ديگر غروب، قصه به پايان رسيده بود
آرامش نخست به طوفان رسيده بود
«خوب میگذشت از سر ايوان کربلا»
گرداب تا ميانه ميدان رسيده بود
آن امتحان تلخ که خورشيد میگرفت
از لحظههای سخت به آسان رسيده بود
بر زخمهای پيکر خورشيد تاختند
ميراث آخرين به سوران رسيده بود
از حاشيه به متن رسيدند نيزهها
نوبت به مویهای پريشان رسيده بود
آخر سکوت کهنه ابر دلم شکست
بغض عاقبت به لحظه باران رسيده بود
بر شانههای خسته حواگذاشتند
بار امانتی که به انسان رسيده بود
منظومه صبوری زينب شروع شد
وقتی غروب، قصه به پايان رسيده بود
نعيمه دوستار