* نوشتهی زیر با تکیه بر حافظهی نگارنده در سن نُه سالگی نوشته شدهاست و ممکن است در بعضی جزئیات با تخیل آمیخته شدهباشد (تاریخها، زمانها و از اینجور چیزها.)
تصاویر متن نیز حاصل جَوگرفتگی همین کودک هنرمند در همان زمان (جامجهانی 94) است!
«داور سوتاش رو به صدا درآورده... مارادونا خودش رو پرت کرده روی زمین... در حقیقت خودش رو انداخته روی توپ!»
یادم نمیآید جامجهانی چه سالی بود، بازی بین آرژانتین و کدام تیم بود و باز هم یادم نیست چه کسی بازی را گزارش میکرد. هر که بود، یادم است این جملات را از دهاناش شنیدم (حداقل جملاتی مشابه این) و رفتم سمت تلویزیون که ببینم چرا یک نفر با یک همچین اسم عجیب و غریبی باید خودش را پرت کند روی توپ! و اینگونه بود که من اصلا فهمیدم جامجهانی چی هست!
نمیدانم جار و جنجالهایی که مارادونا به پا میکرد بود، لباس آبی آرژانتینیها (رنگ مورد علاقهام) بود یا موهای بلند باتیستوتا که باعث شد از همان اول طرفدار پر و پا قرص آرژانتین شوم!
آرژانتین که از دور رقابتها حذف شد و عشق کودکانهی من به باتیستوتا و موهای بلندش(!) ناکام ماند، زدم توی خط برزیل و نمیدانم روی چه حسابی عاشق ببتو شدم که حالا هم جز اسماش و رنگ تیرهی پوستاش چیزی ازش یادم نیست! البته عشق و عاشقی هم که میگویم در همین حد بود که توی "جامجهانیبازی"هایمان با خواهرم، من نقش ببتو را بازی میکردم و عاشق این هم بودم که مثلا مصدوم بشوم و بیایند اسپری بزنند روی پایام!
یادش بهخیر، این دوگانگی شخصیتیام را از همان اول داشتم!؛ از یک طرف تا گزارشگر بازیکنی را "خوشاخلاق" میخواند درجا عاشقاش میشدم و از طرف دیگر هم از بازیکنهایی که بیخود داد و هوار راه میانداختند و یقه میگرفتند خوشام میآمد! یادم هست که توی یکی از بازیهای آلمان وقتی داور مسابقه کلینزمن را از زمین اخراج کرد یکهو کلینزمن شروع کرد به داد و هوار کردن و خودش را اینور و آنور کوبیدن، آنقدر خوشام آمده بود که تا مدتها دیگر توی بازیهایمان نه دوست داشتم نقش ببتو را بازی کنم نه حتی باتیستوتا را!
(راستی چرا دیگر تا داور کارت قرمز به کسی نشان میدهد طرف مثل بچهی آدم سرش را میاندازد پایین و میرود بیرون؟ هیجان مسابقهها هم بدجوری کم شدهها!)
بگذریم... فینال آن سال هم بین برزیل و ایتالیا انجام شد. من هم که معلوم است بهخاطر ببتو هم شده، طرفدار برزیل بودم. از طرفی هم شنیدهبودم ایتالیا با مردهخوری! بالا آمده این است که چشم نداشتم ایتالیا را ببینم! (نمیدانم هم بازیها توی کدام کشور بود که برای ما میشد نصفشب...) خلاصه... فقط یادم است که کار به وقت اضافی و ضربات پنالتی کشید و یک بازیکن ایتالیایی به اسم باجیو یا همچین چیزی - که انگار خیلی هم محبوب بود - پنالتی آخر ایتالیا را خراب کرد و همانجا وسط زمین نشست و هایهای زد زیر گریه... من هم از آنجایی که از همان اوان کودکی شدیدا رقیقالقلب بودم و دلم حسابی سوخته بود، تصمیم گرفتم توی جامجهانی بعدی طرفدار ایتالیا شوم! البته متاسفانه از آنجایی که توی جامجهانی بعدی باتیستوتا موهایاش را بلندتر کردهبود و تازه یک هِدبند خوشگل هم میبست روی موهایاش موفق نشدم به تصمیمام عمل کنم...!
واقعا نقاشيهات حرف ندارن! save كردم! من نقاشيم خيلي افتضاحه و هميشه فقط خونه و رودخونه ميكشيدم!
ولي من نفهميدم اون خطي كه باهاش دو تا قوس پشت محوطههاي جريمه رو به هم وصل كردي يعني چي! و خودمونيم باتيستوتا يه كم شبيه دخترا شده! ؛)
از جام جهاني 94 داد و فريادهاي برادرم رو يادمه! من طرفدار فوتباليستهاي ياغي نبودم چون هميشه سوباسا و تارو رو دوست داشتم!
از آشنایی با سایت و تیم ورزیدهی نویسندگان و دستاندرکاران هفت سنگ شادم، امیدوارم همیشه پیروز باشید.
رامین مولایی
salam .agr meghy badL(like)batiGOOOOOOOOOOOOOL ra ba bened ba ID man tamas begred ALBATH MUOHAY MAN vagan and cheshmanam kamy farg dard(ABE) ast MONTAZERAM ERADATMAND U dariushRAHNAMA(danshguy honar.BAZEGARE)SEE YOU &BAY