English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  شعر


آن شب باران می‌آمد

 

   

نظرات خوانندگان  (4)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
عبدالله مقدمی: آسمان خيس ابرهايی است / که هنوز نباريده‌اند / آن شب باران می‌آمد / باران می‌آمد / و من خواب بودم / و من خواب‌های طلايی‌ام را در خيال تو / نفس می‌کشيدم
 


آسمان خیس ابرهایی است
که هنوز نباریده‌اند

آن شب باران می‌آمد
باران می‌آمد
و من خواب بودم
و من خواب‌های طلایی‌ام را در خیال تو
نفس می‌کشیدم
و آفتاب پشتم را گرم می‌کرد
و تو شعر می‌خواندی
و جاده ...

*

پشت پنجره فرصتی نبود
فرصتی نبود
تا از تو بپرسم
چرا شبی که باران بارید
پشت شیشه‌های رنگی عرق‌کرده
خود را به چای مهمان کردی؟
و دست در دست خودت
تمام جمله‌های عاشقانه را رو به پنجره‌ی بسته گفتی؟

و آیا آن‌روز پشت شیشه‌های عرق‌کرده
چشمت به رهگذری افتاد
که با آکاردئونش تمام دنیا را به رقص وا می‌داشت؟

و نپرسیدم چرا هر وقت باران می‌بارد
پنجره را می‌بندی؟

*

دلتنگم
- دلتنگم و تنها -
به اندازه‌ی تنهایی پرنده‌ای در برف
به اندازه‌ی بال‌های کلاغ‌های واژگون
به اندازه‌ی درخت‌هایی که ردّ هیچ یادگاری بر خویش ندارند
و هیچ‌وقت کسی به آن‌ها تکیه نزده است
و هیچ‌وقت کسی زیر سایه‌ی آن‌ها آواز نخوانده است

نمی‌خواهم بپرسم
چرا آن‌شب که باران می‌بارید ...

عبدالله مقدمی

 

 تاریخ انتشار:   November 25, 2005 7:50 PM


4 Comments

پشت پنجره فرصتی نبود / فرصتی نبود / تا از تو بپرسم / چرا شبی که باران باريدپشت شيشه‌های رنگی عرق‌کرده / خود را به چای مهمان کردی؟ / و دست در دست خودت / تمام جمله‌های عاشقانه را رو به پنجره‌ی بسته گفتی؟ ...
ای عجيب قشنگ ... چقدر خاطره دارم با اين شعر ...

سلام رفیق
چه احساس غنی شده ای داری
مگر اورانیم است...؟!
تنورت گرم و آبت سرد بادا...

سلام رفیق
چه احساس غنی شده ای داری
مگر اورانیم است...؟!
تنورت گرم و آبت سرد بادا...

مجله بسیار جالبی است .این شعری رو که خوندم من و یاد گذشه انداخت .می خوام عضو شم


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir