شعری برای خرس عروسکی من
خرس عروسکیم رو انداختم دور
همونی که یه چشمش گم شده بود
انداختمش توی آشغالا
فکر میکنم داشت گریه میکرد
من این خرس رو از وقتی که دو سالم بوده داشتم
حالا دیگه بزرگ شدم
باید کارای بهتری جز بازی کردن
با خرسای عروسکی ابله پیدا کنم
برا همین ازش خدافظی کردم و
انداختمش تو سطل اشغال
حالا اونی که داره گریه میکنه،
کیه واقعا؟
منم یا اون؟
اصلا نمیشه بعضی چیزا رو فهمید
مامانم میگه
من آلوچهی شیرینشم
مامانم میگه
من برهی توپولشم
مامانم میگه
همونی که هستم
کامله کامله
مامانم میگه
من یه پسر بچهی فوق العادهی معرکم
مامانم تازگیا یه بچهی دیگه تو شکمش داره
کسی هست که بدونه چرا؟
آرزوهای برثا
ایکاش روی گونههام کک و مک نداشتم
ایکاش شکمم بجای اینکه بیاد بیرون
میرفت تو
ایکاش روی پشتبوم بلندترین خونهی دنیا
میایستاد و فریاد میزد:
عاشقتم آماندا
و ایکاش اسم من آماندا بود.
پونزده یا شایدم شونزده چیزنگران کننده
وقتی شیرجه میزنم شلوارم از پام بیفته
دماغم تا اخر عمرم رشد کنه
خانممون کلمههای سخت تو امتحان املا بگه
جی که قدش یک متر و هفتاد و هشت سانتیمتره
بخواد با من دعوا کنه
مامان و بابام مثل مامان بابای تد
بخوان از هم جدابشن
خانممون دربارهی افغانستان ازمن سوال بپرسه
(اصن این افغانستان کیه؟)
یه نفر مجبورم کنه که اسب برونم
شعرها از لینچری
ترجمه: مینا خانلرزاده