آن شنیدستی که در اقصای روم
بود مردی از قضا بد چشم و شوم
از سلامش مرد و زن بیخود شدی
حالگیریشان برون از حد شدی
فیل را با دیده خود میفکند
بی اثر بُد پیش او صد تُن سپند!!
آفتاب از چشمهایش در فرار
پشت کوه و ابر، حتی توی غار!
همجوارانش پریشان و حزین
کی خدا پس کی میره از اینجا این؟!!
دوستانش سنگ و چوب و خاک و خل
دشمنانش مرد و زن، از جزء و کل
دور خود هم صحبتی نگذاشتی
چوبکی را همره خود داشتی
چوب بودش همسر و همراه و یار
مردک بیچاره را او غمگسار
روزها میرفت و آن بیچاره مرد
از غریبی روش میشد زرد زرد
«مرد را دردی اگر باشد خوش است»
لیک بیش از حد آن آدمکش است!!
آفریده ذات حق ما را به رنج
لیک یک درصد، دودرصد، نی سه پنج!
درصدش گر بیشتر گردد الم
میشود دقمرگ هر مردی ز غم
دور افتادم ز مطلب، وای من!
مرد مانده در غم و رنج و مِحَن
الغرض آتش درونش تیز شد
کاسه صبرش شبی لبریز شد
گفت کاخر این چه حالست؟ ای خدا!
چشم من را شور کردی تو چرا؟
آن زمانی نمک میریختیم
فکر تو شد پرت شیطان رجیم؟
آدم آن لحظه به سیبش گاز زد؟
یا که اسرافیل زیرآواز زد؟
در برفت از دست تو ظرف نمک
بعد هم گفتی که لابد : « به دَرَک»
آفریدی چون مرا با چشم شور
کاش میگشتم همان دم بنده کور
باری او میگفت و زاری مینمود
بهر حالش سوگواری مینمود
صبح فردا گفت با چشمانتر
میگذارم میروم شهری دگر
میروم شهری غریب و دور دست
هیچ کس نشناسدم، هر کس که هست
چیز میزش را سوار کول کرد
برد سمساری و بدل به پول کرد
بعد هم راهی ِ راهی دور شد
از سرای خویشتن مهجور شد
رفت و رفت و رفت آن مرد رشید
تا سر دروازه شهرش رسید
خواستش تا رد شود از لای در
که یکی فریاد کردش: هوی پدر!
پیش آ! اینجا که شهر هرت نیست
پیش آ و خود بگو نام تو چیست؟
از کجا کردی فرار مغزها؟
نام خود، نام ننه، نام بابا؟
باز گفتش زودتر بر گو به من
از چه پوشیدی لباسای خفن؟
توی این جل وپلاست چیست؟ هان!
دارد این بسته به ظن من، گمان!
در کدامین ngo ها بودهای؟
قرتی بازی غیر از این بنمودهای؟
عضو اورکاتی و بازی میکنی؟
چت تو با سوزی و نازی میکنی؟!
نام وبلاگت چه باشد؟ ای دغل!
ظاهرا پرونده داری صد بغل!!
توی جیبت جنس قاچاقی بود
قرص اکس و داروی چاقی بود
کو دُلارایی که خارج میکنی؟
آن طرف خرج مخارج میکنی؟
چوب قاچاق است اکنون دست تو
چوب را هم میکنم پیوست تو!!
ای قاچاقین مردِ نامردِ زمین
از تو ملت گشته بیمار و غمین
باعث افزایش قیمت تویی
اصل رنج و غصه و محنت تویی
هر چه جنگل هست ویران کردهای
آنچه بد باشد، شما آن کردهای
ریشه کن ما میکنیمت به سه سوت
آی غضنفر گاچ بی نامردی بتوت!!
آن مسافر در خماری مانده بود
مردک بیچاره بد درمانده بود
تا به خود جنبد به مینیبوس بود
خود فروش انگلیس و روس بود
الغرض مردک به نی انداز شد
همسفر با او یکی سر باز شد
میشنیدم زیر لب میگفت او
چشم خواهم زد شماها را عمو!
بَه چه مردی و عجب دروازهای
چه حساب توپ و بیاندازهای!
به چه یالی و چه کوپالی، عجب!
روغن از آن میچکد تا یک وجب
دستگاهی بس عرض و بس طویل
یک سرش اینجا و آنجا در سویل!!
شک نباید داشت اندر کارتان
نه به اصرار و نه در انکارتان
نه بیابان باشد و نه اسکله
نه هواپیمات دارد مسئله
مسئله ماییم انگاری فقط
هیچ اشکالی ندارد این نمط
گفت و گفت و گفت از قومرکیان
هی بتعریفید از چشمانشان
بی خبر زین که تلاشش بیهُده است
سیستمها کامپیوتری شده است!!!
*
گر چه این قصه ندارد ریشهای
ای برادر! تو همه اندیشهای!!
ریشهای، درسی، پیامی خود بگیر
تا نگردم شرمسار سردبیر
*
سالها با همدگر قاطی شدیم
حال فکر تنبون فاطی شدیم...
مقدمی
1384
salam
sherhaton khili ghashange
man 7 sang ro link rozanam kardam
khoshhal misham be weblogam sar bezanid
salam khoob hastid man navid hastam az web lag khoobetoon mamnoonam zibast
sam