از دور میآید سواری از عطش لبریز
بر دوش دارد کولهباری از عطش لبریز
آهنگ پیوستن به دریا این رفتن
چون اشتیاق جویباری از عطش لبریز
شرمی که از پیشانیش بر خاک میریزد
میآورد با خود بهاری از عطش لبریز
گاهی نگاهی میکند بر خیمه گاهی دور
با چشمهای شرمسازی از عطش لبریز
دیروز در جانش یک تردید بود اما
امروز دارد روزگاری از عطش لبریز
تا سر نهد بر دامن خورشید میتازد
همپای طوفان چون غباری از عطش لبریز
شرمندگیها را مگر تا چارهای سازد
رو میکند بر کارزاری از عطش لبریز
شمشیر از هر سو مهیا از عطش لبریز
بر قامت او یادگاری از عطش لبریز
سر میگذارد عاقبت بر دامن خورشید
پایان سرخ انتظاری از عطش لبریز
آنان که خود تفسیر باران و بهارند
اینگونه میمیرند آری از عطش لبریز
افشین علاء
سلام
از مطلب سوار از عطش لبريزتان خيلي لذت بردم وبلگي با همين نام ساخته ايم و نظر و پيشنهادتان در بهتر شدنس بسياد كاراست بيصبرانه منتظر نظر دلگرم كننده تان هستيم