از دور میآيد سواری از عطش لبريز
بر دوش دارد کولهباری از عطش لبريز
آهنگ پيوستن به دريا اين رفتن
چون اشتياق جويباری از عطش لبريز
شرمی که از پيشانيش بر خاک میريزد
میآورد با خود بهاری از عطش لبريز
گاهی نگاهی میکند بر خيمه گاهی دور
با چشمهای شرمسازی از عطش لبريز
ديروز در جانش يک ترديد بود اما
امروز دارد روزگاری از عطش لبريز
تا سر نهد بر دامن خورشيد میتازد
همپای طوفان چون غباری از عطش لبريز
شرمندگیها را مگر تا چارهای سازد
رو میکند بر کارزاری از عطش لبريز
شمشير از هر سو مهيا از عطش لبريز
بر قامت او يادگاری از عطش لبريز
سر میگذارد عاقبت بر دامن خورشيد
پايان سرخ انتظاری از عطش لبريز
آنان که خود تفسير باران و بهارند
اينگونه میميرند آری از عطش لبريز
افشين علاء