آن روز هم کنار هم نشسته بودیم ساکت و دلزده از هم. سارا به روبرو زل زده بود و من به دالان تاریک مترو، به نیمرخ سارا. ایستگاه مترو جایی بود که از هم خداحافظی میکردیم تا چند روز بعد که باز همانجا همدیگر را میدیدیم و توی شهر چرخی میزدیم و حرفی میزدیم و غذایی میخوردیم و فیلمی تماشا میکردیم و بعد دوباره به همان ایستگاه برگشتیم و از هم خداحافظی میکردیم. دعوا کرده بودیم. توی سینما وقتی دستم رفت روی زانوش محکم زده بود روی دستم و من عصبانی شده بودم چون فکر میکردم آنقدر اعتبار دارم که دستم را روی زانویش بگذارم انگار فکر کرده بود میخواهم دستمالیاش کنم ولی من دستم را گذاشته بودم روی زانوش. زانوی آدم جای حساسی نبود که بخواهد بکوبد روی دستم و بعد از سینما خارج شود و قهر کند. اما من فکر کرده بودم حتما این اتفاق برایش افتاده و کس دیگری جای دیگری کنارش نشسته و قبل از اینکه دستمالیاش کند اول دستش را گذاشته روی زانوی سارا و سارا چیزی نگفته، خندیده، دست آن بدذات هم همینطور بالاتر و بالاتر رفته و تا سارا به خودش بیاید... آن روز هم نیمرخش همین قدر زیبا بود. انحنای بینی و لب و چانهاش مثل پورترههای فرناندو بینقص بود بینی سر بالایی داشت با اینکه از روبرو بینیاش معمولی و کمی چاق بود اما نیمرخش چیز دیگری را نشان میداد گوشه لبهای باریکش با ته خنده همیشگیش بالا بود و یک چاله کوچک روی لپش میافتاد همیشه دلم میخواستم صورتش را لمس کنم مثل نابیناهایی که با لمس صورت هر کسی او را میشناسند دوست داشتم اجزای صورتش را پستی و بلندی و نرمی آن را بشناسم اما ترسیده بودم و دیگر دوستش نداشتم. به من نگاه نمیکرد به یک تابلوی تبلیغاتی زل زده بود که یک قوطی آبمیوه را لای گیره گذاشته بود و با دریل سوراخ میکرد تا نی را توی آن فرو کنی و آبمیوه را بخوری... شاید آن ته خنده برای آن بورد تبلیغاتی بود. مستاصل به تونل نگاه میکردم. منتظر بودم مترو با سرعت زیاد وارد ایستگاه شود و تک و توک مسافرها سوار شوند و سارا توی واگن خانمها پشت به من بنشیند و بعد برای همیشه برود. چه دقیقههای بدی، من عاشق سارا بودم میخواستم خودم را به آب و آتش بزنم تا او دوباره برگردد و به من نگاه کند و همان حرفهای همیشگی را بزند که بعد از تماشای هر فیلم میزد اما فیلم نصفه کاره رها شده بود و قهر کرده بود. همیشه آنجا که باید حرف میزدم از خودم دفاع میکردم و از حیثیتم، همیشه وقتی باید چیزی برای رفع ابهام توضیح میدادیم همیشه هر وقت باید میگفتم که هی فلانی تو داری اشتباه فکر میکنی غلط برداشت میکنی منظور من این نبود همیشه همین وقتها ساکت میشدم و قفل می خورد به لبهام خب اگر کسی اینطور فکر میکند حتما به درد من نمیخورد آن وقتها نمیدانستم که هر دوستی و معاشرتی قهر و دعوا دارد فکر نمیکردم هر رابطهای را میشود از نو ساخت حتی محکمتر حتی بهتر از قبل نمیدانستم و فکر میکردم همین که آن مترو لعنتی با آن صدای زوزه کش مهیب از راه برسد سارا سوار واگن مخصوص خانمها شود، همه چیز تمام میشود و من از غصه میمیرم. بیست ساله بودم. سارا عادت داشت که حرف نزند دست خودش نبود هر وقت ناراحت میشد و از کارهایم دلگیر میشد ساکت میشد و لب از لب باز نمیکرد و به روبرو زل میزد. من همیشه مجبور بودم از روی نیمرخش حدس بزنم به چه چیزی فکر میکند و من باز چه کار بدی كردم؟
مترو وارد شد واگنها از مسافر خالی شد و چند نفری سوار شدند من خیره بودم به سارا که حالا بلند میشود، پشت مانتویش را صاف میکند بند کیف کوچک چرمیاش را روی دوشش میاندازد، کیف را زیر بغلش محکم نگه میدارد و آرام آرام به سمت واگن مخصوص خانمها میرود... تک و توک مسافرهایی که هول زده برای پیدا کردن یک جای راحت به سمت واگنها حمله میکردند هم سوار شدند اما سارا همینطور به روبرو زل زده بود. درها بسته شد و مترو حرکت کرد با همان سرعتی که وارد شد از تونل دیگری بیرون رفت. تکیه داده بود و دستهایش را روی هم گذاشته بود و یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و گوشه مانتوش افتاده بود و جین آبیرنگش توی چشم بود. نرفت. حتی یک ربع بعد هم نرفت نیم ساعت بعد هم نرفت اینقدر نرفت تا من از حرص گذاشتم رفتم.
امروز هم بعد از هفت سال باز کنار هم نشسته بودیم روی نیمکت سالن انتظار دادگاه منتظر نوبت پرونده. به روبرو زل زده بود به دیوار سفیدی که ترک خورده بود و چرک از سر و رویش میریخت. نیمرخش همان زیبایی هجده سالگیاش را داشت اما ته خنده صورتش دیگر نبود. ابروهاش نازک نازک شده بود و گوشه چشمهاش چند شیار نازک چروک خورده داشت. لب بالاییش کمی برگشته بود. بینیاش را جراحی کرده بود. چقدر گفتم نکن. عمل نکن. همینجوری قشنگی خوشگلی ماهی... گوش نکرد روزی که چسبها را از بینیاش باز کرد و شاهکار دست جراح را نشانم داد فکر کردم دیگر سارا را از دست دادهام. این زن دیگری بود صداش عوض شده بود قیافه عوض شده بود دیگر این لبها آن لبهای باریک همیشگی نبود. چقدر گفتم نکن دختر! خواهرها دخترخالهها دخترعمهها دختر عموها دختر داییها همه تعریف میکردند و هر کدام آدرس و تلفن دکتر را میگرفتند تا آنها هم همینطور زیبا و عروسک شوند با بینیهای کوچک اندازه فندق. اگر آن روز سوار مترو شده بود دیگر امروز اینجا نبودیم. قاضی سه بار حکم را به تعویق انداخته بود هر سه بار هم به خاطر اینکه سارا ساکت نشسته بود و به جلو زل زده بود و حرفی نزده بود. عوض نشده بود هنوز هم هر وقت دلگیر و آزرده میشد ساکت میشد و مثل یک معما سخت و غیر قابل درک میشد. وقتی قاضی ما را دید گفت «طلاق دلیل میخواد علت میخواد شما میگین دو طرف راضی هستن ولی خانومتون اصلن جواب نمیده پس معلومه راضی نیست شما مردی، باش! چرا میخوای طلاق بگیری!؟ حق طلاق وقتی داری که بگی چرا... از هم خسته شدیم و تفاهم نداریم و این حرفها که حرف نشد همه از دست هم خسته شدن... آقا برو مشکلت رو با خانومت حل کن... نوبت دادگاه بعد یک ماه دیگه ایشاله که نبینم شما رو...» چرا؟ از هم خسته شده بودیم، حرف نمیزدیم، کنار هم مینشستیم و به روبرو زل میزدیم به تلویزیون به پنجره به دیوار به اتاق بچهای که خالی بود. به نیمرخ سارا زل میزدم که هر از گاهی یک قطره اشک سر میخورد و سرازیر میشد. گفتی بچه نمیخوام اما اگر بچه نمیخواستیم این همه رفت و آمدها توی مطبها و آزمایشگاهها برای چه بود برای بچه نبود!؟ وقتی دکتر با قطعیت گفت مشکل بارداری نداری چقدر خوشحال شدی بعد یک دفعه انگار فهمیدی که قضیه از چه قرار است و ساکت شدی بغض کردی گریه کردی...
سلام...
یک نفس خوندم و لذت بردم. نمیتونم بگم عالی بود چون تشنهی خوندن بیشتر بودم! داستان زود تموم شد. داستان برای من تا قبل از دادگاه بصورت یکجور گرهافکنی و مقدمهچینی عالی عمل کرد، تشنهم کرد ولی بعد سیرابم نکرد! خیلی زود بسته شد. ولی با اینحال خیلی خوب بود. مهم بنظر من برای ادبیات برقراری ارتباط بین متن و خوانندهست که بنظر من در این زمینه موفقه. کاش جزئیات بیشتری رو توی داستانت وارد میکردی. فکر نمیکنم شخصیت دختر داستان طوری بود که اگه بیشتر بهش نزدیک میشدی از هم میپاشید. دختر داستان از ما و از شخصیت اصلی دور بود و بههیچوجه نزدیک نمیشد پس چه بهتر بهش نزدیکتر میشدی که این دوری بیشتر نشون داده بشه.
بهرحال لذت بردم و مرسی.
یا حق
سلام آقا مهدی
خسته نباشی خیلی عالی بود
در مورد سبک نوشتنت چون تخصصی ندارم حرفی ندارم که بزنم ، فقط خواستم بگم اونجایی که گفته بودی
اگر آن روز سوار مترو شده بود ديگر امروز اينجا نبوديم!!ـ یه حس غریبی بهم داد ، از اون اما و اگر هایی که تو زندگی و مرور گذشته ها همیشه یقه آدم رو میگیره
موفق باشی