English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  شعر


این غزل‌های سلیمان نیست

 

   

نظرات خوانندگان  (2)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
هادی خورشاهیان: تنها کنار پنجره‌ای گوشه‌ی جهان / دختر نشسته منتظر صبح آسمان / یک تکه آسمان بوزد از مسیر دور / ابری شود بلندتر از هر چه نردبان
 


هادی خورشاهیان متولد ۱۳۵۲، نیشابور... آخرین کتابی که از او منتشرشده مجموعه‌ی غزلهایی است که تحت عنوان "این غزلهای سلیمان نیست" به چاپ رسیده که شامل ۷۲غزل است.


" آقا اجازه! باد چرا تلخ می‌وزد؟ "

تنها کنار پنجره‌ای گوشه‌ی جهان
دختر نشسته منتظر صبح آسمان

یک تکه آسمان بوزد از مسیر دور
ابری شود بلندتر از هر چه نردبان

یک نردبان بلندتر از هر چه کوه نیز
چون کوه خواجه روی سر سایه، سایبان

دیری‌ست شهر سوخته باران ندیده است
در زیر آفتاب هراسان ناگهان

*

" آقا اجازه! باد چرا تلخ می‌وزد؟
ابری نمی‌رسد به زمستان سیستان؟

دیشب دوباره دست پدر خالی از بهار
دیشب دوباره سفره‌ی خالی و تکه نان

یک تکه نان چگونه به ده بخش می‌شود؟
یک تکه نان سخت و شب شرم میزبان

دیشب دوباره مادرمان گریه کرده بود
یک هیرمند اشک از آن چشم مهربان

گندم نریخته ست کنار درخت گز
مادر برای مرغ و خروس و پرندگان "

*

امشب دوباره مشق شب از "ابر و باد و برف"
از "گاو من کجایی؟" و از "ماه و میهمان"

دختر نوشته مشق شبش را. نشسته است
تنها کنار پنجره‌ای گوشه‌ی جهان

18تیر 1384
دوشنبه پایتخت تاجیکستان


تو دستی می‌کشی، دست تو آرام است آهو را


معطل می‌کند عرفان تو عقل ارسطو را
و مولانا فراموش از تو خواهد کرد یاهو را

طلسم دست های مهربانت می‌شود موسا
که باطل می‌کند با تکه چوبی هر چه جادو را

تو زیبا می‌شوی، از یوسف در چاه زیباتر
زلیخا می کشد بر نازک انگشت چاقو را

تو آ ن قدر از وجود خلسه‌ی اشراق مشهودی
که بودا می زند آتش تمام هند و هندو را

برای صید آهوی نگاه میهمان تو
کشیده میزبان تا خوشه‌ی انگور این جو را

*

زنی در آستان در کنار حوض اسماعیل
به شرم سرمه مالیدست چشمش را و ابرو را

نگاهی کرد در آیینه اما قاب عکسش نیست
کشیده دخترک بر روی جلدش عکس "زینو" را

به دختر گفت سقف ابری‌ات را آسمانی کن
کمی پر رنگ تر کن آسمان صاف آ ن سو را

بکش با این مداد قهوه‌ای یک لانه ی کوچک
و با آرامشت بنشان در آن بالا پرستو را

و در این صفحه هم دریا بکش با موج‌های سبز
بکش در دوردست آب ها فانوس و سو سو را

دو تا ابر سیاه از پشت صفحه چشم در راهند
و در آن صفحه بارانی بباران باد و هوهو را

بکش در صفحه‌ی‌ آخر دو تا نیلوفر وحشی
بکش در صفحه‌ی آخر به نرمی گردن قو را

زنی با دفتر نقاشی اش تا سایه‌ها آمد
ضریحی در سکوت از یاد می‌بردش هیاهو را

رها می‌کرد بر تاریک کاغذ دست هایش را
رها می‌کرد بر پهنای صورت مشکی مو را

: "من از آقا شفا می‌خواهم. این دختر چهل سال است
که در خوابش کشیده روی کاغذ بوی شب بو را"

*

قلمدان مرصع می وزد از بوی نیشابور
به بوی نافه ای آخر صبا آن طره گیسو را -

-پراکندست بر بالای آن بیدی که مجنون است
تو دستی می کشی ، دست تو آرام است آهو را

برای صید آهوی نگاه میهمان تو
کشیده میزبان تا خوشه ی انگور بارو را

8فروردین
1384


شعبده‌ست این که مردی از کلاه خویش صندلی


ابرها رسیده‌اند و روی سطح شانه‌های شان
کوله باری از قدیم شرقی ترانه‌های شان

ابرها رسیده‌اند تازه مثل روز روشن اند
مثل روشنای آب رودخانه خانه‌های شان

ابرها رسیده اند و باز پچپچه ست بین‌شان
از زلال آسمان به گوش، جاودانه‌های‌شان

جاده‌ای درست در نهایت جهان، کنار عصر
جاده‌ای کنار بچه ها و شادمانه های شان

شعبده‌ست این که مردی از کلاه خویش، صندلی
می دهد به بچه ها و ساحل از بهانه های شان

صندلی و میز توی جاده‌ای که دور می شود
مرد و زن نشسته‌اند رو به عاشقانه‌های شان

مرد و زن نشسته‌اند و حرف می‌زنند از طلوع
مرد وزن نشسته‌اند و حرف از شبانه‌های شان

ابرها رسیده‌اند و سطح جاده برق می‌زند
رعد و برق نعل‌ها و سنگ‌ها نشانه‌های شان

ابرها رسیده‌اند و جاده روی یال‌ها رهاست
ابرها و گوشواره‌ها و دانه دانه های‌شان

اسب‌ها رسیده‌اند و روی سطح شانه‌های‌شان
کوله باری از قدیم شرقی ترانه‌های‌شان

29/2/1381

 

 تاریخ انتشار:   November 11, 2005 1:27 AM


2 Comments

سلام هادی جان! ما که کلی حال نمودیم!

دنکیشوت
------
شوالیه
اسبش چوبی ست
آسیاب ها
در مدار ساعت های انتظار
می چرخند
توفان که بیاید
آردش را
اَلَک خواهد کرد
www.sayehayebad.blogfa.com


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir