آسمان خیس ابرهایی است
که هنوز نباریدهاند
آن شب باران میآمد
باران میآمد
و من خواب بودم
و من خوابهای طلاییام را در خیال تو
نفس میکشیدم
و آفتاب پشتم را گرم میکرد
و تو شعر میخواندی
و جاده ...
*
پشت پنجره فرصتی نبود
فرصتی نبود
تا از تو بپرسم
چرا شبی که باران بارید
پشت شیشههای رنگی عرقکرده
خود را به چای مهمان کردی؟
و دست در دست خودت
تمام جملههای عاشقانه را رو به پنجرهی بسته گفتی؟
و آیا آنروز پشت شیشههای عرقکرده
چشمت به رهگذری افتاد
که با آکاردئونش تمام دنیا را به رقص وا میداشت؟
و نپرسیدم چرا هر وقت باران میبارد
پنجره را میبندی؟
*
دلتنگم
- دلتنگم و تنها -
به اندازهی تنهایی پرندهای در برف
به اندازهی بالهای کلاغهای واژگون
به اندازهی درختهایی که ردّ هیچ یادگاری بر خویش ندارند
و هیچوقت کسی به آنها تکیه نزده است
و هیچوقت کسی زیر سایهی آنها آواز نخوانده است
نمیخواهم بپرسم
چرا آنشب که باران میبارید ...
عبدالله مقدمی
پشت پنجره فرصتی نبود / فرصتی نبود / تا از تو بپرسم / چرا شبی که باران باريدپشت شيشههای رنگی عرقکرده / خود را به چای مهمان کردی؟ / و دست در دست خودت / تمام جملههای عاشقانه را رو به پنجرهی بسته گفتی؟ ...
ای عجيب قشنگ ... چقدر خاطره دارم با اين شعر ...
سلام رفیق
چه احساس غنی شده ای داری
مگر اورانیم است...؟!
تنورت گرم و آبت سرد بادا...
سلام رفیق
چه احساس غنی شده ای داری
مگر اورانیم است...؟!
تنورت گرم و آبت سرد بادا...
مجله بسیار جالبی است .این شعری رو که خوندم من و یاد گذشه انداخت .می خوام عضو شم