
آن عاشق گوشت میش، آن زننده ریش، آن معتقد به دنیای فانی، آن به تازگی مرد افغانی، آن گوینده دعا و ذکر، آن فیلمساز روشنفکر، آن خورنده شیر از دبه، آن سازنده فیلم گبه، آن در وقت رفتن گوینده کلمه خداحافظ، آن خواننده اشعار حافظ، آن که پاچهاش گرفته شده توسط یک سگ هار، آن کارگردان فیلم سفر قندهار، آن گوینده جمله " این همه تاوان دادیم این هم روش"، آن یار و یاور دکتر سروش، آن مردی که در گذشته کارگردان ایرانی بود، آن نویسنده و کارگردان فیلم شبهای زاینده رود، آن گوینده جمله " فیلمفارسی سازها کارگردانهای میرا" ، آن بابای بر حق سمیرا، آن به زندان افتاده در نظام طاغوت و شاه، آن سازنده فیلم ناصرالدین شاه، آن عاشق هنرپیشگی و بازی، آن یگانه فیلمسازی، آن در کودکی افتاده از روی نرده، آن که در بچگی خاله اش بزرگش کرده، آن گوینده جمله فیلمسازی یعنی این و آن و چه و چه، آن صاحب یکی دو سه تا بچه، آن عاشق بازی با توپهای بادی، آن مشاور اعلای بهمن قبادی، آن متنفر از کلمه روده، آن مخالف حزب توده، آن معاند با هر چه جوجه لات، آن صاحب یک سری چیزها از جمله کمالات، آن عصبی از اینکه چرا پول من را نمیدی، آن رفیق فابریک مجید مجیدی، آن متنفر از هر چه آدم جفنگ و مخملباف.
شیخ "محسن مخملباف" - حفظه الله - ! از گنده فیلمسازان ایرانی بود و مدتی بود که افغانی بود با این همه در آن اواخر تاجیکستانی بود - رضی الله عنه - !
نقل است که چون چشم به این دنیا همی باز نمود پس خیره به ماجرایی نگاه همی کرد.
پس او را پرسیدند که: یا محسن پس به چی نگاه همی بکنی؟
پس شیخ محسن جواب بدادی بر سبیل: اونقه ... اونقه! : مر او را یعنی پسر خالهام را نگاه همی بکنم که چه خوب بلدی اطرافیانش را فیلم بکنی!
نقل چونین کنندی که از اولین ایجاد کنندگان اینگونه انگیزه ای یعنی فیلمسازی در شیخ محسن همین پسر خاله اش بودهای ، - رضی الله عنه - !
نقل است که روزی در مصاحبت با یک جریده سیاسی گونه شیخ محسن را پرسیدند: پس یا محسن تو کجایی باشی؟ شیخ محسن پاسخ بدادی: تهرانی. پس صاحب جریده وی را بگفتی: پس در کابل چه کار همی کنی. شیخ پاسخ داد بر سبیل تعجب که: فیلم همی بسازیم. صاحب جریده بگفتی: پس در دوشنبه تاجیکستان چه کار همی کنی؟ شیخ محسن پاسخ چونین بداد بر سبیل عصبانیت که: تو را خبرنگار باشدی یا مخبر سازمان های مخفیه ؟ پس این چه جور سئوال کردنی است؟!
صاحب جریده شیخ محسن را پاسخ بدادی: آخر برای چون منی جالب همی باشید که چرا شیخی چون تو کشور خویش را عوض همی کند. پس شیخ محسن پاسخ بدادی بر سبیا خونسردی که: ببین عزیز من، مرا فیلمسازی باشم پس جهانی، و فرقی نداشته باشدی که در تهران همی باشم یا کابل و یا واشنگتن...
پس صاحب جریده نفسی از روی راحتی بکشید و بگفت: آها ...!
پس هر کجا که باشی باز ایرانی باشی ...! پس شیخ محسن جواب بدادی: نه ... تهرانی باشمی ...
وی را پاسخ گفتن از این دست بسیار بود - رضی الله عنه - !
روزی در جمع مریدان مریدی وی را بگفتی: یا شیخ محسن پس چرا مثل قدیم فیلم همی نسازی؟ پس شیخ پاسخ بدادی بر سبیل تعجب که: آیا چون تو مریدی قبول داری که ساختن، ساختن باشدی؟...
پس مرید پاسخ بدادی : بله که قبول دارمی . پس شیخ بخندیدی و بگفتی: پس با یک چونین تحلیلی مرا هنوز هم فیلمساز باشدی. چرا که دارم در دوشنبه برج همی سازمی!
نقل است مرید که چونین شنید جیغ بزد و خوشحال همی بشد از اینکه با یک چنین ساختی مشکل مسکن جوانان نیز حل همی بگردی!
نقل است که روزی در جمع مریدان خاص خویش یکی از مریدان خاص تر شیخ محسن - الهی فداش! _ وی را پرسیدی: یا شیخ محسن، حالا کج نشسته و راست همی بگو که چرا از ایران خارج همی بگشتی؟ پس شیخ کج نشسته و راست چونین بگفتی که: مرا چند سال پیش جمله ای گفته بودمی که با فیلمسازان قدیمی حاضر نباشمی حتی در یک لانگ شات (و بلکه هم کمتر!) صحبت همی بکنم ...
پس چون متوجه بگشتمی که غیر از من و شیخ مجید مجیدی باقی همه قدیمی باشندی پس از ایران برفتمی تا همزبانی پیدا همی بکنم! پس مرید خاص وی را بگفتی: یا شیخ جان ! حالا کردی؟ شیخ پاسخ بدادی - روحی فدی -! نه چرا که زبان آنها با چون منی فرق همی دارد.
نقل است که چون از دنیا برفت پس بر سنگ قبر وی چونین نبشتند: در اینجا مردی آرمیده که کنارش مرد دیگری هم آرمیده. آخر او را در قبرستان مردانه دوران طالبان دفن همی کردندی - رحمه الله علیه -!
ba salam va khasteh nabashid
man donbale dooste khod ke salha gomesh kardam be name shahriare asadi ke film bardare file Gabe boodeh hastam shoma mitavanid komakam konid ?