English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- در سوگ استاد منوچهر احترامی، طنزپرداز و نویسنده کودکان
- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  داستان


چشم ... جناب ... سروان ...

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
ليلا عباسعليزاده - اين داستان رتبه اول بخش آزاد مسابقات ادبي هنري نخل‌هاي اميد را که با موضوعيت بم برگزار شده‌بود کسب کرده‌است.
 


اشاره کردم که بیا. گفتم مگر نمی‌بینی آدم کم داریم و این همه کار روی سرمان ریخته؟ همه‌اش این جا ایستاده‌ای که چه بشود؟ یک مشت کاغذ خاک وخلی پاره پوره توی دستت گرفته‌ای و عین چوب از جایت تکان نمی‌خوری.
سوز که به صورتم خورد سرم را چرخاندم و به راه افتادم تا وقتی هم که به چادرهای امداد رسيدم جوابی نشنيدم.

گوش‌ات با من است خانم جان؟ وقتی که زنگ زد دلم هری ریخت پایین یعنی هر دفعه که صدایش را می‌شنیدم قلبم می‌آمد توی دهنم.گفت این جزوه‌ها را که بخوانی رو شاخش دانشگاه قبول می‌شوی.
(خانم جان این یکی حالش خوش نیست. ببین دارد از سرما می‌لرزد. این پتوی مرا بیندازید رویش.)

گفتم خاله دارد زنگ ميزنی اينجا؟
می‌دانید چه گفت؟ گفت خبر هم نداشته باشد همین روزها با خبر می‌شود. این دفعه که برگردم با گل و شیرینی می‌آییم خانه‌تان.
این را که گفت خانم جان تا بناگوش گر گرفتم. (من که حالم خوب است. توروخدا به این‌ها برسید.)


بعد گفت به چهارراه که رسیدی بیا طرف باجه‌ی تلفن. (خانم جان از دکتر می‌پرسی کی دوباره می‌توانم بشنوم؟) خاک‌های لباسم را می‌تکاندم که بچه‌ها آمدند برای ناهار. موقع باز کردن تن‌های ماهی یک دفعه خنده‌ام گرفت. یاد صحنه‌ی صبح افتادم که یک جنازه ستون را چسبیده بود و ول نمی‌کرد. آخرش مجبور شدیم با همان ستون خاکش کنیم. وقتی ماجرا را برای بچه ها تعریف کردم همین جور زل زدند به من. سروان که آمد خنده ام را بریدم. سگرمه‌هایش توی هم بود. قوطی تن را که به دستش دادم گفتم جناب سروان به این بنده خدا نمی گویید بیاید دستی به کار بگیرد؟ وقتی مات نگاهم کرد گفتم همان که تمام وقت کنار آن باجه ی درب و داغان تلفن ایستاده نه جایی می رود،نه برای شام و ناهار می‌آید،... سگرمه های سروان بیش تر توی هم رفت. قوطی کنسروش را زمین گذاشت و بلند شد.وقتی خواست از چادر بیرون برود گفت ماشین زخمی ها که خواست برود تو هم برو راننده دست تنها است.
از چادر که بيرون آمدم سروان گفت چرا؟

به تن ماهی توی دستم اشاره کردم و خندیدم: غذایی... چیزی...شاید هم راضی‌اش کردم کمک حالمان باشد .
یکی از بچه ها ، بچه ی شمال بود گمانم، آمد و دستی روی شانه ام گذاشت و قوطی کنسرو را گرفت.سروان گفت ماشین آماده است. زخمی‌ها را که تحویل دادی برگرد تهران.

به باجه‌ی درب وداغان پشت سرم نگاه نکردم. گوش‌هایم که سوخت لبه‌ی کاپشنم را بالا کشیدم وسعی کردم بلند بگویم چشم جناب سروان.

ليلا عباسعليزاده

 

 تاریخ انتشار:   November 11, 2005 1:28 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir