ماجرای عشق من:
من
کوتاهقدترین پسر دنیا
عاشق بلندقدترین دختر دنیا شدم
همه چیز عالیه
جز اینکه
هر وقت می خوام تو چشماش نگاه کنم
نافشو می بینم..
بغل مامانم:
مامان
اگر تو بغل تو باشم
از غول و اژدها
از جادوگر و تمساح
از شیطون و جن نمی ترسم
فقط کمی از کرم و
دندونپزشک و دادای بابا
بعد از خواب من:
صدای شام خوردن
نوشابه خوردن
اخبار ساعت ده شب
خنده های جوک دوست بابا
صدای خواننده ی محبوب مامان
همه ی اینا رو می شنوم
خوشگذرونی چیزیه
که خانواده ی من
فقط بعد از خواب من دارند
اما حتی نه یک ثانیه قبل
فکر میکنن من نمیفهمم:
به من میگن
این عروسکو داداش کوچولوم
از تو شکم مامانم
برا من هدیه آورده
اون حتی نمیتونه شیشهی شیرشو تو دستش بگیره
چه جوری تونسته عروسک به اون گندگی رو
تو دستاش بگیره و
از تو شکم مامانم برا من به این دنیا بیاره؟
تفنگ آبپاش:
شاید زندگی
اون روزایی که
با تفنگ ابپاش
مردمو خیس میکردم
خیلی از حالا بهتر بود
شاید...
آهنگری:
دست یه غول
توی سینهی منه
قلبمو از اون تو در میاره
توی چنگای بزرگش میگیره
فشار میده میده
تا بشکنه
دست یه نجیب مهربون
توی سینهی منه
با سوزن رفوگری
با چسب و نوار زخم و
وسایل اهنگری
قلبمو جوش میده و
مثل روز اولش نو می کنه
منو صدا میزنه
به من می گه
غصه نخور
هر دلی میتونه که مثل روز اولش
درست درست کار کنه
اما امان از وقتی که منتظر چسبم و
کارای اهنگری
فقط درد
درد
درد
قورباغهی من:
دیشب قورباغهی من مرد
همونی که تو برکهی نزدیک خونه پیداش کرده بودم
قورباغهی من با معرفتترین پسر دنیا بود
خوشصدا ترین مرد عالم
شازدهی شازدهها بود
الان توی باغچهی حیاطه
با یه سنگی که رو شونههاشه
که یادم بمونه کجا خوابیده.
تابستون میخواد بره:
تابستون داره از اینجا میره
برگای گل سرخ تو حیاطمون
یواش یواش داره می ریزه
گل سرخ به من نگاه میکنه
التماس میکنه
که یه کاری بکنم
اما از من که هیچی
از مدیر مدرسمونم کاری برنمیاد
اون بعد از ظهرای گرم و
بستنیای سرد
که خورشید تابستون آبشون میکرد
مهمونای سرزده و شربت سرد البالو
اون پروانههای شوخ و شنگ
همه دارن ازین شهر میذارن و میرن
من میمونم و
یه حوضچه با اب یخ بسته
ایکاش که لااقل مدیر مدرسهمون یه کاری میکرد.