
اشاره کردم که بیا. گفتم مگر نمیبینی آدم کم داریم و این همه کار روی سرمان ریخته؟ همهاش این جا ایستادهای که چه بشود؟ یک مشت کاغذ خاک وخلی پاره پوره توی دستت گرفتهای و عین چوب از جایت تکان نمیخوری.
سوز که به صورتم خورد سرم را چرخاندم و به راه افتادم تا وقتی هم که به چادرهای امداد رسيدم جوابی نشنيدم.
گوشات با من است خانم جان؟ وقتی که زنگ زد دلم هری ریخت پایین یعنی هر دفعه که صدایش را میشنیدم قلبم میآمد توی دهنم.گفت این جزوهها را که بخوانی رو شاخش دانشگاه قبول میشوی.
(خانم جان این یکی حالش خوش نیست. ببین دارد از سرما میلرزد. این پتوی مرا بیندازید رویش.)
گفتم خاله دارد زنگ ميزنی اينجا؟
میدانید چه گفت؟ گفت خبر هم نداشته باشد همین روزها با خبر میشود. این دفعه که برگردم با گل و شیرینی میآییم خانهتان.
این را که گفت خانم جان تا بناگوش گر گرفتم. (من که حالم خوب است. توروخدا به اینها برسید.)

بعد گفت به چهارراه که رسیدی بیا طرف باجهی تلفن. (خانم جان از دکتر میپرسی کی دوباره میتوانم بشنوم؟) خاکهای لباسم را میتکاندم که بچهها آمدند برای ناهار. موقع باز کردن تنهای ماهی یک دفعه خندهام گرفت. یاد صحنهی صبح افتادم که یک جنازه ستون را چسبیده بود و ول نمیکرد. آخرش مجبور شدیم با همان ستون خاکش کنیم. وقتی ماجرا را برای بچه ها تعریف کردم همین جور زل زدند به من. سروان که آمد خنده ام را بریدم. سگرمههایش توی هم بود. قوطی تن را که به دستش دادم گفتم جناب سروان به این بنده خدا نمی گویید بیاید دستی به کار بگیرد؟ وقتی مات نگاهم کرد گفتم همان که تمام وقت کنار آن باجه ی درب و داغان تلفن ایستاده نه جایی می رود،نه برای شام و ناهار میآید،... سگرمه های سروان بیش تر توی هم رفت. قوطی کنسروش را زمین گذاشت و بلند شد.وقتی خواست از چادر بیرون برود گفت ماشین زخمی ها که خواست برود تو هم برو راننده دست تنها است.
از چادر که بيرون آمدم سروان گفت چرا؟
به تن ماهی توی دستم اشاره کردم و خندیدم: غذایی... چیزی...شاید هم راضیاش کردم کمک حالمان باشد .
یکی از بچه ها ، بچه ی شمال بود گمانم، آمد و دستی روی شانه ام گذاشت و قوطی کنسرو را گرفت.سروان گفت ماشین آماده است. زخمیها را که تحویل دادی برگرد تهران.
به باجهی درب وداغان پشت سرم نگاه نکردم. گوشهایم که سوخت لبهی کاپشنم را بالا کشیدم وسعی کردم بلند بگویم چشم جناب سروان.
ليلا عباسعليزاده