این نوشته نقد یک کتاب است اما سعی کردهام نقد تحلیلیام به گونهای باشد که مخاطبینی که کتاب را هم نخواندهاند دست خالی نمانند. تا چه قبول افتد و ...
در رمانهای کلاسیک – درست شبیه به تمامی افسانهها و داستانها – راوی عنصریست که خدشهای در صداقت و دانش و آگاهیاش نیست. به عبارت دیگر خواه راوی اول شخص باشد – مثل جین ایر اثر شارلوت برونته – یا دانای کل – مثل جنایت و مکافات داستایوسکی یا جنگ و صلح تولستوی و ... – خواننده با او به همزاد پنداری میرسد و جهان را از دریچه نگاه او میبیند.
این قضیه درباره رمانهایی که از زاویه دید اول شخص نوشته میشوند و این اول شخص، خود عنصری نامطلوب یا دارای رفتار نامناسب و به عبارت دیگر bad man داستان است، نیز صدق میکند. یعنی اینکه راوی – علی رغم اینکه شخصیت منفی داستان است – قصد فریب شما را ندارد، او صادقانه به ضعفهایش اقرار میکند و اشتباهاتش را بر میشمرد و نتیجه اشتباهاتش را هم میبیند و کیفر میشود و ...
بدیهیاست که چنین روالی در زندگی عادی چندان مشهود نیست! صداقت گوهر کمیاب اجتماع جهانی کنونی است و همه ابنا بشر در همه حال در کار توجیه عملکرد و رفتار و احساسات خویشاند.
بنابراین نویسنده، به عنوان یک مشاهدهگر دقیق، میتواند از این مولفه نیز سود ببرد. مسلما پرداختن به راوی اول شخص در حالیکه نویسنده آگاهانه و عامدانه، عدم صداقت یا عدم آگاهی او را به کار گرفته است، دشوار است. چرا که در این حالت نویسنده باید بین من خود و من راوی کاملا تفکیک قائل شود و در عین حال کوشش کند که روایت دوپاره نشود. اما با توجه به اینکه این موقعیت، ذهن خواننده را به چالشی دلپذیر میکشاند و او را از مرحله تایید محض به کنکاش و تشکیک که سرآغاز اندیشیدن است رهنمون میسازد، استفاده از چنین تکنیکی میتواند بسیار ثمربخش باشد به خصوص در داستانهایی که بر زمینههای روانشناختی و رفتارشناسی کاراکترهای انسانی تاکید فراوان دارند.
برحسته ترین اثری که میتوان آن را به عنوان نماینده این نوع رمانها معرفی نمود، لولیتا اثر ولادیمیر ناباکوف است. اصولا این نوع راوی را مشخصه رمانهای ناباکوف میدانند و به آن اصطلاحا «راوی غیر قابل اعتماد» میگویند.
در لولیتا شخصیت هامبرت که یک قاتل است به توجیه اعمال خود دست میزند، خواننده را میفریبد و در زندگینامه خود نوشتهاش که در آن هیات منصفه دادگاه را خطاب قرار میدهد، سعی در پاک و بی تقصیر نشان دادن خود دارد...
رمان دفترچه ممنوع نوشته آلبادسس پهدس نیز از راوی غیرقابل اعتماد سود میبرد. راوی در داستان پهدس مجرم نیست اما زنی ست که به واسطه اشتباهاتش در زندگی، دچار چالشهایی میشود و این اشتباهات را نمیپذیرد یا به عبارت بهتر نمیخواهد بپذیرد! خواننده دقیق داستان میتواند با کنکاش درست در رفتارها و عقاید «والریا» به لغزشهای موجود پی ببرد و دلایل پوچی زندگی او را دریابد حال آنکه خود او به چنین شناختی – حتی تا پایان داستان – نمیرسد و به مصداق «آن کس که نداند و نداند که نداند» در جهل مرکب خویش میماند!
«والریا» زنی چهل و سه ساله است که با همسر حدودا 50 سالهاش و دو فرزند پسر و دختر زندگی میکند. این خود زندگینامه در سطحیترین نگاه به شکل اثری فمینیستی – به معنای ایرانیاش! - قابل خوانش است اما این تنها افتادن در دام راوی غیرقابل اعتماد است ! ... راوی دچار پوچی است نه به خاطر اینکه فرصت در اختیارش نیست بلکه به این دلیل که خود تخریب کننده فرصتها و به عبارت بهتر فرصتسوز و فرصت ناشناس است!
والریا درک درستی از سن خود ندارد و خود را پیرتر از آن چه خست میداند و گمان دارد که زندگی برای او صرفا در حمایت و تر و خشک کردن حانواده خلاصه میشود. به عبارت بهتر او لذت زندگی را در نمییابد و به نوعی بیلذتی از زندگی ( آهدونیا ) رسیده است، حال آنکه خود از آن آگاه نیست. او گمان دارد که رسالتش شستوشو و رفت و روب و پخت و پز است و کار برای کمک به معاش خانواده! در حقیقت یک زندگی ماشینوار، بی هیچ احترام به خود! غافل از آنکه این نوع زندگی نه تنها او را به قهقرا میبرد بلکه سبب میشود که در روابط سالمش با خانواده، اعم از شوهر و فرزندان، اختلال ایجاد شود. عبارت مشهور «کسی که خود را دوست ندارد نمیتواند دیگری را نیز دوست بدارد» درباره او مصداق دارد.
او قادر به درک زنانگی خود نیست چون گمان دارد که این درک مربوط به جوانی اوست نه اکنون:
«شاید دلیلش وجود بچه در پشت دیوار اتاق خواب است که از سالها پیش نمیگذارد ما با هم مثل زمان عروسی یا موقعی که بچه ها کوچک بودند باشیم. باید منتظر بود آنها از خانه بیرون بروند، باید مطمئن بود و نگرانی داشت که هر لحظه ممکن است وارد شوند ، ... شب در تاریکی باید سکوت اختیار کرد و روز باید آنچه را که روی داده از ترس این که مبادا آن را از چشمانمان بخوانند فراموش کرد ... اگر بچهها ما را غافلگیر میکردند، اخم کرده و با حالت دل به هم خوردگی سکوت میکردند من از تصور حالت آنها بر خود میلرزم ...»
اما راستش را بخواهید او اصولا درک درستی از روابط زناشویی نداشته است، چه در جوانی چه در اکنون:
«وقتی با میشل نامزد بودیم، من هم با او عشقبازی میکردم، ولی تظاهر میکردم که این عمل را بر خلاف میل خود انجام داده و فقط به خواسته دل او، بدون رضای خودم، جواب میدهم و همین طور هم شب عروسی و هر شب دیگری که با میشل عشقبازی میکردم ... »
و این درک غلط صرفا به روابط جسمانی بر نمیگردد بلکه کلیتی به نام «عشق» را در بر میگیرد:
« ... دیگر اکنون به یکدیگر نامهای نمینویسیم، ما هر دو از احساسات عاشقانه خود، همچون گناه خجالت میکشیم و به این شرم عادت کردهایم و در نتیجه رفته رفته این احساس واقعا برایمان تبدیل به گناه شده است...»
گذشته از این، او حتی توان درک این نکته را ندارد که جامعه در حرکتهای خود، تابوهای بسیاری را پس پشت نهاده است و در حقیقت به واسطه عدم توانش در تطبیق با جامعه دچار چالش میشود و بدتر اینکه برای دیگران هم تصمیم میگیرد و قانون صادر میکند:
«فیلمی که به دیدنش رفته بودیم ... داستان زن و مردی بود که عاشق یکدیگر شدند ... در یک صحنه آرتیستها یکدیگر را بغل کرده و میبوسیدند، بعد از یکدیگر جدا شده و به چشمان هم مدتی نگاه میکردند و باز همدیگر را در آغوش گرفته و میبوسیدند. دلم میخواست آن صحنه را تماشا نکنم؛ حس میکردم هرگز این قدر ناراحت نشده بودم. با وجود اینکه حالا دیدن چنین صحنههایی در یک فیلم خیلی عادی است به نظرم میرسد خیلی بی پرده است و میبایستی آنها را سانسور کنند، مخصوصا دیدن چنین صحنههایی برای جوانها اصلا مناسب نیست ... وقتی چراغهای سالن روشن شدند آن قدر ناراحت بودم که خیال میکردم لخت مادرزاد آنجا ایستادهام ...»
بی شک مقصود این نیست که عریانگرایی یک پیشرفت است. مقصود این است که چه بخواهیم و چه نخواهیم جامعه یک سیر حرکتی دارد و افراد جامعه باید – با توجه به عقاید و اندیشههایشان – توانایی تطبیق با آن را داشته باشند. این تطبیق صرفا تن دادن نیست که تن دادن معمولا امری فاقد اندیشه است؛ بلکه منظور توانایی تعامل با پدیدههای اجتماعی است. برخورد منفی والریا ار موضع اتفعالی است نه فعالانه! او رد میکند چون فکر میکند که باید رد کند! چون این چنین آموخته! چون از پذیرفتناش میترسد! حال آنکه خود او؛ لااقل میل به انجامش را دارد!
گفتم که او درک از خویش را به عنوان یک زن از دست داده است، لذا وقتی کسی او را به عنوان یک زن میستاید ابتدا دست پاچه میشود و در همین حال در دلش شوقی انگیخته میشود و به اصطلاح قند توی دلش آب میشود!:
«امروز حادثهای غیر عادی برایم اتفاق افتاد. یک حادثه احمقانه، چون مطمئنم کسی این دفترچه را نخواهد خواند آن را مینویسم ... بعد از ظهر وقتی از در اداره داخل میشدم متوجه مرد قد بلند و شیک پوشی شدم که از دربان اطلاعاتی کسب میکرد ... نگاهش را از روی من برنداشت، به من خیره نگاه میکرد، مثل اینکه یکی از مقدسین بر او الهام شده باشد. مرد جوانی بود در حدود 35 سال داشت. وقتی از کنارش گذشتم چیزی زمزمه کرد که اول ملتفت نشدم ولی بعدا یک مرتبه فهمیدم چه گفته است، یک کلمه احمقانه، تکرارش در اینجا واقعا مسخره است، شاید او نمیتوانست حدس بزند که من صاحب دو فرزند بزرگ هستم، وقتی به گفته او فکر میکنم دلم میخواهد بخندم، او گفته بود: چه خانم زیبایی!
... به هر حال حالا میتوانم به خودم اعتراف کنم که این حادثه مرا در خوشی و شعفی فروبرده که از زمان دختری تا کنون دیگر حس نکرده بودم.»
و مدتی بعد نیز رویس تداره مامنی میشود برای او تا زنانگیاش را باز یابد اما او علیرغم اینکه تا حد زیادی در این رابطه پیش میرود، اما به سرانجامش نمیرساند.
نکته جالب برای من این است که تقریبا تمام کسانی را که میشناسم و این کتاب را خواندهاند متفقالقول اند که کاش او به رابطهاش سرانجام بهتری میداد و پیشنهاد سفر رئیس را میپذیرفت! ... این نکته با توجه به روحیه اخلاقگرای ایرانی و تابو بودن مسئله بیوفایی به همسر و نیز اینکه ما عادت داریم در وضعیت اظهارنظر درباره دیگران همگی اخلاقیترین وجه قضیه را در نظر میگیریم بسیار قابل تامل است. راستی چرا؟!
به نظر من تن زدن والریا از ادامه رابطه حماقتی بود که زیر پوشش «وفاداری» انجام شد و صرفا و صرفا اقدامی ریاکارانه و بزدلانه ناشی از همان بی اندیشگی و هراس از تغییر وضعیت میتوانست باشد. مسلما بحث من اصلا متوجه اخلاقیات نیست و رفتارشناسانه و تا حد زیادی نتیجه گرایانه است. در واقع بر این باورم که این کنش نه تنها پایههای زندگی مشترک والریا را تحکیم ننمود بلکه نجابت زنانه او را نیز حفظ نکرده است چرا که بی شک موافقید که تن سپردن اهمیت بسیار کمتری از سپردن روح و ذهن دارد و او معترف است که:
«... وقتی از هم جدا شدیم دلم میخواست به دنبالش دویده و او را صدا کنم. میدانستم که این آخرین امکان جوانی من است که دارد دور میشود ... باید از روز اول که او از من تقاضا کرد با او به مسافرت بروم قبول میکردم چون در حقیقت جز این آرزویی نداشتهام. صرف نظر کردن من یک بار دیگر نشانهای است از ترسو بودن که میرلا اسم آن را دورویی و تظاهر میگذارد ... »
و غمبارتر اینکه همه اینها برای رسیدن به هدفی چنین حقیر، ریاکارانه و مبتذل است که در خطوط پایانی کتاب میآید:
« باید هرچه زودتر این دفترچه را بسوزانم ... این آخرین صفحه است. دیگر در آن چیزی نخواهم نوشت و روزهای آینده همچون این صفحههای سفید، آرام و سرد خواهند بود ريال تا روزی به سنگ صاف و بزرگی ريال یک بار دیگر مرا «والریا» خواهند خواند. ریکاردو گریه کنان به مارینا خواهد گفت: او زن مقدسی بود. مارینا نخواهد توانست چیزی بگوید، چیزی نخواهد فهمید. از آنچه ماههای اخیر حس کرده و زندگی کردهام تا چند لحظه دیگر جز بوی سوختگی چیزی در این پیرامون باقی نخواهد ماند.»
و این بوی سوختگی، نه از دفترچه، که از سالهای سوخته عمر والریا است!
میبیند که حتی در اخلاقیترین نگاه نیز این رفتار به چالش ریا و دروغ کشیده میشود. به عبارت دیگر تصمیم والریا را به هیچ وجه نمیتوان تصمیمی اخلاقی نیز نام نهاد. اویی که معترف است که:
« آرزو میکردم حتی اگر شده برای یک روز، فقط یک روز یک شب مثل آنها زندگی کنم. مردی را ملاقات کنم که نه بدانم اهل کجاست و نه او اسمم را بداند. کم کم با این رویا حس میکردم واقعا دلم میخواهد چنین چیزی پیش بیاید. دلم میخواست متمول بودم ... و علاوه بر همه اینها مرد دیگری جز میشل مرا دوست میداشت. نوع دیگری غیر از آن که میشل مرا دوست داشته است، آنطور که من خود عشق را قبول دارم مرا دوست بدارد ... »
اما چگونه است که یک انسان به چنین نقطهای از بی لذتی میرسد؟!
والریا از پدیدهای رنج میبرد که میتوان آن را دوپارگی شخصیت نامید. این عارضه شایعترین نمود گذار از سنت به مدرنیته است. بی شک غرض از این نوشتهها تجلیل از هیچ یک از این دو نیست بلکه تنها تحلیلشان مورد نظر است. هر دوی این مکانیسمها، سنت و مدرنیته، توانایی ایجاد ساختاری روشمند برای زندگی را دارند که آرامش نسبی را پدید میآورد اما آمیختگی این دو به واسطه تعارضهای ما بینشان به عدم آرامش و ثبات منجر میشود.
این دوپارگی هم در میان کلیت جامعه به طور اعم ایجاد میشود و هم به طور خاص درون هر فرد جامعه.
به عبارت دیگر از یک سو چالش در جامعه میان افراد دو گروه سنتی و مدرن سبب ایجاد تنش میشود و از سوی دیگر در درون افرادی که حوصله یا توانایی اندیشیدن و تصمیم گرفتن را ندارند، رخ خواهد داد. به عبارت بهتر فرد فاقد اندیشه شخصی خواهد بود مربوط به هر یک از دوطیف سنتی یا مدرن، که به دلایلی غیر از اندیشه خود – شیوه تربیتاش یا شیوهای که به آن هل داده شده! - به هر یک از این دو تعلق دارد اما در چالشهای زندگیاش به واسطه اینکه این دو - سنت یا مدرنیته - در او نهادینه نیست دچار سردرگمی، احساس گناه و نهایتا افسردگی و تحلیل رفتن انسانیت خویش میشود. بی شک چنین روشی در زندگی به بیلذتی ختم خواهد شد، چون هر عملی لاجرم در محکمه این دو شیوه - سنت و مدرنیته - با حکمهای متناقض رد و اثباتی مواجه و در نتیجه جهت ایجاد رضایت درونی، لذت و در نتیجه احساس خوشبختی عقیم خواهد ماند.
این اتفاق درباره والریا به عینه افتاده است. او دخترش میرلا را به خاطر رابطهاش با کانتونی تخطئه میکند و فریاد «وا اخلاقا» سر میدهد و به آب و آتش میزند تا در رابطه آنها اختلال ایجاد کند و از سوی دیگر خود به ملاقات خصوصی با رئیس میرود!
جالب اینجاست که مثبتترین و هدفمندترین شخصیتهای داستان میرلا و کانتونی هستند و این مسوله به خوبی در فصل مربوط به ملاقات کانتونی با والریا آشکار میشود.
باید توجه داشت که این دوپارگی مخصوص والریا نیست. پسرش، ریکاردو؛ نیز چنین است! او به رابطه خواهرش حساس است اما در همین حال مجبور به سرعت عمل در ازدواج با نامزدش، مارینا، میشود چرا که او باردار شده است!
میشل، پدر خانواده، نیز چنین است. او کلارا، دوست هم سن والریا که در کار سینماست، را میستاید - و حتی شاید متمایل به ایجاد رابطه با اوست و احتمالا کلارا، خود او را پس میزند - اما در عین حال گمان دارد که رفتارهای عاشقانه مناسب سن و سال او و والریا نیست!
در چنین دوپاره شدنهای اسفناکی، میرلا و کانتونی نجات یافته ترینهایند! میرلا به مادرش میگوید:
«... به نظر تو در زندگی تان عشق هم وجود دارد؟ این فقر و بدبختی، این زحمت بی پایان، این از همه چیز گذشتن، این دویدن از اداره تا بازار! غافلی که با این سن و سال چطور خورد شدهای؟! ماما خواهش میکنم، تو نمیخواهی چیزی از زندگی بفهمی، ولی من همیشه تو را زن فهمیدهای شناختهام. فکرش را بکن، این چه زندگی است که تو و پاپا دارید؟ چرا نمیخواهی بفهمی که پاپا دارد از بین میرود و تو را هم به دنبال خودش میکشد ...»
و البته به گمان من میرلا هم در این اظهارنظرش به خطا رفته است چرا که بیشتر این والریا ست که میشل را به قهقرا برده است؛ چنانکه جایی میگوید:
«... او شاد و خوشحال مثل موقعی شده بود که هنوز عروسی نکرده بودیم و برای زندگی آیندهمان نقشه میریختیم. در آن موقع همیشه میگفت دیگر میل ندارد کارمند بانک باشد. چون این شغل را دوست ندارد، میل دارد شغل آزاد داشته باشد، شاید معلم شود با شاید هم دست به نویسندگی بزند. میگفت اگر برای عشق تو نبود، اگر نمیبایستی برای تامین آینده در بانک کار کنم همه چیز را رها میکردم و به دنبال ماجراجویی میرفتم.
در اولین سالهای ازدواجمان همیشه میترسیدم مبادا عقایدش ...را عملی کند ...»
اما چرا چنین شد؟! چرا رابطهای به ظاهر عاشقانه به واپس رفته است و به اضمحلال دوسوی رابطه انجامیده است؟!
نخست اینکه چنانکه گفتم شناخت صحیح از عشق وجود ندارد:
«... اشتباه من در این است که دیگر عشق را نمیفهمم. باید بگویم وقتی صحبت از عشق میشود حوصلهام به کلی سر میرود ...»
و جای دیگر:
«... کلارا گفته بود آدم عشق را روز به روز برای خود میآفریند. نمیدانم که در عمل چنین چیزی چگونه ممکن است؟ ولی میدانم که من برای خود هرگز نتوانستهام آن را روزی پس از روز دیگر بیافرینم...»
در نتیجه این نمود ایجاد میشود:
« ...میشل عقیده دارد من زن سرد و بی حسی هستم و عادت کرده است که شوخی کنان این موضوع را در حضور بچهها و دوستان هم بگوید ...»
دلیل دیگر اینکه فرایندهای جایگزینی شایعی است که اتفاق افتاده و حتی شوهر را به عکس العمل واداشته است اما والریا چنانکه گفتم با بی تفاوتیاش، به او نیز در مسیرش به سوی اضمحلال دوسویه شتاب میدهد:
[ نقل از نامههای دوران جنگ میشل ] «... والریای من! میخواهم تو راببینم. گاهی اوقات دیگر قادر نیستم تو را در نظرم مجسم کنم، تو در بین بچهها محو شدهای!»
و جای دیگر:
«... او گفت تو اشتباه میکنی و این عشق نیست. من با تو عروسی کردهام که مصاحب من باشی نه پرستار بچهها ...»
و در نتیجه پاسخ به این سوال آشکار خواهد بود:
«... از خودم میپرسیدم آیا هنوز هم برای میشل زن زندهای هستم و یا اینکه مثل مادرش فقط عکسی روی دیوار باقی ماندهام؟...»
و همین میشود که هم سنی او و کلارا چنین عجیب ولی واقعی است:
«... نمیفهمم چطور کلارا میتواند این کار را بکند، چون او دیگر جوان نیست و هم سن من است. میشل با آنکه خوب میدانست کلارا همسال است مثل اینکه تعجب کرده باشد گفت: ظاهرا کلارا خیلی جوان و بشاش است ...»
و حاصل کار این است که والریا برای میشل تنها «ماما»ست نه چیز دیگر! و جالبتر اینکه، بنا به تاثیرپذیری بی اندیشه والریا از همه و این بار از میرلا، چنین میگوید:
«... سر به گریه گذاشتم و او مرا دلداری داد.
«این طور نکن ماما!»
چون باز هم مرا به این نام خواند، گریهام شدت پیدا کرد، سالهاست که دیگر من برای او فقط «ماما» هستم که اینک دارد غرق میشود و مرا هم به دنبال خودش میکشد...»
در این ساختار بیمار خانواده، همه، مهربانانه، در کار فرسودن هماند و هیچ چیز سر جای خودش نیست و تنها ظاهر حفظ میشود. سیبی که از درون پوسیده با ظاهری دلفریب که همان ظاهر دلفریب نیز به اندک تلنگری از هم میپاشد؛ و این تلمگر در زندگی مالریا حضور رئیس است! رئیسی که در گرداب افتادهای چون والریاست اما لااقل قصد ایجاد تغییر را دارد. تغییری که فراتر از حد تواناییها، اندیشهها و جسارتهای والریاست!
نکته واپسین اینکه همه این داستانها و چالشها به دنبال نوشتن «دفترچه خاطرات» پدید میآید. دفترچهای «سیاه» که نحوه خریدن اش بسیار شاعرانه تصویر شده است:
دکان سیگار فروشی خیلی شلوغ بود... منتظر نوبتم بودم که در ویترین مغاره متوجه یک کتابچه شدم... همان طور که توی کیفم پی پول خورد بیشتری میگشتم گفتم: «یک دفترچه هم بدهید». اما وقتی سرم را بلند کردم دیدم که صاحب مغازه قیافهای جدی به خود گرفته: « نمیشود، ممنوع است!» و بعد آهسته به من حالی کرد که روزهای یکشنبه یک پلیس دم در مغازه میایستد که جز سیگار چیز دیگری به فروش نرود....»
بله! این دفترچه ممنوع است چون دفتری است که برای نوشتناش، والریا ناچار به اندیشیدن شده است و به قول بامداد شاعر:
« به اندیشیدن خطر مکن!»
اندیشیدن خطر است! نه فقط برای دشمنان اندیشه بلکه حتی برای خودمان!
خودی که به تن آسایی و بهشت بی خیالی و بی اندیشگی دلسپرده ومیل اش به تنبلی از توانش برای حرکت افزون تر است!