یکی از دوستان، باولع و شور و شوق زیادی نقل میکرد که چگونه در یکی از کافه ـ رستورانهای معروف شیکاگو شاهد بحث داغ چند آمریکایی تحصیلکرده بوده است که ساعتها از مولانا و آموزههای شگرف او سخن میگفتهاند. او، این را گواهی بر چرخش غربیها به سمت فرهنگ شرقی و ایمان به آن میدانست و برای تائید سخنانش مدام از آمار قابل توجه فروش دیوان شمس و گزیدههایی از مثنوی در اروپا وآمریکا سخن میراند.
اما آن دوست از شامپاینهایی که روی میز آن کافه ـ رستوران خودنمایی میکرد چیزی نگفت.
و شنیدم که زیدی در جایی، خوشآمد غربیها از مولانا را دلیلی بر تائید حقانیت اسلام خوانده بود (!؟) و اینکه آنها بالاخره به این مهم پی بردند که باید به معنویت و آن هم معنویت از جنس اسلامی بازگردند! ـ تحلیل خام و نپختهای که حکایت از تفکری قالبی و خوش خیالانه دارد.
واقعیت آن است که، غرب به دنبال آبشخوری است تا لختی عطش از روح تشنهاش فروکاهد. به دنبال مسکن. سرعت بالا و رو به رشد تغییرات، شکافهایی را در فرهنگهای غربی ایجاد کرده است؛ فرد در این فرهنگها دیگر فرصت و قدرت تطابق با تغییرات شدید فرهنگی را ندارد و اینها همه بر خلاءهای موجود در زندگی فردگرایانه غربی بیش از پیش افزوده است.
در این بحبوهه، غربیها به هر چیز چنگ میزنند تا بتوانند سامانمندی، آرامش و لذت را به زندگی خویش برگردانند؛ گاه به نحلههای افراطی عرفانی مسیحی ـ یهودی پناه میبرند و گاه دستهای کنفسیوس و بودا را میفشارند؛ به سراغ عرفان آفریقایی یا سرخپوستی میروند و برخی نیز دست در دامن تصوف و عرفان شرقی (اسلامی) میزنند.
و اما این گرایشها، هیچکدام نشان دهنده ایمان آوردن غربیها به ادیان و آیینهای شرقی نیست. در اینجا، از قضا غربیها در استفاده از گنجینه سنتهای بشری، خواه متعلق به شرق باشد و خواه غرب، محدودیتی به خود راه نمیدهند؛ در واقع از این لحاظ غربیها برخلاف شرقیها ـ و آنچه تصور میشود ـ اقبال بیشتری به کندوکاو در سنتهای بشری دارند.
و اینگونه است که ادبیات پست مدرن، به سمت گنجینههای ادبی گذشته و بازخوانی و با آفرینی آنها جرخش میکند، هر روز هزاران فرقه و کیش تلفیقی با سرعتی سرسام آور و قارچگونه سر برمیآورند، کتابهایی زیادی با رنگ و بوی روان شناختی و در تیراژ بالا و با استفاده از آموزههای عرفانی، با اهدافی چون خوشبخت کردن انسانها یا نشان دادن راه موفقیت و آرامش به آنها و ... منتشر میشود و ... .
اقبال غربیها به مولوی را نیز باید با توجه به شرایطی که در بالا به آن اشاره شد قرائت، تحلیل و تبیین کرد! مولوی برای آنها با بودا، سای بابا، اشو و ... تفاوتی ندارد، حتی اینکه یکی مسلمان است و یکی مسلکی دیگر دارد. آنها با آموزههای معنوی شرقی نیز همان معامله را خواهند کرد که با دین کردندو بر این ایرادی وارد نیست.
برای غربیها، مولوی حکیمی است که آموزههایش؛ از جمله زیستن در تسامح، و تساهل در برابر دیگران، مطلوب است؛ اما باید توجه داشت که مفاهیمی چون تساهل و تسامح در دیدگاه عرفانی مولوی زادهی تفکر عرفانی اوست ـ که خواه ناخواه ریشهای در شریعت اسلام دارد ـ و در فرهنگ غرب همین مفاهیم زاده دوران روشنگری و تفکر سکولار و مدرنیسم است. در واقع اگر چه بسیاری از مفاهیمی که در اندیشه مولوی بیان شده است، اینک مورد توجه و خواست غربیها نیز واقع شده و ایشان نیز دم از آن می زنند، اما این مفاهیم واحد، دارای سرچشمههای متفاوتی است و روند تاریخی متفاوتی را پشت سر گذاشته است. نمونه دیگر آن بسیاری از توصیههایی است که امروزه در روانشناسی و روانکاوی ارایه میشود ومیبینیم که این توصیهها مدتها پیش از این در آموزههای مولوی نیز وجود داشته است. اما منشاء این دو با یکدیگر متفاوت است؛ یکی حاصل اشراق است و دیگری حاصل مطالعات تجربی که تکیه بر پوزیتیویسم دارد؛ دو پارادایم متفاوت و یک نتیجه واحد.
نکته دیگر اینکه در تاریخ یکبار تلاشهای مستشرقینی چون ماسینیون، ادوارد براون، هانری کربن، فیتزجرالد و... در باب پژوهش وحتی ترجمه، ما را به این فراست انداخت که چه گنجینهها که در آستین داریم و از آن غافلیم واین باز نیز دوباره این موج توجه غرب به کسی چون مولاناست که ما را به طور جدی مشتاق او میکند و این در حالی است که هنوز در ایران برخی با قرار دادن مولانا در صف متصوفه، با وی عنادورزی میکنند و گاه به او به اتهام دشمنی با اهل بیت ـ که مشخص نیست بر اساس کدام مستند ارائه میشود ـ به چشم خشم و غضب مینگرند؛ این برخورد دوگانه با مولانا را تنها در نزد قلیلی در ایران می توان یافت و در نزد وهابیون ( آن هم به اتهام صوفیگری)!
با اینهمه در یک چیز شکی نیست و آن اینکه ما به مولانا ظلم کردهایم و حق او را آنچنان که در خور و شایسته وی است ادا نکردهایم. ما این سرمایهی فرهنگی را خوب خرج نکردهایم و نمیکنیم. و بهتر است بدانیم که در غرب عمده عوامی که نام مولانا را شنیدهاند، این اعجوبه و اسطوره فارسی زبان را ترک قلمداد میکنند و متعلق به ترکیه!؟ و کمی توجه کنیم که هر ایرانی در طول دوران تحصیل، در کتابهای درسی چقدر از آثار مولانا را مطالعه میکند؟ پاسخ این پرسش بسیار شرمآور است. ما برای معرفی مولانا و ارایه او به جهان، به عنوان یک سرمایه بزرگ و پایان ناپذیر فرهنگی نیز هیچ نکردهایم، هیچ.
واینگونه است که ما در برابر تهاجم و ورود فرهنگ بیگانه، برهنه شدهایم. گویی فاقد هر گونه پوشش و پشتوانه فرهنگی بودهایم و هستیم.
حالا در آن سوی آبها، آدم هایی در یک کافه ـ رستوران در شیکاگو نشسته اند و مولوی را خرج میکنند و شیشیههای شامپاین خالی میشود.