
جلوی دسته چند تا بچه، پرچم های مشکی و بلندی به دست دارند و با تمام قدرت سعی می کنند پرچم ها را تکان دهند. زنجیرزنان در حالی که نام «حسین» بر لب دارند، آرام حرکت می کنند.
دسته آرام آرام از سر بازارچه گذشت و با اشاره ی حاج ابوالفضل، به سمت کوچه ی شهید علی مرادی به راه افتاد. دسته که توی کوچه پیچید، انگار دلم یک مرتبه ریخت.
چشمانم خیره در حرکات بچه ها بود.
بعضی اوقات بچه ها سر این که چه کسی آن پرچم بزرگ تر را بگیرد، با هم دعوا می کردند و دوباره با تشر حاج ابوالفضل، به راه خود ادامه می دادند. بچه ها با آن لباس های سیاه به جلو می آمدند و هرچه نزدیک تر می شدند، به خاطرات بچگی نزدیک ترم می کردند.
آن موقع من با علی، همیشه سر گرفتن پرچمی که «یاحسین» رویش نوشته بود دعوا داشتیم. هم از همه بزرگ تر بود و هم از ابهت خاصی برخوردار بود. همیشه دوست داشتیم که پرچم «یا حسین» دست ما باشد.
قد من کوتاه بود، یعنی آن زمان که هشت نه سال بیشتر نداشتم، از بقیه ی بچه های هم سن و سال کوتاه تر بودم. علی قد و قواره ی خوبی داشت. اما برای این که ما با هم دعوا نکنیم، حاج ابوالفضل پرچم را به کس دیگری می داد.همیشه با خودم فکر می کردم که چطور ممکن است حاج ابوالفضل پرچم را به پسر خودش هم ندهد. علی پسر حاج ابوالفضل بود.
سر بقیه ی پرچم ها هم همیشه دعوا بود. حالا که دست مان از رسیدن به پرچم «یاحسین» کوتاه مانده بود، سعی می کردیم از بقیه بی نصیب نمانیم. من اغلب توی دعواها هم کم می آوردم و یا پرچمی به من نمی رسید، یا پرچم کوچک تر هیئت نصیبم می شد. با خودم می گفتم « فردا زودتر می رم و به حاج ابوالفضل می گم که پرچم «یاحسین» رو به من بده. اونم چون من زودتر اومدم، حتما پرچم رو بهم می ده.»
هر روز که زودتر می رفتم، علی را می دیدم که توی حیاط مسجد، کنار پرچم ها ایستاده و به پدرش، حاج ابوالفضل، برای گرفتن پرچم اصرار می کنه. آخرش هم نه پرچم به من می رسید، نه به علی.
یادم می آید شب تاسوعا که دسته همیشه به کوچه ی ما می آمد، مادربزرگ نذر داشت. همه ی فامیل جمع می شدند و در شربت درست کردن، کمک می کردند. من هم سریع می رفتم و پارچ بزرگی برمی داشتم و پر از شربت می کردم و به محض نشستن هیئت، شروع به شربت دادن می کردم. علی هم به خاطر این که از قافله عقب نماند، شروع به دادن شیر کاکائو می کرد.
دسته به وسط کوچه می رسد. گوسفندی از خانه ی حاج ابوالفضل می آورند.دسته میایستد و در همان حالت به زنجیرزنی ادامه می دهند.
بچه ها پرچم ها را به زمین می گذارند، کنارشان می ایستند تا هم استراحتی کرده باشند و هم از پرچمی که تحویل گرفته اند، مواظبت کنند.
حاج ابوالفضل اشک می ریزد، به سمت من می آید و پیشانی مرا می بوسد. پاهای مرا می بوسد، چرخ مرا هل می دهد، به سمت وسط دسته و گوسفند را قربانی می کند.
دوست دارم بلند شوم و به عزاداران شربت تعارف کنم. به فرموده ی حاج ابوالفضل « یا حسین» گویان روی دو پا می نشینند.
پذیرایی از عزاداران شروع می شود. هر خانه ای که نذری دارد، نذرش را ادا می کند. مادر بزرگ مثل همیشه شربت می دهد و مادر علی شیر کاکائو.
حسین پسر علی پرچم «یاحسین» را به کناری می گذارد و مشغول شیرکاکائو دادن به عزاداران می شود. دیدن حسین مرا به یاد علی می اندازد. یادم می آید که علی مرا در رقابت بالاخره شکست داد و تک پرچم دار «حسین» شد. علی رفت و تنها خاطره ی خوبی هایش در ذهن همه ی اهل کوچه ماند. توی آن شلوغی و شور، انگار کسی در گوشم زمزمه می کند:
« تو فقط می توانی به این ببالی که همرزم علی بودی. علی رقیبش را شکست داد. عاقبت علی پرچم دار پرچم «یاحسین» شد…»
حسین حالا مثل بچگی های پدر شهیدش پرشور است و هیچ رقیبی برای گرفتن پرچم «یاحسین» برای او نیست.