دکترمحمدعلی اسلامی ندوشن
آغاز میکنم با این شعر خودِ مولانا:
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وا رهد از حدّ جهان، بیحد و اندازه شود
توصیه میکند که سخن تازه بگویید. سالها پیش من این موضوع را گفتم که میشود پنداشت که مثنوی مولوی حماسه دورانِ بعد از اسلامِ ایران است. اگر شاهنامه حماسه پیش از اسلاماست... مولانا حماسه بعد از اسلام را در مثنوی جا داده. بنابراین در واقع باید گفت که مثنوی حماسه دوم ایران است. حماسه این است که یک فرد یا یک ملّت آخرین حدّ توانایی، کوششو اراده خودش را به کار بیاندازند در امری که به آن اعتقاد دارد.
حماسه بیان حدّ نهایت به کارانداختن توانِ انسانی است. این که در اسطوره آرش گفته میشود که ایستاد بر بلندی و یک تیرانداخت به آن سو که مرز ایران تعیین بشود و این تیر را به صورتی انداخت که دیگر بعد از آنخودش افتاد و مرد، آخرین طاقت او را مینماید. او آخرین ذخیره حیاتی خود را به کار گرفت.در واقع میشود گفت که این نمونهای از حماسه درنزد یک ملّت است. میدانید که شاهنامه، بازگو میکند نبرد بزرگی را که ایرانیها با تورانیها داشتند، یعنی نبردی که بین خوبی و بدیدرگیر بود، زیرا نبرد در شاهنامه، نبرد میان خوبی و بدی است.
این مربوط بود به ایران پیشِ ازاسلام با خصوصیاتِ خودش. در دوران بعد از اسلام در واقع حدود 200 سال بعد، مولویحماسه ایرانِ بعد از اسلام را سرود. تفاوت در چه بود؟ تفاوت در میان دو دوران و دو جریان، بود یعنی ایرانی در طیّ این مدّت، این 200 سال چنان تغییر کرده بود که یک حماسه جدیدیلازم داشت. تفاوت در چه بود؟ تفاوت در این بود که شاهنامه، حماسه یک دوران سرفرازیایران را، دوران قدرت را میسرود. ولی مثنوی از دورانی دیگر حرف میزد.
در این مدّتی که گذشته بود و به مولوی رسیده و حمله مغول صورت گرفته بود و قبل از آنهجوم ترکهای سلجوقی - خوارزمشاهی صورت گرفته بود، و پیش از آن غزنویها، و ایرانقطعه قطعه شده بود و چندین حکومت بر ایران فرمان روایی میکردند؛ در تمام این دورانیک نوع حالتِ فرسودگی و دل شکستگی ایجاد شده بود. ایران احتیاج به حماسه تازهای داشت چیزی که مولوی میخواهد در اینجا بگوید یک حماسه فردی است. یعنی هر کس بایدخودش را آماده بکند برای زندگی، اصلاح بکند برای زندگی در واقع نوعی نزدیکشدن به کمال انسانی. در اوّل مثنوی میگوید، به اتکاء عشق این کار صورت گیرد.
دوم با کشتننفس، نفس انسانی، یعنی همان آز پیش از اسلام، همان چیزی که گفته میشود نفسِ امّاره یعنی خودیِ خود و منی خود را زیر پا گذاشتن، برای اینکه تاریخ پیش از مولوی نشان میدهدکه مشکلات از ناحیه نفس ایجاد شده است، یعنی کشمکشهای درونی که عارض شده بر اینکشور و به آن جایی رسیده که آماده شده برای حمله مغول. یعنی اگر چنانچه این آمادگیداخلی نبود، چنین چیزی امکانپذیر نبود که یک قومی با عدّه بسیار کمی هجوم بیاورند بهطرف یک کشور کهنسال، با آن همه تجهیزاتی که در آن وجود داشت.
بنابراین حماسهای که اومیسراید، حماسه فردیِ انسان است. اصلاح فرد، برای اینکه اگر افراد خودشان را اصلاحبکنند، از نظر مولوی جامعه سامانِ درستی در پیش خواهد گرفت. گذشته از آن، شاهنامه ودوران حماسه پیش از اسلام اتکاء به خود انسان دارد. چون میدانید که در واقع شعار اصلیآئین مزدائی، نبرد اهورا مزدا با اهریمن بود. خودِ انسان را شریک میکرد در کار، وظیفهمندکرده بود انسانها راکه در راهِ خوبی حرکت بکنند، تا بتوانند کمک بکنند به اهورامزدا درپیروزی بر اهریمن، یعنی آن پیروزی نهایی که میبایست حادث بشود. بنابراین مردمِ خودِجهان یک نوع مشارکتی در کار آسمان داشتند.
منظورم این است که سراپا یک وظیفه زمینی برعهده مردم بود که در راهِ پیروز کردن خوبی بر بدی کوشش بکنند، امّا وقتی یک دوران، سامانِخودش را از دست داد یعنی خالی شد از یک نیروی جمعی، دیگر انتظاری نمیتوان از مردمداشت. این است که رو میکنند به آسمان و به این علّت است که عرفان شاعرانه توانست ازقرن پنجم سربرآورد، یعنی شروع عرفان ِ شاعرانه با سنایی شد، بعد عطّار و بعد مولانا و همینطور ادامه پیدا کرد.
این که عرفان توانست یک همچون نضج وسیعی در بین مردم ایران بیابد،به علّت نوعی حالتِ دل کندگی از چاره جویی زمینی بود و رو به آسمان بردن که بلکه از آنجاگشایشی در کار بیاید، فرجی در کار بیاید. این است که اگر گفتم که، حماسه ایران بعد از اسلامدر مثنوی جا گرفته مفهومش این است که روی بردنِ به عالم بالا و چاره جویی از عالم بالاچیزی است که مورد توصیه مولانا است.آدمی به اتّکاء چه چیز این کار را میکند؟ به اتکاءعشق. میدانید که محور مثنوی، همان گونه که تا حدّی محور حافظ و قبل از او تا اندازهایعطّار و سنائی و سایر عارفان بزرگ ایران، عشق است. این عشق چیست که تا این اندازه رویآن تکیه میکنند؟
میدانید که مثنوی کتابی است که با عشق شروع میشود. حافظ همهمینطور. این دو کتاب در زبان فارسی شروعشان با عشق است. عشق در اینجا یعنی نیرویحیاتی، آن نیروی بزرگِ حیاتی که کائنات را بر سر پا نگه میدارد. یعنی چون دنیا بر نیروحرکت میکند، این عشق، آن نیروی نیروها است، که در اینجا اگر چنانچه محور قرار گرفته،برای این است که در واقع اساسِ چرخش کائنات به کمک عشق است و تا به آخر دنبالمیشود. آن مقدمه اول مثنوی، که همه شاید با آن آشنا هستید با نی شروع میشود:
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
این نی، در واقع انسان است، انسان دور مانده از اصلِ خود.
هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگار وصلِ خویش
این اصل، یعنی برگشت به کلّ، به نیروی اصلی، به کلّ کائنات. این جدا ماندگی به صورتنقص وجود بشربروز میکند، همه مشکلاتی که در زندگی برای انسان است پدید میآورد.پیری دارد، هجران دارد، جدایی دارد. اینها نیز جزو نقائص زندگی است. برای اینکه اینهانباشد، این آرزوی برگشت به اصل هست. تصوّر میکنم که در مقدمه مثنوی برگشت به اصلیعنی برگشت به آن بهشتِ موعود، که آدم از آن رانده شد. آمد بر روی خاک وبر اثر آن یک نوعموجودیت ناقص برای آدمیان حاصل گشت. حال میخواهد برگردد به کمالِ انسانی خود.
البتّه این امکانپذیر نیست، ولی او توصیه میکند که انسان با تربیتِ خود از طریق عشق، ازطریق پا نهادن بر سر نفس و آز بتواند خود را به آستانه کمال انسانی نزدیک کند. یعنی هر چهجستجو میشود از درون جُسته بشود، از بیرون، امید اصلاح نیست. توصیه مولانا این استکه آدمی به درونِ خود پناه ببرد، یعنی کمال نفسانی را از خود حاصل بکند و این راه را از طریقِعشق توصیه میکند، یعنی آنکه آن نیروی وجودی و درونیِ خود را به حرکت دربیاورد، بهپویش بیاورد، برای اینکه بتواند به کار بیفتد. علّتِ اینکه اینقدر توصیه می شود به کشتن نفسیعنی به اینکه «منی» شخص زیر پا گذاشته شود، به علّت خرابی جهان بوده.
برای اینکهمیدیدند که این نفسِ بشر در افراد آزمند، افرادی که حالا در هر مقامی بودند یا در مقامحکومت، یا در مقامِ عالم دنیادار یادر مقام ثروتمندهای خارج از قاعده، در هر مقامی کهبودند، اینها خرابی جهان را باعث می شدند. اینها هستند که در واقع یک اکثریتی را در رنج ونارسایی نگه میدارند. پس توصیه در جهت کمال نفسانی است یعنی اصلاح اجتماع از طریقاینکه افراد، خود را اصلاح بکنند. پس گفتیم که از طریق عشق این توصیه میشود، اما نخستبه جدایی نی از نیستان که مولانا کتابِ خود را با آن شروع میکند اشاره امر داشته باشیم:
هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگار وصلِ خویش
هر که او از همزبانی شد جدا
بی نوا شد گرچه دارد صد نوا
همانگونه که گفتیمعشق محور است برای اینکه بتواند نجات نهایی انسان را موجب بشود. چون عشق باعثمیگردد که خودبینیِ انسانی زیرپا گذاشته بشود، شما وقتی خود را نمیبینید سراپا به یکاصلِ کلّی پیوسته میگردید. به یک اصل که کلّ کائنات را در بر میگیرد. دیگر شخص شمامحور نیستید و همه موضوع متمرکز میشود در اینکه شما مطرح نباشید، بلکه کلّ جامعهمطرح باشد. به این علّت است که میبینید که جهان بینی مولوی یک جهان بینی جهانیاست. این روزها از حکومت جهانی یا جهانی شدنِ دنیا حرف زده میشود، به کمک اینوسایل تکنیکی، ولی او در سطح بسیار بالا و معنوی همین موضوع را پیشنهاد میکند. یک نوعبشریت یکسان و یکدست بدون هیچ تفاوتی بر سر اختلافهای زبانی، قومی، ملّی، مذهبی.همه بشر یکسان هستند در برابر هم. پیشنهاد اصلی او این است و همه مشکلات را از تفرقهمیداند. تفرقههای قومی و دینی.
او جنگهای مختلف دینی را ناظر بوده و اختلافهای عقیدتیکه در واقع گاهی خونین میشد. بنابراین او کل را در نظر میگیرد. تمام جهان بینی مولاناحرکت میکند بر اینکه همه افراد بشر یکسان و در یک جمع جهانی بتوانند باشند. اینکه اینتفرقهها از میان برخیزد. اشاره کردم به حماسه شاهنامه و حماسه مولوی. قهرمانِ شاهنامه،قهرمانِ اوّل رستم است. رستم وجود خارجی نداشته، تجسّم یک اندیشه و آرزوست. ولیقهرمان اوّل شاهنامه اوست. قهرمان اول مولانا، شمس تبریزی است چرا؟ این موضوع درزندگی مولوی باید روشن بشود که شمس که بوده؟ چگونه بوده ؟ چرا این قدر بر زندگی مولوی تنیده که او یک دیوان بزرگ غزلیات را با نام او میسراید و در خود مثنوی بارها و بارهابا تمجید عجیبی از او یاد کند؟ این که بوده و چه نظری دربارهاش میتوانسته باشد؟ در واقعشمس وجود خارجی داشته. فردی بوده که از تبریز بیرون آمده و بعد مقداری جهان گردیکرده، در حلب و شامات و بعد وارد قونیه شده که مولوی او را میبیند. امّا فردی که مولوی ازاو حرف میزند، نمیتواند وجود خارجی داشته باشد. یک تجسّم خیالی است، یک فردآرمانی است، زیرا او با چنان آب و تابی از او یاد میکند که ممکن نیست چنین آدمی بر رویزمین، بر روی کره خاک زندگی کرده باشد. این قهرمان اول حماسه بعد از اسلام است، چرا یکهمچون دلبستگی بین مولوی و شمس پیدا شده؟ برای آنکه مولوی کلّ آرمانها و هدفهایزندگی خود را در وجود این شخص مجسّم میکرده.
آنچه که خودش نمیتوانسته بگوید، بنابه ملاحظاتی، به علّت موقعیتی که داشته، از زبان شمس میشنیده. توضیح آنکه دو خطّفکری بزرگ بوده است در آن زمان، یک خطِّ فکری عرفانی که مولوی طرفدارش بوده و شمسقهرمانش . یک خطّ فکری که عالمان دین ابلاغ میکردند و تشویق میکردند، و آن البتّه بهنوعی بوده است که مورد قبول مولوی نمیتوانسته باشد، برای اینکه با فروبستگی و خشکیهمراه بوده. مولوی و شمس جامعه باز میخواستند و اصولاً طرفداران عرفان جامعه بازمیخواستند، یعنی شکفتگی بشریت را در این باز بودن میدیدند. بنابراین آن سرسپردگیخاصّی که مولوی به شمس به عنوان یک فرد خیالی و تجسّمی در نظر داشته، این بوده استکه سخنگوی این مکتب بوده است؛ با زبانِ تندی که داشته و مولوی او را در مقابل مخالفانِخود به عنوان یک سپر قرار داده بوده.
بنابراین میبینید که کار جامعه به کجا کشیده است که قهرمان اول شاهنامه رستم است، یعنی فردی دارای نیروی جسمانی و روانی هر دو، و آنگاه او تبدیل شده است به یک فردِ سرگردانِ قلندر، مثل شمس تبریزی و این شده قهرمانِ مولانا. او در واقع همان موقعیت را دارد که پیر مغان در نزد حافظ که او البته یک فرد خیالی است،نماینده خردوری بشری که کلّ فرزانگی انسان در وجود این پیر مغان جمع شده و به این علّتحافظ دائماً میگوید من از او دستور میگیرم، او مرا از پندار نجات داده است. همان موقعیتدر نزد مولانا در شمس تبریزی نمود میکند، و در واقع باید گفت که در مجموع، عشق و یکنوع روشن بینی خاص مورد توصیه و علاقه مولوی در تمام عمر است که در سایه آن بایدیگانگی انسانها حاصل بشود.
این نظر از طریق اندیشه اشراقی حاصل میشود. دو نوع طرزاندیشه است، اندیشهای که از طریق خرد وارد میشود بر انسان: اندیشهای که از طریقِ اشراق، یعنی اندیشه احساسی، اندیشه جهنده، بدون تفکرهای حساب شده قبلی. این چیزی استکه ارتباط پیدا میکند به جهان بینی مولوی. چرا عقل محکوم میشود؟ در مثنوی بارها و بارهااین حرف پیش میآید که به عقل توجّه نکنید. آنچه در مقابلش هست. تفکر اشراقی است.علت اینکه عقل را محکوم میداند، یعنی عرفانِ ایران و مولوی عقل را محکوم میدانند این است.
* اين متن بخشی از مقاله «مثنوی، حماسه ایران پس از اسلام» است که توسط دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در «همایش آموزههای مولانا برای انسان معاصر» ارائه شده است. متن کامل مقاله را از اینجا دریافت کنید.