English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

 

   

نظرات خوانندگان  (1)

 

  نويسنده: مهدی اسماعیل‌نژاد

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
با پیرمرد نجوا می‌کرد... کوزه چشم حریصان پر نشد/ تا صدف قانع نشد پر در نشد ... مولوی تقدیرگرا بود نه!؟ غذا را آورده بودند و ماهور پر اشتها مشغول شده بود زیر سیگاری داشت کم کم پر می‌شد.
 

هنوز روی تخت ننشسته بودیم و تکیه به پشتی نزده بودیم حتی کفشها هم از پا کنده نشده بود که آن پیرمرد آفتاب سوخته سازش را دست گرفت و پنجه‌اش را روی تار‌ بازی داد و موسیقی تمام فضای بسته‌ی پر سر و صدای سفره‌خانه را تسخیر کرد. قل قل قلیان‌ها، تق تق استکان و نعلبکی‌ها، کر‌کر خنده‌ مشتری‌ها، رفت و آمد خدمتکار‌ها حواسش را پرت نمی‌کرد. تکیه زده بودیم و لم داده بودیم سفارش چای و قلیان و دیزی را پسرک گرفته بود و زده بود به چاک.

داشت می‌گفت اینجا پاتوق ما بود پاتوق بچه‌های دوران دانشگاه وقتی که از کلاس‌ها فراری می‌شدند اینجا دور هم می‌نشستند و دو تا قلیان می‌گرفتند و ده نفری از آن کام می‌گرفتند و زغال پشت زغال عوض می‌کردند تا ته قلیان را هم بسوزانند... پیرمرد شورانگیز می‌زد و من بی‌اختیار و خلسه وار سرم تکان تکان می‌خورد بعد گفت یاسمین و لیلا توی عروسی اومده بودن چه دورانی بود از اون جمع دیگه از هیچ‌ کدومشون خبر ندارم. قوری چای را آوردند با استکان‌های کمرباریک با دو خط طلایی و نعلبکی‌های طرح ناصرالدین‌شاه، قند و بامیه و خرما و لیمو بعد قلیان و... چایی خوردنش مثل مادربزرگ‌ها بود قند را توی چای فرو می‌کرد و بعد که چای توی دل قند نفوذ می‌کرد لبه استکان را می‌گذاشت توی دهانش و چای را آرام آرام جرعه جرعه داغ داغ می‌خورد و آه می‌کشید از آن آه‌های هنگام همبستری .. آهه.. . دیگر مثل آن روزهای اول نوجوانی نبود که تا دو تا پک می‌زدم سر گیجه می‌گرفتم و بدنم سست می‌شد و احساس بی‌وزنی می‌کردم و فکر می‌کردم روی زمین نیستم روی ابرهام... با روزی یک پاکت سیگار دود کردن دو قل قلیان تاثیری بر من نداشت اما ماهور بر عکس‌ همه ادعا‌ها و گنده‌گویی‌هاش سه پک نزده سرش را تکیه داده بود به پشتی و چشم‌هاش خمار و اغواگر شده بود... پیرمرد نجوا کنان آواز می‌خواند ...در غم ما روزها بی‌گاه شد/روزها با سوزها همراه شد... دست بردار نبود دود را فرو می‌داد و به هوا فوت می‌کرد و شل می‌شد و روی گلیمی که نشسته بودیم لیز می‌خورد و وا می‌رفت... پیرمرد دائم یک بیت را تکرار می‌کرد و صدایش را توی گلو می‌انداخت... جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای/زنده معشوق‌ست و عاشق مرده‌ای... شبیه زن سی‌تار به دستی شده بود که روی دیوار نقش بسته بود با همان چشم‌های سیاه... شال روی سرش شل شده بود و گیره موهاش باز.

دست کرد توی شال و موهایش را داد پشت گوشش ولی موهاش کوتاه بود، لیز می‌خورد و دوباره می‌ریخت جلوی صورتش. خودش را به من نزدیک کرد و تکیه داد به شانه‌ام... سنگین شده بود.. تنش داغ بود و با دهان نفس می‌کشید.. با پیرمرد نجوا می‌کرد... کوزه چشم حریصان پر نشد/ تا صدف قانع نشد پر در نشد... مولوی تقدیرگرا بود نه!؟ غذا را آورده بودند و ماهور پر اشتها مشغول شده بود زیر سیگاری داشت کم کم پر می‌شد. دوباره فندک زدم. با دقت و تمرکز دو تکه سنگک را گذاشت لب سفال و دیزی را برگرداند و آب‌گوشت خالی شد توی کاسه.

زن سی‌تار به دست زیبا بود کمر ِ باریک و عشوه زیبایی داشت سر و گردنش را عقب داده بود و موهاش انگار سوار یک نسیم، رها بود، سینه‌اش فربه و گرد بود لب‌هاش از هم باز بود انگار آن زمان‌های دور که نقاشی او را در رویاهاش دیده است داشت آوازی می‌خواند لیلی بود!؟ ماهور حواسش نبود که پیرمرد دارد در دستگاه او ساز می‌زند ...

 

 تاریخ انتشار:   September 29, 2006 4:32 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir