جامجهانی تمام شد ... هزار جنجال در چهارگوشه دنیا بلند شد و فرونشست و هنوز پس لرزههایاش در هزار گوشه دنیا باقیاست ... اینکه فوتبال چیست و چرا این همه بر جهان موثر است مقولهای عجیب و در عین حال شایان بحث است... از سوی دیگر اینکه بر اساس کدام اصل فلسفی امکان پذیر است که آفریدهای (فوتبال) تا این حد بر خالق خود (انسان) موثر باشد نیز نیاز به تفکر بسیار و تحلیلهای دقیق دارد... اما آن چه که امروز قصد پرداختن به آن را دارم دو مقوله است که در دو نکته مشترکند: فوتبال و ایرانیان!
این دو مقوله را در این روزهای اخیر همه دیدهایم و شاید به آن بی توجه بودهایم. مقولههایی که به نظر من ارزش جامعهشناختی و روانشناسی قومی دارند و میشود بر روی آن مفصلا کار کرد. در این مقال کوتاه اما، تنها قصد طرح موضوع را دارم و امیدوارم از یکسو عاقل را اشارتی بس باشد و از سوی دیگر صاحب نظرانی خبره امکان پرورش بیشتری به این بحث بدهند. باز هم تاکید میکنم که هدف این بحث اصولا ورزشی نیست بلکه فوتبال بهانه ایست تا شاید به ویژگیهای «من» عمومیمان نقب بزنم ...
مقوله اول: ما همیشه برندهایم حتی اگر خلافش ثابت شود!!
برداشت اول:
تازه 10 دقیقه از پایان بازی ایران - مکزیک گدشته است... تلفن زنگ میزند ... «ایرانتون که باخت!»...«اینم تیمه شما دارین!»...
برداشت دوم:
نیم ساعت بعد از بازی پرتغال-ایران ...وارد مسنجر میشوم... یکی از دوستان در مقابل نامش در مسنجر نوشته است: «مرده شور تیم ایران را ببره!»
میتوانید از این برداشتها تا هزار مورد داشته باشید. از اساماسهای فراوان آن روزها و حتی هنوز گرفته تا بحثهای کارشناسانه (!) داخل تاکسی و اتوبوس!
ما هیچوقت بازنده نبوده و نیستیم و نخواهیم بود! در عوض تا دلتان بخواهد برندهایم. یادتان بیاید ساعتهای بعد از بازی با استرالیا را و نیز همین شادیهای بیاندازه پس از بازی با بحرین را. ما دنبال بهانههای شادی هستیم. فوتبال برای ما شاید معنای دیگری هم دارد. ما در فوتبال دنبال شادیهای جمعیمان میگردیم. شادیهایی که در ممالک دیگر با جشنهایی مثل هالووین، کارناوالهای عید پاک و هزار جور مراسم دیگر توان برآورده شدن دارد اما ما با آنکه دهها آیین سوگواری جمعی داریم - که البته به نظر من وجود آنها نیز، فارغ از جایگاه مذهبیشان، از لحاظ سلامت روانی یک جمع مورد نیاز است - آیین شادمانی دست جمعی به معنای یک جشن سرخوشانه و کودکانه نداریم یا لااقل بسیار کم داریم.
همین میشود که ما از فوتبال میخواهیم که این شادی را به ما بدهد. چون نشان داده است که میتواند به این عنوان کارایی داشته باشد. در نتیجه ما از فوتبال طلبکار میشویم! میخواهیم او عقده همه افسردگیهایمان را بگشاید. در نتیجه وقتی باختن و منغص شدن عیش پیش میآید، همه چیز را - دقیقا همه چیز را نفی میکنیم. میزنیم زیر همه چیز! ...تیم برنده تیم ماست، ما بردهایم! اما تیم بازنده تیم شماست! ...آنها باختهاند!... من که اصلا تره هم خرد نمیکنم! ... اصلا همان بهتر که باخت!... دلم خنک شده که باخت!... کیف کردم!....

این حرفهای بسیار شنیده، تنها و تنها پرده از یکی از بدیهیترین ویژگیهای انسانی ما بر میدارد. این ویژگی بیشک ویژگی مثبتی نیست اما میشود به مدد شناخت آن و با برنامهریزی درست آموزشی در جهت رفع آن بر آمد و آن چیزی نیست جز: عدم تحمل شکست!
ما توان شکست خوردن را نداریم!... هیچوقت هیچ شکستی برای ما سکوی پرتاب پیروزی نبوده است!... بله!... در شعرهایمان وشعارهایمان «شکست اولین گام پیروزی است»، اما هیچگاه در ورطه عمل نتوانستهایم این اصل را به اجرا درآوریم. این ماجرا تقریبا هیچ ربطی به ردههای بالای مدیریت و این حرفها ندارد. تکتک ما در درون خودمان، به واسطه تمام عوامل محیطی که شخصیتمان را شکل دادهاند، در جوانب مختلف زندگی کمابیش با این امر درگیر هستیم.
تحلیلهای ما از شکست همیشه یکسویه و در راستای تبرئه خود است. من از فلان واحد افتادم چون استاد با من لج بود! ...چون یک هفته مریض بودم و از تب داشتم میمردم !... چون چشم همکلاسی محترم یا محترمه خیلی خوشگل بود!... چون...!!
ما همیشه مبرا هستیم!... هیچ شکستی به ما ارتباط ندارد!... همیشه هزار بلای آسمانی و زمینی منتظرند تا ما را در میانه زندگی شکار کنند و از رسیدن به اهدافمان باز دارند. ما قربانی این همه ستمگری دهر هستیم و همه باید دلشان به حال ما بسوزد از جمله سنگ خارا!
متاسفانه اینها هیچکدامشان تمسخر نیست!...کمی که منصف باشیم میبینیم که حقیقت چیزی جز این نیست.
ما دوست نداریم فوتبالی که قرار بوده شادیآور لحظات دلتنگی ما باشد، خود غمی دیگر بیافریند، که اگر چنین کند، انکار بهترین راه فرار است. انکار هر نوع رابطه با فوتبال و تیم ملی و الی آخر!
غافل از اینکه فوتبال درست مثل زندگیاست و اتفاقا به همین خاطر است که به هزار و یک شیوه قابل تاویل است. و زندگی هم بالا و پایین دارد و غم و شادی. و اینکه هیچگاه زندگی به ما تضمین نداده است که سراسر شادی باشد. چنان که فوتبال هم!
از سوی دیگر این انکار رابطه نمونههای دیگری هم در شخصیت روانی ما دارد که با مثالی آن را بازتر میکنم:
شخص کاملا محترمی، برای شخص کاملا محترم دیگری از فرط عشق دارد میمیرد! ...دو روز بعد، دو سال بعد، یا شاید بیست سال بعد همین شخص بسیار محترم برای آن «مردک» یا «زنک» ِ «بی سر و پای پاپتی»، تره هم خرد نمیکند و دوست دارد سر به تناش نباشد و اصولا «من که اصلا هیچوقت تحویلاش نمیگرفتم!!» ... و اتفاقا درست در همین لحظه اگر معجزهای رخ بدهد و آن «مردک یا زنک» موردنظر اندکی مهربانتر شود، با احتمال 99 درصد مجددا «شخص کاملا محترم» و البته «عشقانگیزی!!» خواهد شد!
میبینید که؟! ...ما متاسفانه یک صفت بد دیگر هم داریم! ... همه چیز را از دریچه سود و زیان خودمان یا به عبارت بهتر تاثیر آنی آن پدیده بر خودمان قضاوت میکنیم ... تیم ملی فوتبال خوب است چون من میتوانم با پیروزیاش برقصم!... بیم ملی فوتبال بد است چون میبازد و من مغموم میشوم و خودم به اندازه کافی غم دارم لابد!
به عبارت دیگر معیار نظرات ما نه ویژگیهای آن پدیده مورد نظر که تنها تاثیرات آن پدیده، آن هم تاثیرات آنیاش، بر ماست. به همین سبب نظرات ما به آسانی و با وزش نسیمی قابلیت تطور دارد. چرایی این ویژگی به مسائلی بسیار درونی و عمیق بر میگردد که نیاز به تحلیلهای بیشتر دارد و تنها به اشاره میگویم که به نظر من دلیل چنین برخوردی در تحلیلهای سطحی، عدم شناخت صحیح پدیدهها و نیز البته «من گرایی»های ما دارد که البته این آخری به نوعی اظهر من شمس است!... نگاه کنید به موفقیتهای نسبی ما در ورزشهای فردی در قیاس با ورزشهای جمعی یا مثلا موفقیتمان در پژوهشهایی که قابلیت انجام به صورت تکی یا نهایتا دو و سه نفره دارند و عدم موفقیتهایمان - باز هم به شکل نسبی - در پژوهشهای کلان که به همکاری 40 تا 50 نفر پژوهنده نیاز دارند. البته بیشک همه این مثالها برهان خلف دارد، زیاد هم دارد! ...اما آن چه را گفتم، اگر منصف باشیم، در پیرامون خود بسیار خواهیم دید. شنیدهاید مثل مشهور فارسی را که: شریک اگر خوب بود خدا هم برای خودش شریک میگرفت!!
**
میشود این نوشته را همچنان ادامه داد و با ادامه این رشته، که سری دراز دارد، به کشفهای بیشتری هم رسید اما چنان که گفتم این یک مقاله اینترنتیاست و باید بیشتر یک اشاره باشد. پس همین رشته را خودتان بگیرید و بروید و ... !
مقوله دوم: ما تصفیه حساب میکنیم، پس هستیم!!
ما به شدت تحت تاثیر احساسات خود هستیم. در واقع ما ملتی هستیم که بیشتر حس میکنیم و ایمان میآوریم تا اینکه بیاندیشیم و شک کنیم! این ویژگی - تاکید میکنم که ویژگی و نه نقطه ضعف - سبب میشود که مثلا ما هنر و به خصوص ادبیات برجستهای داشته باشیم. ما قابلیت ایجاد معجزه را داریم، کارهایی که دیگر ملتها شاید به کلی از آن عاجز باشند. ما قادریم از یک موقعیت کاملا شکست خورده، به ناگهان قلههای افتخار را فتح کنیم و ...
و البته کاملا برعکس؛ میشود که ناگاه از اوج افتخار به حضیض بیافتیم و فاجعه به بار بیاوریم و نیز علممان در حد ادبیات و هنرمان نباشد و ...
در تاریخ ما برای هر دو اینها نمونه هست. همیشه کارهای بزرگی به دست ملت ما انجام شده است و تقریبا همیشه علت این معجزههای جمعی نه یک اندیشه جمعی که یک شور جمعی بوده است. در واقع هر گاه احساسات این ملت تحت تاثیر یک نیروی اندیشمند مثبت به سمت هدفی مثبت جهت دهی شده است معجزهای رخ داده که هم جهان را حیران کرده است و هم جهشی برای کشور ایجاد کرده است. و درست به عکس این مطلب هرگاه نیرویی باز هم اندیشمند این بار در جهت مطامع خود و بر خلاف مصالح عموم و کشور این نیرو را به کار گرفته باز هم جهانیان حیران شدهاند اما این بار جهشی به سمت عقب داشتهایم! ( مثال نمیزنم تا اولا بحث اجتماعی- تحلیلیمان به ورطه سیاست زدگی نغلتد و از سوی دیگر این نوشته حالت کلی خود را حفظ کرده باشد، به عبارت دیگر هر کسی با توجه به نوع ایدئولوژیاش میتواند مثالهایی در ذهناش بیافریند و اتفاقا همین نکته نشان میدهد که چقدر موضوع مطرح شده، صحت دارد)
داشتم میگفتم که شور جمعی ما همیشه بیش از آگاهی جمعی بوده است. حال گاه از این شور در جنبه مثبت و گاه در جنبه منفی سود برده شده است.
در جام جهانی اخیر نیز این پدیده کاملا قابل ردگیریاست. از عزل و نصبهایی که بیشتر بر اساس همان شور جمعی و استفاده از آن شکل گرفت و مسبوق به سابقههای حالا فراموش شده بود، تا مقصر نشان دادن هر کسی که با او خرده حسابی داریم!
برای نمونه تنها به این مقاله روزنامه همشهری بسنده میکنم که این بار یک گزارشگر - مجری از مسببین سقوط معرفی شده است!
منصف باشیم! ... استفاده از کلام معلم شهید و اشاره به جمله معروف او و آن گاه استفاده از تمام هنر خود برای القای شورمندیهای ناشی از تلخکامی فوتبال ایران و سپس معرفی گزارشگر بخت برگشته - که دست بر قضا چهره محبوبی هم هست! - به عنوان ضلع سوم مثلث زر و زور و تزویر!!
واقعا که احسنت به این استدلال! ...
بیشک این تنها یک مثال از هزار مثال ممکن بود و هدف این مقال دفاعیه نوشتن برای یک فرد خاص یا رد مطلب نویسنده محترم روزنامه نیست بلکه تنها اشاره به یک ویژگی ماست: همیشه کسانی هستند که از هر فرصتی استفاده میکنند تا با استفاده از شور جمعی ما به جایی برسند که خودشان میخواهند. حالا گاهی این جای مشخص، مکانی ست که امکانات بهتری را برای ما فراهم میآورد و گاه جای جدید تنها جایگاهی بهتر برای همان کسان است و نه هیچ کس
باهات موافقم. البته نه فقط در مورد فوتبال بلکه در ابعاد دیگر زندگی ما ایرانیها هم روز به روز داره عکسالعملهای عصبی و ناهنجار و بیمارگونه زیاد میشه. احساسات عمومی مردم روز به روز با اغراق بیشتری خودشو نشون میده. اینو حتا در بیشتر مردم عادی و ساکت هم میشه دید. هـمین مردم عادی و معمولی هستـن که توی صفحههای حوادث روزنامهها ازشون میخونیم و میخوایم شاخ در بیاریم! بطور کل داریم روز به روز زمـختتر و خشنتر میشیم. نـمیدونـم اینها به کجا میرسه... میترسم از نسل آیندهای که باید پدر و مادرهایی چنین عصبی و احساساتی داشته باشه!