
کاش من مرده به دنیا آمده بودم. کاش از اول مرده راه میرفتم. کاش از همان روز اول مرده شیر میخوردم. کاش از همان روزهای کودکی مرده به تخته سیاه آویزان به دیوار کاه گلی کلاس نم گرفته خیره میشدم. اما چارهای نیست، من الان مردهام، با حدود 24 سال تاخیر. تاخیر در مردن. گرچه گمان میکنم از همان ابتدایی که روح در کالبد مردهام دمیده شد، من بی جان شدم.
من معتقدم که آدمها با روح مرده میشوند. مرده به جسمی که جان گرفته است. فلسفه مسخرهای است که من دارم. فلسفهای من درآوردی که خودم هم نمیدانم چیست و اصلا از کجا آمده. اما خوب میدانم که اگر روح نبود من اکنون کمی زندگی میکردم. حرف فلسفه شد. بگذار بگویم فلسفه زندگیام را. کدام زندگی؟ این را برای شما روشن کنم، گمانم شاهکار باشد.
روزی برای دخترکی داستان زندگی یک مرده را تعریف میکردم. داستان عجیبی بود. مرده داستان من مردی بود سیه چرده با خاطراتی کهنه از گرد و غبار سالیان دراز زندگی. البته من اسمش را میگذارم زندگی، اما مرد خودش مردگی تعبیرش میکرد. مرد میگفت مرده خوری بوده است قهار. مرده خوری که آویزان چشمان دورنگ دخترکی سپید روی بوده که در اخر هم مرده به دست مرد میشود، اما چشمانش تا بینهایت روشن میماند.
مرد تعریف میکرد هیچ گاه نتوانسته است چشمان دورنگ را از خود دور کند، حتی با شعلههای آتشی که مردهها در آن به تلی از خاکستر تلخ بدل میشدند. مرد با تلخی از دخترک تعریف میکرد. زندگی مرد اما در آن روزها که دخترک زنده بود به روزانه یک نگاه حسرت بار به دخترک و چشمانش خلاصه میشد. نگاهی که پر از اندوه که دخترک با خود داشت.
آویزانی مرد اما در جای دیگری بود، آنجا که او برای خوردن چشمان دورنگ دخترک حاضر بود در کوره آدم سوزی، جای دخترکان دیگر بسوزد، اما چشمان پخته شده دخترک را در دهانش مزمزه کند. مرد از دخترکی میگفت که با چشمانش آتش به جانش انداخته بود و رهایش هم نمیکرد. آتش جان مرد از اتشی بود که در چشمان دخترک شعله میکشید. شعلههایی از غم یک عشق سوخته. عشقی سوخته در یک مرده زنده به گور شده. زنده به گور شدهای عاشق که جانش را در چشمان دخترک آتش زد تا او شود.
مرد میگفت روزی که چشمان دورنگ را در دستانش همچون ماهی تازه که بالا و پایین میپرد برای لحظهای زندگی، نگاه میکرد، به زمانهای رفت که هیچ بازگشتی از آن نبود. زمانهای که اکنونش را برای من باز میگفت و البته هیچ نمیگریست. مرد از روزهایی فریاد خشک میزد که چشمان دخترک را در هیزمی گذاشته که با خون دخترک شعله میگرفت و این خود چاشنی خوراکی بوده از گوشت مرده انسانهایی زنده.
چشمان دخترک با نوری از آتش جان زنده به گور شدهاش آتش مرد را در خود میسوزاند و همچنان زنده بود. مرد از آن نور میگفت و نا توانیاش در غلبه بر آن. اما مرد سالها بود که دیگر هیچ نوری از آن چشمان دورنگ ندیده بود. مرد از روزی میگفت که به آتش زده بود و چشمان دورنگ را به حال خود گذاشته یود. اما مرد از زمانی که خود به جای چشمان دورنگ روانه آتش شده بود، به زندگی دیگری چنگ زده بود که میگفت زندگی نیست، مردگی است. مردگی در قاموس مرد یعنی فراموش شدن در عین زنده بودن. یعنی مرده متحرک. یعنی مرد. یعنی من.
داستان مرد و دخترک را که برای دخترک تعریف میکردم، دخترک را مرده در آغوش خود یافتم که چشمان دورنگش را به صورت سیاهم دوخته بود و با جسمی بی جان نگاهم میکرد. دست کردم تا چشمان دورنگ دخترک را صاحب شوم. اما همه انگشتانم سوخت. از آتشی سوخت که من هیچ گاه تا کنون و بعد از این همه سال آنرا تجربه نکردهام. همه دکترها تشخیصشان قصد خود کشی من بود. با حالتی احمقانه در آخرین و عاقلانهترین تشخیص میگفتند من قصد خودکشی با اسید داشتهام.
راستی فراموش کرد یک چیز را بگویم. در مدت زمان کوتاهی سوختگی نوک انگشتانم، تا نوک پاهایم هم رفت و من همه آدمی شد و پر از چروکهای پس از سوختگی و یا پس از اسید پاشی. اما من میدانم که هیچ خود کشی نکردهام. تنها میخواستم چشمان دورنگ دخترک آغوشم را که از فراموش کاری من مرده بود، به یادگار داشته باشم. نمیدانم شاید هرکه خود کشی میکند، غیر قابل دسترس میشود.
سالها پیش بود که دوستی را خواستم تا به لطفی سنگین و نا بخشودنی مرا به زندگی بازگرداند. دوستم با خندهای نگران و عصبی گفت: «زندگی میخواهی که چه؟ در همین مردگیات دست و پا بزن که خود غنیمتی است.» دوستم را از برای این برای زندگی بخشیدن میخواستم که خود جرات خودکشی نداشتم. از اینکه جنازهام آنقدر قوی شود که هیچ کس نتوانتد به محل زندگیاش ببرد، میترسیدم. میترسیدم جنازهام اسیر لاشخورها شود. آخر هیچ کس نبود که چشمان سیاه مرا از صورت سیاه و کریهام در آورد و آخر هم نتواند.
اگر دوست مورد اشارهام خواستهام را اجابت میکرد، من الان در خانهام زندگی میکردم، اما دوستم از ترس دادن تاوان محبتاش، مرا همچنان مرده گذاشت که اکنون به این فکر کنم که میخواهم زنده شوم. میخواهم خودم زنده شوم. با تاخیر میخواهم زنده شوم. با تاخیری 24 ساله. ساعتی هست که قرصها را خوردهام و دقایقیاست که پرزهای طناب را بر گلویم حس میکنم. وقتی آویزان بین زمین و آسمان شوم هم خود به خود بنزین بر سرم خالی میشود و همان موقع جرقهای آتش میگشاید.
به نظر شما من با این کار که از فلسفه من در آوردیام سرچشمه میگیرد، میتوانم به خانهام وارد شوم و زندگیام را در پس این همه سال مردگی پیدا کنم؟ میتوانم در کمال آرامش بعد از مردگی کمی زندگی کنم؟ هر چند جوابهای احمقانه شما دیگر فایده ندارد. من مرده در مرده شدهام. این خودش میشود زندگی!