هنوز روی تخت ننشسته بوديم و تکيه به پشتی نزده بوديم حتی کفشها هم از پا کنده نشده بود که آن پيرمرد آفتاب سوخته سازش را دست گرفت و پنجهاش را روی تار بازی داد و موسيقی تمام فضای بستهی پر سر و صدای سفرهخانه را تسخير کرد. قل قل قليانها، تق تق استکان و نعلبکیها، کرکر خنده مشتریها، رفت و آمد خدمتکارها حواسش را پرت نمیکرد. تکيه زده بوديم و لم داده بوديم سفارش چای و قليان و ديزی را پسرک گرفته بود و زده بود به چاک.
داشت میگفت اينجا پاتوق ما بود پاتوق بچههای دوران دانشگاه وقتی که از کلاسها فراری میشدند اينجا دور هم مینشستند و دو تا قليان میگرفتند و ده نفری از آن کام میگرفتند و زغال پشت زغال عوض میکردند تا ته قليان را هم بسوزانند... پيرمرد شورانگيز میزد و من بیاختيار و خلسه وار سرم تکان تکان میخورد بعد گفت ياسمين و ليلا توی عروسی اومده بودن چه دورانی بود از اون جمع ديگه از هيچ کدومشون خبر ندارم. قوری چای را آوردند با استکانهای کمرباريک با دو خط طلايی و نعلبکیهای طرح ناصرالدينشاه، قند و باميه و خرما و ليمو بعد قليان و... چايی خوردنش مثل مادربزرگها بود قند را توی چای فرو میکرد و بعد که چای توی دل قند نفوذ میکرد لبه استکان را میگذاشت توی دهانش و چای را آرام آرام جرعه جرعه داغ داغ میخورد و آه میکشيد از آن آههای هنگام همبستری .. آهه.. . ديگر مثل آن روزهای اول نوجوانی نبود که تا دو تا پک میزدم سر گيجه میگرفتم و بدنم سست میشد و احساس بیوزنی میکردم و فکر میکردم روی زمين نيستم روی ابرهام... با روزی يک پاکت سيگار دود کردن دو قل قليان تاثيری بر من نداشت اما ماهور بر عکس همه ادعاها و گندهگويیهاش سه پک نزده سرش را تکيه داده بود به پشتی و چشمهاش خمار و اغواگر شده بود... پيرمرد نجوا کنان آواز میخواند ...در غم ما روزها بیگاه شد/روزها با سوزها همراه شد... دست بردار نبود دود را فرو میداد و به هوا فوت میکرد و شل میشد و روی گليمی که نشسته بوديم ليز میخورد و وا میرفت... پيرمرد دائم يک بيت را تکرار میکرد و صدايش را توی گلو میانداخت... جمله معشوقست و عاشق پردهای/زنده معشوقست و عاشق مردهای... شبيه زن سیتار به دستی شده بود که روی ديوار نقش بسته بود با همان چشمهای سياه... شال روی سرش شل شده بود و گيره موهاش باز.
دست کرد توی شال و موهايش را داد پشت گوشش ولی موهاش کوتاه بود، ليز میخورد و دوباره میريخت جلوی صورتش. خودش را به من نزديک کرد و تکيه داد به شانهام... سنگين شده بود.. تنش داغ بود و با دهان نفس میکشيد.. با پيرمرد نجوا میکرد... کوزه چشم حريصان پر نشد/ تا صدف قانع نشد پر در نشد... مولوی تقديرگرا بود نه!؟ غذا را آورده بودند و ماهور پر اشتها مشغول شده بود زير سيگاری داشت کم کم پر میشد. دوباره فندک زدم. با دقت و تمرکز دو تکه سنگک را گذاشت لب سفال و ديزی را برگرداند و آبگوشت خالی شد توی کاسه.
زن سیتار به دست زيبا بود کمر ِ باريک و عشوه زيبايی داشت سر و گردنش را عقب داده بود و موهاش انگار سوار يک نسيم، رها بود، سينهاش فربه و گرد بود لبهاش از هم باز بود انگار آن زمانهای دور که نقاشی او را در روياهاش ديده است داشت آوازی میخواند ليلی بود!؟ ماهور حواسش نبود که پيرمرد دارد در دستگاه او ساز میزند...