
آخر و عاقبت سی، چهل سال کار کردن در یک سازمان دولتی میشود نشستن در یک باجه تنگ و تاریک سر خیابان، میشود دستی که زیر چانه تکیه گاه شده و نگاهی که به دور دست ها خیره مانده؛ حسرتی در چشم و صدا، میشود خاطرات روزهای جوانی، روزهایی که با خیالی آسوده، پشت میز کارش می نشست و نگران فقر و تنگ دستی نبود، میشود زمزمهای زیر لب، زندگی دیگر سیبی نیست...
همه ما برای یک بار هم که شده دکههای بلیت فروشی را کنار خیابان دیدهایم. اگر کمی با دقت نگاه کنیم، آینده تباه شده انسانهایی که روزی برای خودشان برو بیایی داشتند را میتوان در حصارهای آهنی رنگی دید...
رنج آنها را میتوان از پشت بلیتهای آویزان شده به شیشه دکه و دستهای زمخت و پینه بسته که بستههای بلیت را میشمرد، دید...
رنج را میتوان در تکرار دوباره یک تلاش بعد از بازنشسته شدن و فراغت از کار برای یک زندگی آسوده دید...
آرام و بی صدا در دکه نشسته است، حاضر نمیشود اسمش را بگوید، او بازنشسته نیروی انتظامی با 71 سال سن و 31 سال سابقه است و من حسرت میخورم که یک عمر خدمت وامنیت برای یک جامعه بدل شده است به گوشهای، دکهای ، چهار دیواریی فلزی که او را در خودش حبس کرده است.
او از شغلش بعد از بازنشستگی اینگونه میگوید: دو سالی میشود که بازنشسته شدهام ، در این مدت کارهایی زیادی انجام دادهام. اینجا نیز به صورت پورسانتی مشغول به کار هستم، اگر 20 هزارتومان بلیت بفروشم، 3 هزارتومان درآمد خواهم داشت.
وی در مورد مشکلات این شغل میگوید: دکه گرم کن، سرویس بهداشتی، آب و وسایل ابتدایی محل کار را ندارد.
و ساعت کاری در باجهها بستگی به پرفروش یا کم فروش بودن بلیت دارد. اگر باجهای پرفروش باشد؛ 12 ساعت کار میکنم و اگر کم فروش 8 ساعت.
شرکت واحد تبعیضات زیادی را نسبت به بلیت فروشها اعمال میکند، عدهای که واسطهای هستند را در مکان های پرفروش میگذارند و کسانی که کم رو هستند، باید در مکانهای کم رفت و آمد کار کنند.
او میگوید: با توجه به اینکه 140 هزار تومان حقوق بازنشستگی میگیرم واینجا نیز بلیت میفروشم ولی در سال نمی توانم به یک مسافرت بروم، اگر اتفاقی مانند: مهمانی، بیماری و... رخ بدهد، فکر میکنید این حقوق میتواند جواب گوی نیازهای من و خانوادهام باشد.
این بازنشسته درباره توقعاتش از شرکت واحد اتوبوسرانی میگوید: تا هم اکنون که به ما رسیدگی نشده است و ما را تامین نکردهاند، کسی به حرف ما گوش نمیدهد. توقع امثال من از دولت و مسولان این است که بعد از 70 سال دیگر مجبور نباشیم کار کنیم.
وقتی دکه بلیت فروشی را ترک میکنم اودوباره دستانش را تکیه گاه سرش میکند و به دور دست ها خیره میشود...
یک دکه دیگر در نقطه شلوغ شهر را نشان میکنم. دستانش با سرعت پول را از مشتریها میگیرد و بلیتهای جدا شده را به آنها میدهد.
جعفر کمالی 65 سال سن دارد و بازنشسته شرکت واحد اتوبوسرانی است؛ او نیز در مورد پورسانتی بودن شغلش میگوید و اینکه متوسط درآمدش در ماه 75 تا 80 هزار تومان است.
او درباره اینکه این حقوق کفاف زندگیش را میدهد یا نه، میگوید: بیشتر مواقع این حقوق همراه با حقوق بازنشستگی من کفاف خرج خانه را نمیدهد ولی باید با مشکلات کنار آمد.
او میگوید: 30 سال راننده اتوبوس دو طبقه بودم، ولی حال چاره دیگری ندارم و باید سر کار بیایم. شغل ما مشکلات فراوانی دارد، مردم همیشه پولهای پاره به ما میدهند، سوالات عجیب و غریب میپرسند، کلا شغل اعصاب خرد کنی است.
با اینکه دیگر بازنشسته شدهایم باز هم پارتی بازی میکنند، نورچشمیهایشان را مکانهای بهتر و درباچههای بهتر میگذارند، ولی ما مجبور هستیم هر کجا آنها میگویند کار کنیم.
کمالی در مورد خواستههایش از مسولان میگوید: مسولان نمیتوانند جواب خواستههای رانندهها را بدهند ما اگر چیزی هم بخواهیم فایدهای ندارد. کسی به حرف ما گوش نمیکند. شرکت واحد فقط باجه را در اختیار ما قرار میدهد و ما مجبور هستیم با تمام مشکلات باجه؛ سرد بودن، نداشتن آب و غذا بسازیم و حرفی نزنیم.
اطرافم را که نگاه میکنم پر است از دکههای رنگی و انسانهایی که بازنشستگیشان را در چهار دیواریی سرد میگذرانند و مشکلات فراوانی دارند.
با خودم فکر میکنم، آنها روزگار سختی را سپری میکنند ولی حتی کسی نیست که به حرفها و درد دلهایشان گوش دهد چه برسد به اینکه نگران دستان سرما زده آنها در این روزهای پیری و تنهایی باشد...