خودکشی کردن که کاری ندارد، هنر ندارد، افتخار ندارد. یک نفرت ِ کور میخواهد که الحمدلله در وجود همهی ما، از بچهی پنج ساله تا پیرمرد نود و پنج ساله، به وفور یافت میشود؛ چند لحظه جنون ِ بیبازگشت میخواهد؛ و یک راه ِ مطمئن و بیدرد! (حماقت نکنیدها! روشهای با درد زود آدم را پشیمان میکنند و به بافتهای جسمی هم زیاد آسیب میرسانند!)
زنده ماندن هم هنر نیست، شجاعتی نمیخواهد، حماقت میخواهد که نود و نُه درصد مردم(بلکه صد در صد!)، حالا چه روشنفکر چه تاریکفکر چه هرچی، دارند!
خودکشی نکردن هنر است. نه از آن نوع که بگویی خودکشی فرار کردن است و باید ماند و جنگید و این زندگی کارزار ِ خوبی و بدیست و ازین شر و ورا! نه! که اگر این باشد باید زودتر تمامش کنی و گورت را گم کنی! که چه فایده یک عمر جنگیدن و به خود باد انداختن که چی؟ که ما زندهایم؟! خب، نباشیم! ماندن ِ ما در این دنیا چه افتخاری ست؟! اصلا مگر ما نادر شاه هستیم که تا آخر ِ عمر مجبور باشیم بجنگیم؟! شاید یکنفر آدم ِ لطیف اصلا از جنگ بدش بیاید!
برای من چیز دیگری مقدس است و آن این است که بخواهی خودت را بکشی، حتی تا نزدیکش بروی یا حتی خودکشی کنی اما ناگهان یک یا چند تا چیز ِ کوچک و مسخره به زندگی برت بگرداند!
مثلا تماشای یک مسابقهی فوتبال، یا خریدن یک پاکت تخمهی بودادهی آفتابگردان و قدم زدن و تخمه شکاندن، یا مثلا دوباره دیدن ِ فیلم ِ «گوست داگ» و غرق شدن در خلسهی آن عارف ِ آدمکُش! یا مزمزه کردن ِ خاطرات گذشته در همان جاهایی که در گذشته بودی و خلاصه این که بفهمی که بقول سهراب: «هی فلانی! زندگی شاید همین باشد!»
شاید بزرگترین دستاورد یک خودکشی ِ ناموفق این باشد که بالاخره بفهمی زندگی چندان هم چیز بزرگ و سخت و عجیب و غریبی نیست و از چیزهای بسیار کوچک و معمولی و بظاهر مسخره و احمقانه تغذیه می کند:
از یک شادی کودکانه که از سوار شدن به چرخ و فلک دست می دهد یا از حسرت یا هیجان یا نفس ِ راحت ِ یک توپ فوتبال لعنتی که بجای تور به دیرک دروازه بوسه میزند! یا از یک سکانس جذاب ِ سینمایی که مثلا قاتل دارد بسوی شکارش میرود و ما میترسیم و در عینحال میخواهیم که کسی متوجهی آقا قاتله نشود! یا از گاز دادن و سرعت گرفتن در سکوت در یک بزرگراه، یا از فشار ِ بوسهای ممنوع روی لبهای خشکی زدهی یک وجود ِ انسانی ِ گرم! یا از ذوقمرگ شدن از دیدن ِ یک منظرهی زیبا یا از یک کابوس که با تمام جزئیاتش در تمام روز روی زندگیات میخوابد و واقعیات را دفرمه میکند! یا از یک شادی ِ بیدلیل! یا از یک طرهی مو یا از قر کمر!...
تا آخر دنیا میشود از این دست چیزها را پشت سرهم ردیف کرد. همهی آدمها از این چیزهای کوچک و بظاهر احمقانه در زندگیشان دارند.
اما بالعکسش، دستاورد یک خودکشی ِ موفق چیست؟!... خب، البته همه که صادق هدایت نیستند که خودکشی شان باعث جذاب شدنشان شود!

تا دیکاپريو هست زندگی بايد کرد!
اصلا من سؤال دارم آقا! اصلا نمیدانم اینها که خودشان را میکشند از کجا میدانند وضعشان بهتر میشود؟! مگر نه اینکه ما هرکاری را حداقل به خیال ِ بهتر شدن انجام میدهیم؟... اصلا از کجا معلوم؟ شاید خدایی هم باشد! شاید جهنم و بهشتی هم باشد! (من چه میدانم؟! دارم میگم شاید! شاید هم نه، هیچی نباشد!) شاید این خدا هم مثل ما از این احمقهایی که خودشان را با بهانه یا بیبهانه میکُشند بدش بیاید و تا آخر دنیا آنها را در آتش جهنم بسوزاند. خب، حق هم دارد!...
اصلا بیایید همه باهم هر وقت از زندگی خسته شدیم فورا خودکشی کنیم اما یواش(!)؛ تا نمیریم! تا بفهمیم زندگی چیز مزخرفیست و ارزش اینجور مسخرهبازیها را ندارد. و دوباره سرحال و شنگول برگردیم و زندگی کنیم!
اشکان نیّری