شبهای برره مردم را میخنداند و اين يعنی دشوارترين نوع برنامهسازی و جذب مخاطب، آن هم در اين روزگار فراخی انتخاب و تنگنای مجال، اما در اين روستای شگفت و گاه هراسناک چيزهايی گم يا فراموش شده قابل اقماض نيست.
۱. نخست اخلاق و مهربانی و مدارا و عاطفه، ميان مردم اين روستا حتی ميان همسران جوان و پدران و مادران و فرزندان هيچ نشانی از مهر و عطوفت نيست گويی انسانها همگی ديوهايی هستند جز خشونت و تمسخر و سلطه و ذلت را نمیشناسند.
۲. ديگر غايب بزرگ اين روستا منطق و خرد است. غير از شخصيت روشنفکر و تا حدودی غربزده و پشت کرده بر سنت و هويت ايرانی (کيانوش) در تمام مردم اين روستا که به شدت پایبند سنتها هستند، ذرهای منطق و خرد و هوشمندی عقلانی ديده نمیشود.
۳. هويت فرهنگی و سنتی به تمامی در معرض تمسخر و هجو است انگار هيچ نقطه روشنی در آداب و رسوم و سنتهی اين مردم نبوده است که نظر طراحان و نويسندگان اين مجموعه را جلب کند. همجوار آن رفتار غيرمعقول و خشن و گاه هولناک با آداب و رسوم و لهجه و لباس و سنتی با زيرکی به ريشخند کردن هويت بومی میانجامد.
۴. در اين روستای هراسآور و غير انسانی که دروغ و فريب و رشوه و تحقير و تمسخر همهگير شده هيچ نقطه روشنی ديده نمیشود در سراسر اي همه درازگويیها و پرحرفیها حتي به تصادف هيچ نشانی از فرهنگ و باورهای دينی نسبت نيست در ايام ماه مبارک رمضان هم در اين روستای عجيب هيچ خبری از ماه رمضان نبود.
۵. جفای بزرگ و ناجوانمردانهای است که اين همه پليدی در چهره شخصيتهايی دوست داشتنی و بذلهگو و جذاب ارائه شود و اين همه شقاوت و دور شدن از هويت انسانی به روستايیان نسبت داده شود و منشاء عقل و رفتار انسانی و دلسوزی برای همنوع و همه آنچه به اخلاق و عواطف انسانی مربوط است در يک چهره شهری غربزده به نمايش درآيد.
۶. به نظر میرسد که آنچه در شبهای برره رخ میدهد صورت نمايشی همان ادعايی است که سالهاست سردمداران تفکر غربی عليه جوامع سنتی شرق مطرح کردهاند. به زعم آنان مردم جوامع سنتی در چنبره سنتهای ارتجاعی، خردورزی و زندگی انسانی را فدای پایبندی به فرهنگ پدران خويش کردهاند و گرفتار جهل و خرافه و فلاکت و بيماری و فقر و بیسوادی و فساد اجتماعیاند.
بنابراين انسان خردمند و پيشرفته غربی (بخوانيد نماينده جهان ليبرايل که مصداقش همان کيانوش است) ناگزير است که به داد اين جوامع درمانده برسد.
مقاومت جوامع سنتی، روشنفکر غربزده را به استيصال میکشاند اما او با روشهای مختلف (سوادآموزی، نشر مطبوعات و ...) در پی نجات آنها از قيد و بند سنتهای ارتجاعی است.

۷ . چنانکه پيشتر هم گفته شد از منظر چنين تفکری، هر آنچه نشانی از اصالت و سنت دارد، غيرمنطقی، مضحک و فلاکتآور است. همچنين تمامی رهاوردهای زندگی جديد (راديو، مطبوعات، تحصيلات دانشگاهی، نظام اداری و ...) در اين روستا با آن فرهنگ ناهنجار و غير معقول استحاله میيابد و با شيوههای نابخردانه و غيرمنطقی پذيرفته میشود. (به شيوه بازی، کار، تفريح، رويارويی با اداره دولتی و ... در برره توجه کنيد.)
همچنين به استحاله معدود تحصيلکردگان روستا که از شهر (بخوانيد جهان غرب) باز میکردند.
۸. طنز و گونههای مختلف شوخطبعی نشستن در برجعاج و پوزخند زدن بر انسان نيست، طنز پرداز تماشاگری نيست که به ديدار قفسهای باغوحش آمده باشد تا بر رفتار و گفتار اسيران قفس بخندد، طنز، همجويه انسان نيست، طنزپرداز طبيعی است دلسوز، معلمی است وظيفهشناس، دردمند و دردشناس و همدرد انسانهاست. بنابراين نمیتواند بيخبر از همه خندان باشد و بر فقدان خردورزی و دينمداری و اخلاق و عواطف انسانی زهرخند تمسخر بزند و روستايی چنين هولناک را دستميايه تفريح و تفرج و انبساط خاطر خود و مخاطبانش قرار دهد.
۹. اگر وارونهگويی شگرد اصلی نويسندگان اين مجموعه است و بر اين اساس میخواهند به شيوه ادبآموزشی از بیادبان، نسبت به خاموشی وجدانها هشدار دهند چگونه است که حضور وجدان و هشدارهای وجدانی نيز به شيوهای تمسخرآميز مطرح میشود به گونهای که شخصيتهای مجموعه و مخاطبان را جدی تلقی نمیکنند.
۱۰. در تمامی متون و حکايتها و داستانهای اصيل ايرانی نقطه اتکای راهگمکردگانی چون مردم برره بازگشت به اصالتها و بهرهگيری از راهنمايی بزرگان و رهبران قومی يا دينی يا معلمان و استادان بوده است. اين راهنمايی و هدايت حتی گاه از طريق حکيمانی که به ظاهر ديوانه و پريشان حال هستند مطرح میشود (نظير بهلول، جُحی، ديوانگان حکايتهای عطار) اما در شبهای برره، راه نجات و مرکز ثقل عقلانيت و وجدان و سلامت نفس در ترک سنتها و اصالتها و روی آوردن به مظاهر تمدن غرب است که در شخصيت محاسبهگر، محافظهکار و مصلحتانديش کيانوش شکل گرفته است.
۱۱. تقريبا هيچ کودکی در اين روستای شگفتانگيز وجود ندارد و چند نوجوانی که گاه نقشآفرينی میکنند به اندازه بقيه مردم گرفتار بيماری هولناک بداخلاقی و بیوجدانی هستند.
۱۲. در پليدی و تباهکاری تمامی مردم روستا يکسان هستند و در ترجيح منافع شخصی بر ساير گرايشهای انسانی هيچ ترديدی به خود را نمیدهند هيچ نقطه روشنی در روح هيچکس نيست گرايشهای وجدانی گاهبهگاه يکیدو نفر از شخصيتهای اصلی فقط نوعی رفع تکليف و استخوان سبک کردن است اما روال معمول زندگی همگان، حتی آنها که از شهر میآيند (زيستشناس، آمارگيران، بخشدار و خواهرش، ياورطغرل و ...)، پليدی و پستی و تبهکاری است.
۱۳. همسانی نام روستای برره با يکی از کلمات قرآنی در تعبير کرام برره به معنی «بزرگواران نيکوکار و آزاده» حتی اگر به تصادف باشد، قابل تامل است و مستلزم تجديدنظر و دقت فراوان، ...
بیغمی عيب بزرگیاست که دور از ما باد!
اسماعيل امينی