قرار بود که با آب و گل عجين بشوی
برای اينکه سفالينهای گلين بشوی
پيالهای بشوی با شرابهای مگو
و بعد همدهن ربالعالمين بشوی
تو را ملائکه در دستشان بچرخانند
اياک النعبد و اياکالنستعين بشوی
زمان گذشته و زمين چون کلاف سردرگم
قرار شد که تو سر رشته يقين بشوی
گل محمدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکيهگاه دين بشوی
تو را به مکتب اعراب ــجهد بفرستند
که ناظم غزل عين و قاف و شين بشوی
به اين دليل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده زمين بشوی
ولی نبود که انگشتر نبوت شد
سعادتی است که بر روی آن نگين بشوی
حسين نام نهادند اهل بيت تو را
به اين دليل که مصداق يا و سين بشوی
چه افتخاری از اين بيشتر که پرچمدار
برای مکتب پيغمبر امين بشوی
به خط کوفی در انتهای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمين بشوی
تو آمدی که سکوت زمين شکسته شود
تو میروی که به گوش زمان، طنين بشوی
تو آمدی که سرت روی نيزهها برود
تو میروی که سر افرازتر از اين بشوی
برای شستن اين راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو اينبار دستچين بشوی
+++++++
همينکه نيزه جدا کرد تار و پود تنت را
کبوتران همه خواندند شعر پر زدندنت را
کمند و نيزه و شمشير تا دخيل ببندند
نشانه رفته ز هر چهار سو ضريح تنت را
چنان به سينهات از زخمها شکوفه شکوفيد
که دجله غرق تماشاست باغ پيرهتنت را
دهان خشک تو جايی برای آب ندارد
زنام و ياد خدا پر نمودهای دهنت را
تو سيدالشهدايی، تويی که خون خدايی
خدا ز شاهرگ خويش دو خته کفنت را
عليرضا بديع