ای وای پيش پای تو هم سر نداشتن!
در خويش، با وجود تو، سر بر نداشتن
ای وای در ميان صداهای گم شده
بغض تو را شنيدن و باور نداشتن
راهی است در نبود تو کشکول دوره گرد
در کوچه فقير قلندر نداشتن
جای تعجب است که در هم نريخته است
اين سقف با وجود کبوتر نداشتن
ديگر بايستيد به چه؟ باغی که تا بهحال
عادت نداشته به صنوبر نداشتن
حتی به گرد پای تو ديگر نمیرسد
اين جرات نشسته از اين پر نداشتن
در خون خويش خيمه زدی تا بايستی
با هيچ تکيهگاه تناور نداشتن
ترجيح دادی از همه انتخابها
در لحظه سر که هيچ، که پيکر نداشتن
سر در ارادتی که نيايد به سمت تو!؟
از اين به بعد، اين من و اين سر نداشتن
مصطفی ملک عابدی