English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  ترجمه ادبی


قهرمانان اساطیر یونان - هرکول - بخش هفتم

 

   

نظرات خوانندگان  (1)

 

  نويسنده: نینا جمشیدنژاد

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: nina.j.nejad-at-gmail.com

 
 
آریستوس که دیگر کفرش از دست هرکول بالا آمده بود، ماموریت یازدهم او را طوری تعیین کرد که امکان موفقیت هرکول وجود نداشته باشد. او از هرکول خواست تا سیب‌های زرینی را که هرا به عنوان هدیهی ازدواجاش به همسرش زئوس ـ خدای خدایان ـ داده بود، برایش بیاورد!
 

آریستوس که دیگر کفرش از دست هرکول بالا آمده بود، ماموریت یازدهم او را طوری تعیین کرد که امکان موفقیت هرکول وجود نداشته باشد. او از هرکول خواست تا سیبهای زرینی را که هرا به عنوان هدیهی ازدواجاش به همسرش زئوس ـ خدای خدایان ـ داده بود، برایش بیاورد! اگر قسمتهای قبل داستان هرکول را خوانده باشید حتما میدانید که اگر یک نفر توی دنیا وجود داشته باشد که چشم دیدن هرکول را نداشته باشد، آن یک نفر هرا است. و هم‌او بود که هرکول را به چنین گرفتاری‌هایی انداخت. با وجود هرا، در مقابل هرکول انجام این ماموریت کاملا غیرممکن به نظر می‌رسید. حال بماند که علاوه بر هسپریدها که محافظان سیب‌های طلایی بودند هرا اژدهایی هزارسر ـ به نام لادُن(2) ـ را هم در بیشه‌زار سیب‌هایش گماشته بود تا احدالناسی به آنجا نزدیک نشود.
بیشه‌زار سیب‌های زرین، در شمالی‌ترین نقطه‌ی زمین(3) قرار داشت و هسپیردهای مراقب آن، همه از دختران اطلس(4) بودند ـ تایتان(5)ی که در اسطوره‌ها گفته شده زمین و آسمان‌ها را بر شانه حمل میکرده‌است. چرا که با کمک یکی از برادرانش به جنگ در برابر زئوس برخاسته بود و بر دوش کشیدن زمین و آسمان‌ها عقوبتی بود که در ازای این گناه باید متحمل می‌شد. آمده‌است که زمین و آسمان‌ها را بر ستونی سنگی نهاده‌بودند(6) و آن را بر دوش اطلس قرار داده‌بودند.

در هر حال، هرکول سرانجام به این نتیجه رسید که انجام این ماموریت بدون کمک گرفتن از اطلس غیرممکن خواهد بود. و البته از آنجایی که گویا هرکول چندان هم باهوش نبوده، خودش تنهایی به این نتیجه نرسید! موضوع از این قرار است که هرکول که راه بیشه‌زار را در پیش گرفته‌بود، در میانه‌های مسیر، راه‌اش را گم کرد و سر از سرزمین‌های عجیب و غریبی درآورد که در هر کدام ماجراهای بسیاری را پشت سر گذاشت. خلاصه اینکه، کره‌ی زمین را یک دور کامل زد و آخرش هم به جای اینکه به مقصد برسد، سر از کوه‌های قفقاز(7) درآورد! جایی که زئوس پرومته(8) را به جرم به ریشخند گرفتن خدایان و دزدیدن راز آتش از آنان به زنجیر کشیده‌بود. مکافات دردناک پرومته به همینجا ختم نمی‌شد؛ هر روز عقابی غول‌پیکر بر فراز کوه پایین می‌آمد و جگر پرومته را به منقار می‌کشید و می‌ر‌فت. این ملاقات دردناک هر روز تکرار می‌شد. چرا که بر اثر نفرین زئوس هر روز بعد از رفتن عقاب، جگر پرومته از نو ترمیم می‌شد. این وضع برای مدت سی سال ادامه داشت. تا روزی که هرکولِ راه‌گم کرده، سر از کوههای قفقاز درآورد و عقاب غول‌پیکر را کشت. به جبران این خدمت بود که پرومته به هرکول گفت که باید از اطلس کمک بگیرد. هسپریدها که از پدر خود حرف‌شنوی داشتند، به راحتی سیب‌ها را به او می‌دادند و اصلا نیازی نبود هرکول خودش را به دردسر بیندازد. و علاوه بر این، احتمالا راه را هم به هرکول نشان داد. چون دیگر بعد از آن هرکول یک‌راست پیش اطلس رفت و جایی گم و گور نشد.
وقتی هرکول به اطلس پیشنهاد کرد تا به جای او به بیشه‌زار سیب‌ها برود و چند سیب زرین برایش بیاورد، اطلس که از تحمل بار سنگین جهان بر دوش‌اش خسته شده‌بود، با خوشحالی پذیرفت. بنابراین، بعد از اینکه هرکول با تیرهای زهرآگین‌اش هیولای هزارسر را از پای درآورد، ستون سنگی بزرگ را از اطلس گرفت و او را به بیشه‌زار فرستاد.
اطلس به زودی با تعدادی سیب زرین بازگشت. اما حال که طعم رهایی را چشیده‌بود، دبه کرد و گفت که خودش سیب‌ها را پیش آریستوس می‌برد و هرکول بایستی به جای او برای همیشه ستون سنگی را بر دوش بکشد.
هرکول با خود فکری کرد و به اطلس گفت که می‌پذیرد. به شرطی که اطلس فقط برای چند دقیقه ستون را نگه دارد تا هرکول بالشی چیزی جور کند و روی شانه‌هایش بگذارد تا تحمل سنگینی آسمانها و زمین برایش راحت‌تر شود. اطلس به سادگی پذیرفت. سیب‌ها را زمین گذاشت و ستون را از هرکول گرفت. و اگر فکر می‌کنید هرکول آنقدر شرافت‌مند بود که به قول‌اش عمل کند، کاملا در اشتباه‌اید. هرکول سیب‌ها را برداشت و احتمالا برای اطلس هم زبان‌اش را در آورد و الفرار!
ولی فکر کنم دل اطلس حسابی خنک شد وقتی مدتی بعد هرکول را دید که خسته و کوفته، با سیب‌های طلایی به سمت بیشه‌زار بازمی‌گردد. چرا که آریستوس بعد از اینکه این خوان را از هرکول پذیرفت به وی گفت که سیب‌های طلایی را سر جایشان برگرداند. آخر حتی آریستوس هم نمی‌خواست با نگه داشتن سیب‌ها در نزد خودش با هرا در بیفتد. چه جانوری بوده‌است این هرا!

و بالاخره، خوان آخر؛

خوان دوازدهم؛ به دام انداختن سربروس(9)؛


آخرین ماموریت هرکول، سخت‌ترین ِ آن نیز بود. آریستوس از آخرین فرصتی که برای نابود کردن هرکول داشت به بهترین نحو استفاده کرد. کلی فکر کرد و سر آخر ماموریت غیرممکنی را برای هرکول در نظر گرفت؛ هرکول می‌بایست سگ جهنمی ِ هیدِس(10)، سربروس را از جهان مردگان برای آریستوس می‌آورد.
هیدس و همسرش پرسفون(11) ارواح مردگان را به بارگاه میپذیرفتند و مجازات‌های ابدی بدکاران را تعیین میکردند. سربروس که نگهبان بارگاه هیدس بود، هیولایی عجیب‌الخلقه با سه سر ِ سگ و یک دم اژدها بود و سر مارهای بسیاری از پشت‌اش خارج شده‌بود! در روایت دیگری هم آمده که سربروس پنجاه سر داشته و گوشت خام میخورده‌است! هایدرا ـ که اگر یادتان باشد ـ قبلا هرکول کلک‌اش را کنده‌بود هم یکی از برادران همین جانور بود. البته این دو، خواهران و برادران دیگری هم داشتند که همه سرهای بسیار داشتند! (یادتان که هست درباره‌ی خلاقیت اسطوره‌نویسان یونانی چه گفته‌بودم!؟) و خلاصه اگر نگاهی به تاریخچه‌ی این خانواده‌ی عجیب و غریب بیندازیم، می‌بینیم که بسیاری از جانورهایی که در ماموریت‌های پیشین، هرکول با آنها درافتاده‌بود از همین خانواده‌بودند که حالا بماند...
اولین مشکلی که برای انجام این ماموریت سر راه هرکول قرار داشت، عبور از دریاچه‌ی معروف سرزمین مردگان، استیکس(12) بود؛ ارواح ِ تازه‌مردگان لب این دریاچه جمع می‌شدند تا کرئونِ(13) قایق‌ران سر برسد و آنها را از رودخانه عبور دهد و به سرزمین مردگان برساند. کرئون تنها کسانی را از دریاچه عبور می‌داد که دو شرط او را برآورده کنند؛ اول اینکه سکه‌ای را که زیر زبان‌اشان قرار داشت به او رشوه دهند(14) و شرط دوم اینکه مرده‌ باشند! و هرکول هیچ‌یک از این دو شرط را نداشت. ولی راحت‌تر از آنکه فکرش را بکنید از پس این مشکل برآمد. یک نگاه سهمگین هرکول کافی بود تا کرئون از ترس دهان‌اش را ببندد و بی هیچ حرفی هرکول را به مقصد برساند.
خلاصه، پس از رویارویی با جانوران چند سر فراوان دیگر هرکول به بارگاه هیدس رسید. او نزد پادشاه رفت، مشکل‌اش را با او در میان گذاشت و از او خواست تا سربروس را در اختیارش قرار دهد. هیدس پذیرفت. اما به شرطی که هرکول می‌توانست در نبرد تن به تن با سربروس پیروز شود.
هرکول بدون هیچ سلاحی به نبرد سربروس رفت و در یک آن با دستان قدرتمندش هر سه سر جانور را به چنگ گرفت و شروع به کشتی گرفتن کرد. دم اژدهاگون سربروس هرکول را گاز میگرفت و مارهایی که از پشت‌اش در آمدهبودند به دور بدن هرکول می‌پیچیدند. اما هرکول سرسختانه مقاومت کرد و سر آخر پیروز از میدان بیرون آمد.
هیدس به حرف‌اش عمل کرد و سربروس را همراه هرکول به تایرنس روانه کرد. بعد از اینکه آریستوس این آخرین ماموریت را هم از هرکول پذیرفت، هرکول جانور را به سرزمین مردگان بازگرداند تا به نگهبانی‌اش برسد. (بالاخره ما نمردیم و یک کمی جوانمردی هم از هرکول دیدیم!)

در هفت‌سنگ آینده، درباره‌ی مرگ هرکول می‌خوانیم و دیگر قول می‌دهم بعدش حرفی از هرکول نزنم!

____________

1- Hesperides حوریانی(Nymphs) بودند که وظیفه‌ی مراقبت از سیب‌های زرینی را بر عهده داشتند که هرا
در روز ازدواج‌اش به زئوس داده بود. (در روایتی دیگر آمده‌است که این سیب‌ها را خودِ هرا به عنوان هدیه‌ی ازدواج‌اش دریافت کرده‌بود.)
2- Ladon
3- در روایتی دیگر آمده که محل این بیشه‌زار، غربِ کوهستان‌های متعلق به اطلس (Atlas) بوده‌است.
4- Atlas
5- Titans؛ تایتان‌ها کهن‌ترین خدایان در اساطیر یونان‌اند. یونانی‌ها آنها را پسران زمین می‌دانند و قدمت آنها را حتی
بیشتر از خدایان اُلمپ دانسته‌اند. مثلا گفته شده که زئوس ـ که بزرگترین و شاید محبوب‌ترین ِ خدایان در اساطیر یونان است ـ از پدری تایتان به وجود آمده‌است.
6- دیگر بروید از خود اسطوره‌نویسان بپرسید اگر زمین روی دوش اطلس بود، خود اطلس بینوا روی چی ایستاده‌بود؟! من که عقل‌ام به جایی نمیرسد!
7- Caucasus
8- Prometheus
9- Cerberus/Kerberos، سربروس یا کربروس، سگ نگهبان سرزمین مردگان.
10- Hades یا Pluto، خدای مردگان و فرمانروای جهان زیرین.
11- Styx
12- Charon
13- به خاطر همین اعتقاد است که در بعضی کشورها رسم بوده قبل از دفن جنازه، سکه‌ای زیر زبان اش قرار دهند.

 

 تاریخ انتشار:   April 21, 2006 3:01 AM


1 Comment

نینا خانم، شماکه اينقدر زحمت کشيدين ترجمه کردين چرا با بی دقتی به کارتون صدمه زدين؟
اولا استيکس رودخونه است نه درياچه.
دوم: کارون نه کرئون.
سوم: هادس نه هيداس.
چهارم: ترميم شدن جگر پرومته در خلال شب به اين علت بود که او از تيتانها بود و جزو خدايان ناميرا. اين قضيه نفرين زئوس رو من اولين باره ميشنوم. هيچ جا چنين روايتی نيومده!
بهر حال براتون آرزوی موفقيت دارم. پاينده باشيد.


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir