوک سیاه، بیگلی بیگلی، همه و همه آن وسط ها خودت را دیدی. شاید نه سالت هم نمی شد. موهایت را رها کرده بودی روی شانه. یک دامن کوتاه سورمه ای به تن داشتی و بلوز کاموایی بنفش. دست های کوچکت را به کمر زده بودی و به خودت که دراز کش افتاده بودی روی زمین چشم غره می رفتی.

بیگانه شده بودی. یک بیگانه ی بزرگ بوگندو! راحت نگاهت به همه چیز عوض شده بود. حالا باید حتی به مغزت فشار می آوردی که اسم آن کارتونی که شب ها پسرک تویش با یک موجود خیالی دایره ای از پنجره ی اتاقش پرواز می کرد، چه بوده.خنگ شده بودی. ای کی یو سان مخت مرده بود. و دیگر هیچ کس از کودکی ها زبانت را نمی فهمید. گالیور بیچاره!

دیر فهمیدی جریان از چه قرار است. دیر فهمیدی که چقدر بین شما فاصله افتاده. کاری نداشتی بکنی. فقط می شد بخوابی.

می‌شد بخوابی و خواب الفی را ببینی. تنها راه برگشتن خواب بود. آدم بزرگ طفلکی!

 

 تاریخ انتشار:   December 15, 2006 1:32 PM


3 Comments

بهترین راهی بود که می شد همه کودکی هم سن و سالهایت رابه یادشان بیاندازی. پینوکیوی عزیزو سوزی دوست داشتنی را اما از یاد برده بودی. عزیزم راستی آن پسرکی که با بادکنک به آسمان می رفت.......من هم فراموش کرده ام .

بي‌مانند بود. و چه آدم بزرگ‌هاي طفلكي‌اي هستيم!ه

خيلي خيلي جالب بود
مارا خوش آمد


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir