English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  ادبیات داستانی


خفیه‌نویسی در شهر قصه‌ها - NEED FOR SPEED

 

   

نظرات خوانندگان  (1)

 

  نويسنده: اشکان نیری

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ashkan.nayyeri-at-gmail.com

 
 
خفیه‌نویسی در واقع یعنی راپورت نوشتن و جاسوسی. که این بد است! اما اگر در خدمت هنر درآید بسیار خوب می‌شود و حتی پسندیده! شهر قصه‌ها هم حتمن خود نویسنده‌ها و طرفداران جدی ادبیات داستانی می‌دانند چیست! روان‌شناس‌ها شاید برای وجود چنین شهری تعبیر و تفسیرهای عجیب غریبی کنند که ما به آن‌ها کاری نداریم.
 

اسم ستون: «خفیه‌نویسی در شهر قصه‌ها»
موضوع: ادبیات داستانی

سلام
خفیه‌نویسی در واقع یعنی راپورت نوشتن و جاسوسی. که این بد است! اما اگر در خدمت هنر درآید بسیار خوب می‌شود و حتی پسندیده! شهر قصه‌ها هم حتمن خود نویسنده‌ها و طرفداران جدی ادبیات داستانی می‌دانند چیست! روان‌شناس‌ها شاید برای وجود چنین شهری تعبیر و تفسیرهای عجیب غریبی کنند که ما به آن‌ها کاری نداریم. فقط این را می‌دانم به یمن همین شهر قصه‌ها و دست و دلبازی فرشته‌ی زیبای الهامش است که دنیا تا حد زیادی قابل تحمل می‌شود وگرنه خود نویسنده‌ها هیچ‌کاره‌اند!

اگر فهمیدید چه می‌خواستم از سطوری که رفت به شما بگویم به من هم بگویید! اما فکر کنم این مقدمه‌ای بود بر شروع ستونی ثابت از حیطه‌ی ادبیات داستانی. قرار است در این ستون هرچه به ادبیات داستانی ربط داشته باشد برای شما بنویسم. از داستان کوتاه یا دنباله‌دار گرفته تا مقاله و یادداشت و گزارش و مصاحبه و حتی خاطرات روزانه! و قرار است صمیمی باشم و عصای تصنع و جدی بودن قورت ندهم!

شما هم در رسیدن به این اهداف با نظرات و نقدهای خودتان می‌توانید کمکم کنید.
اولین مطلبم در ستون «خفیه‌نویسی در شهر قصه‌ها» یک داستان تقریبن کوتاه است که فکر کنم در دو سه قسمتِ پشت سرهم یا با فاصله (نمی‌دونم... چون هنوز کامل ننوشتمش!) اینجا بگذارمش.
اسم این داستان خارجکیه و ترجمه هم لازم نداره!


( NEED FOR SPEED )

ــ یکی بووود ییییکی نبووود، یه دختری بوووووود که خوشششششگل‌ترین دختر دنیاا بود و هممممه جا دنبال پسر دلخوااااهش می‌گششششت. جز این هیییییچ کاااری نداااشت.

پسری مست پاتیل این را در ِ گوش دوستش گفت و با کله به پانته‌آ اشاره کرد.
فقط پانته‌آ می‌رقصید. همه کناری نشسته بودند و در حال خوردن چشم دوخته بودند به زیباترین و خوش‌هیکل‌ترین و بهترین رقاص مجلس.

پانته‌آ تقریبن با هرکدام این پسرهای لش و مست پاتیل یک دوری رقصیده بود و همه را ناک اوت کرده بود اما خودش هنوز به همان شور و حرارت دقایق اول می‌رقصید. شور، شور موسیقی لس‌آنجلسی بود که در بدنش می‌افتاد و او را در آن تونل‌های رنگارنگ نور به این‌طرف و آن‌طرف و پیچ و تاب می‌کشاند وگرنه یک ثانیه هم در آن مجلسی که دیگر چیزی برای او نداشت نمی‌ماند. موسیقی که تمام شد چراغ‌ها را روشن کردند و همه کف زدند؛ چند تایی هم سوت.

احساس کرد تمام شده. و بعد حس کرد بیرون از اینجا دوباره شروع می‌شود. اینجا هرچه ناز و ادا بوده ریخته و هرچه پسر بوده دیده و با همه‌شان رقصیده و هیچکدام را نپسندیده. پسر دلخواهش اینجا هم نبود. پسر دلخواهش باکلاس‌تر و بافرهنگ‌تر از همه‌ی این‌ها بود. همه اینجا مست‌اند و آروغ می‌زنند و کثافت...!

گوشه‌ای نشست کمی شلیل و توت‌فرنگی بخورد. اما یک پسر آمد عین کنه بهش چسبید و ورور کرد. از آن ورورهایی که پسرها معمولن برای تیلیت کردن مخ دخترها استفاده می‌کنند. محلش نگذاشت. یعنی او را این‌قدر سطح پایین حساب می‌کند این بی‌شعور؟! کم‌کم داشت بی‌ادب می‌شد که پانته‌آ بلند شد به اتاق رخت و لباس دوید و مانتواش را پوشید. طوری که هیچ‌کس نفهمد فقط از زن صاحبخانه که توی آشپزخانه مشغول سرو بستنی‌های میوه‌ای بود عذرخواهی کرد و خداحافظی کرد و زد بیرون. هنوز اول شب بود و پانته‌آ می‌توانست به بهانه‌ی مهمانی تا نصفه‌شب توی خیابان‌ها بچرخد. هوای خنک بیرون که به صورتش خورد حس کرد دوباره شروع شده. سوار دویست و شش آلبالویی‌اش شد و همینطور الله‌بختکی از توی کوچه پس‌کوچه‌ها رفت توی شلوغی‌های بی‌پایان ولیعصر. ولیعصر از میدان به بالا همیشه همینطور بود. شلوغ و درهم برهم و بی‌پایان. البته بی‌پایان بودنش خیلی عادی بود چون طولانی‌ترین خیابان تهران شاید هم ایران شاید هم جهان بود! این چیزها می‌توانست اعصاب خوردکن باشد اما می‌توانست سرگرم‌کننده هم باشد. مخصوصن اگر بین هزاران پسر رنگ و وارنگ دنبال پسر دلخواهت بگردی! البته اینجا که نه. باید برود بالاتر. از میدان ونک که گذشت تازه می‌تواند یک نگاهی بیاندازد!

کولر را روشن کرد، آدامسش را عوض کرد، یک «آرش» ِ جدید هل داد توی ضبط و حسابی بهش وُلُُم داد. چه حالی از آدم عوض می‌کنه این بشر! چه می‌کنه این آرش جینگولی! حس کرد همه‌چیز در ابتدای خودش است. پشت چراغ قرمز مطهری آرایشش را تجدید کرد و حسابی قربون صدقه‌ی خودش رفت. ماشالله چی شده بود! دلبر بود، جیگر شد! جیگر بود، ناناز شد! حتی این تغییر را چند نفری از توی ماشین‌هاشان بیان کردند و او دلش می‌خواست از ته دل بخندد ولی خودش را کنترل کرد و با متانت کمی قر داد تا چراغ سبز شد.

قبل از ونک یک فست‌فود باکلاس و تمیز نگه داشت تا ذرت مکزیکی بخورد و کمی از خستگی رقص را آنجا در کند. روی صندلی‌های بلند فست‌فود نشست و پاهایش را کش داد و تندتر از حدمعمول شروع کرد به خوردن ذرت مکزیکی. شام را باید با پسر مورد علاقه‌اش می‌خورد پس نباید دیر کند و نباید بگذارد که او تنها یا زبانم لال با کس دیگری غذا بخورد. کجاست این پسر رؤیاهاش و دارد چه می‌کند و چرا نمی‌آید سر راهش؟ مگر نمی‌بیند که از اول زندگی تا حالا دارد در به‌در دنبالش می‌گردد؟ مگر نمی‌داند او خوشگل‌ترین رقاص دنیا شده و اگر هم مثل جنیفر لوپز مشهور نشده فقط برای این است که اینجا آمریکا نیست؟! اگر بود چرا نمی‌توانست مثل او زندگی کند؟ داشت کم‌کم به جنیفر لوپز حسودی می‌کرد که تازه یادش آمد جنیفر تازگی با دوست‌پسرش بهم زده و دلش خنک شد! کمی از ذرت‌مکزیکی ریخت روی مانتوی صورتی و شلوار‌لی سفیدش. بیا! این هم بخاطر تو شد پسر سنگ‌دل و بی‌وفای رؤیاهای زیبای من! حس کرد یک نفر دارد بدجور نگاهش می‌کند و حس کرد از طرف راستش است. به راست برگشت و دید یک پسر ژولیده‌مو با لباس‌های معمولی و با یک کوله‌پشتی مسخره که هنوز از کولش نگرفته روی صندلی کناری نشسته و با لبخند لوسی نگاهش می‌کند. وااااا خنده داره آقا؟ آدم متشخص ندیدی؟ شایدم تا حالا دختر ندیدی؟ طفلک! پسرک مسخره‌تر از قبل به زمین نگاه کرد و خودش را معرفی کرد: ببخشین...اسم من اشکان‌ِه...واسه این بهتون نگاه کردم که...آخه داشتین با حالت مصنوعی ذرت می‌خوردین مثل همه... بعد یهو ذرتتون ریخت خیلی برام جالب بود...چون یه اتفاق طبیعی بود و بعد شما هم عکس‌العمل طبیعی‌ی نشون دادین... از همین‌جا فهمیدم شما طبیعی هستین! و یک نفس بلند کشید. انگار که مدت زیادی نفسش را حبس کرده باشد! پانته‌آ پیش خودش حساب کرد که این یارو یا مست و ملنگ است یا دارد دستش می‌اندازد. در هر دو صورت باید یک عکس‌العمل قاطع نشان دهد که حساب کار دستش بیاید. آرام بهش گفت: ببین، یا بلند می‌شی همین الان گورتو گم می‌کنی یا آبرو حیثیت برات نمی‌ذارما. پسر بدون حرف سریع بلند شد پولش را حساب کرد و بدون اینکه به پانته‌آ نگاه کند دوید بیرون.

پانته‌آ دوباره شروع کرد تند و تند ذرتش را خورد و تمام کرد که به شام دونفره برسد. عالیه! اینطوری آدم باید توی این تهران درندشت مواظب خودش باشد. البته تا قبل از دیدار با پسر رؤیاهاش. او که باشد دیگر همه‌چیز فرق می‌کند.

از ونک به بعد هوا خنک‌تر می‌شد برای همین میدان را که دور زد کولر را خاموش کرد و پنجره‌ی طرف خودش را باز کرد. پس کجایی؟ پس کجایی؟ پس کجایی تو؟ مرتب به چپ و راست و نگاه می‌کرد و می‌ترسید گمش کند که ناگهان نگاهش به یک‌جا قفل شد و نفسش را توی سینه حبس کرد.
...

یا حق

 

 تاریخ انتشار:   November 25, 2005 7:51 PM


1 Comment

سلام
خیلی زیبا بود و طبیعی...!
و ممنونم از لطف شما


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir