English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- در سوگ استاد منوچهر احترامی، طنزپرداز و نویسنده کودکان
- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  نگاه


خودکشی نکردن هنر است!

 

   

نظرات خوانندگان  (10)

 

  نويسنده: اشکان نیری

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ashkan.nayyeri-at-gmail.com

 
 
اصلا بیایید همه باهم هر وقت از زندگی خسته شدیم فورا خودکشی کنیم اما یواش(!)؛ تا نمیریم! تا بفهمیم زندگی چیز مزخرفی‌ست و ارزش اینجور مسخره‌بازی‌ها را ندارد. و دوباره سرحال و شنگول برگردیم و زندگی کنیم!
 

خودکشی کردن که کاری ندارد، هنر ندارد، افتخار ندارد. یک نفرت ِ کور می‌خواهد که الحمدلله در وجود همه‌ی ما، از بچه‌ی پنج ساله تا پیرمرد نود و پنج ساله، به وفور یافت می‌شود؛ چند لحظه جنون ِ بی‌بازگشت می‌خواهد؛ و یک راه ِ مطمئن و بی‌درد! (حماقت نکنیدها! روش‌های با درد زود آدم را پشیمان می‌کنند و به بافت‌های جسمی هم زیاد آسیب می‌رسانند!)
زنده ماندن هم هنر نیست، شجاعتی نمی‌خواهد، حماقت می‌خواهد که نود و نُه درصد مردم(بلکه صد در صد!)، حالا چه روشن‌فکر چه تاریک‌فکر چه هرچی، دارند!
خودکشی نکردن هنر است. نه از آن نوع که بگویی خودکشی فرار کردن است و باید ماند و جنگید و این زندگی کارزار ِ خوبی و بدی‌ست و ازین شر و ورا! نه! که اگر این باشد باید زودتر تمامش کنی و گورت را گم کنی! که چه فایده یک عمر جنگیدن و به خود باد انداختن که چی؟ که ما زنده‌ایم؟! خب، نباشیم! ماندن ِ ما در این دنیا چه افتخاری ست؟! اصلا مگر ما نادر شاه هستیم که تا آخر ِ عمر مجبور باشیم بجنگیم؟! شاید یک‌نفر آدم ِ لطیف اصلا از جنگ بدش بیاید!
برای من چیز دیگری مقدس است و آن این است که بخواهی خودت را بکشی، حتی تا نزدیکش بروی یا حتی خودکشی کنی اما ناگهان یک یا چند تا چیز ِ کوچک و مسخره به زندگی برت بگرداند!
مثلا تماشای یک مسابقه‌ی فوتبال، یا خریدن یک پاکت تخمه‌ی بوداده‌ی آفتابگردان و قدم زدن و تخمه شکاندن، یا مثلا دوباره دیدن ِ فیلم ِ «گوست داگ» و غرق شدن در خلسه‌ی آن عارف ِ آدم‌کُش! یا مزمزه کردن ِ خاطرات گذشته در همان جاهایی که در گذشته بودی و خلاصه این که بفهمی که بقول سهراب: «هی فلانی! زندگی شاید همین باشد!»
شاید بزرگترین دستاورد یک خودکشی ِ ناموفق این باشد که بالاخره بفهمی زندگی چندان هم چیز بزرگ و سخت و عجیب و غریبی نیست و از چیزهای بسیار کوچک و معمولی و بظاهر مسخره و احمقانه تغذیه می کند:
از یک شادی کودکانه که از سوار شدن به چرخ و فلک دست می دهد یا از حسرت یا هیجان یا نفس ِ راحت ِ یک توپ فوتبال لعنتی که بجای تور به دیرک دروازه بوسه می‌زند! یا از یک سکانس جذاب ِ سینمایی که مثلا قاتل دارد بسوی شکارش می‌رود و ما می‌ترسیم و در عین‌حال می‌خواهیم که کسی متوجه‌ی آقا قاتله نشود! یا از گاز دادن و سرعت گرفتن در سکوت در یک بزرگراه، یا از فشار ِ بوسه‌ای ممنوع روی لب‌های خشکی زده‌ی یک وجود ِ انسانی ِ گرم! یا از ذوق‌مرگ شدن از دیدن ِ یک منظره‌ی زیبا یا از یک کابوس که با تمام جزئیاتش در تمام روز روی زندگی‌ات می‌خوابد و واقعیات را دفرمه می‌کند! یا از یک شادی ِ بی‌دلیل! یا از یک طره‌ی مو یا از قر کمر!...
تا آخر دنیا می‌شود از این دست چیزها را پشت سرهم ردیف کرد. همه‌ی آدم‌ها از این چیزهای کوچک و بظاهر احمقانه در زندگی‌شان دارند.
اما بالعکسش، دستاورد یک خودکشی ِ موفق چیست؟!... خب، البته همه که صادق هدایت نیستند که خودکشی شان باعث جذاب شدنشان شود!

تا دی‌کاپريو هست زندگی بايد کرد!


اصلا من سؤال دارم آقا! اصلا نمی‌دانم این‌ها که خودشان را می‌کشند از کجا می‌دانند وضعشان بهتر می‌شود؟! مگر نه اینکه ما هرکاری را حداقل به خیال ِ بهتر شدن انجام می‌دهیم؟... اصلا از کجا معلوم؟ شاید خدایی هم باشد! شاید جهنم و بهشتی هم باشد! (من چه می‌دانم؟! دارم می‌گم شاید! شاید هم نه، هیچی نباشد!) شاید این خدا هم مثل ما از این احمق‌هایی که خودشان را با‌ بهانه یا بی‌بهانه می‌کُشند بدش بیاید و تا آخر دنیا آنها را در آتش جهنم بسوزاند. خب، حق هم دارد!...

اصلا بیایید همه باهم هر وقت از زندگی خسته شدیم فورا خودکشی کنیم اما یواش(!)؛ تا نمیریم! تا بفهمیم زندگی چیز مزخرفی‌ست و ارزش اینجور مسخره‌بازی‌ها را ندارد. و دوباره سرحال و شنگول برگردیم و زندگی کنیم!

اشکان نیّری

 

 تاریخ انتشار:   September 10, 2005 6:54 AM


10 Comments

سلام حسن خان علیشیری عزیز!
خسته نباشید قربان
مرسی
موفق باشید
وقت خوش

مطلب خوبی بود .لطفا بیشتر در مورد خودکشی تحلیل بنویسید .من که به اخر خط رسیدم.فقط این مطلب بههم دلداری داد شاید چند صباحی دیر تر خودکشی کنم

بیشتر در مورد خودکشی تحلیل بنویسید .من که به اخر خط رسیدم.فقط این مطلب بههم دلداری داد شاید چند صباحی دیر تر خودکشی کنم

سلام حـمیدرضای عزیز
اگر با این مقاله توانسته باشم برای کسی که تصمیم خودکشی گرفته باشد کاری مثبت انـجام داده باشم خیلی خوشحالـم چون هدفم هم هـمین بود. متاسفانه این ویژه نامه ی خودکشی بود و مطالبش هـمین بود! فکر نـمی کنم حداقل به این زودی ها چیزی راجع به خودکشی بنویسم یا بنویسیم! ولی هـمونطور که توی این مقاله گفته ام و به شدت هم به آن عقیده دارم این زندگی آنقدر جدی و مهم نیست که بـخاطرش خودمان را بکشیم. در ضمن فکر می کنم کسانی که به آخر خط می رسند آدمهای لذت های کوچک نیستند. زندگی رو توی لذت های بزرگ و موفقیت های بزرگ می بینند. شکست ها را زیادی بزرگ می بینند و از زندگی کردن برای خودشان چیز خیلی بزرگ و سختی می سازند. در صورتیکه موفقیت های زندگی یک آدم معمولی آنقدر زیاد است که حتی می شود برایش جشن گرفت! در ضمن آدم وقتی می خواهد خودش را بکشد این را هم باید مطمئن باشد که وضعیتش از این که هست بهتر می شود و به جای خوبی می رود. در غیر این صورت اصلن فلسفه ی خودکشی چیه؟!..........بهرحال امیدوارم شـما هیچ وقت خودکشی نکنی.....نویسنده ی این مقاله، اشکان نیری
یا حق

کسی که خودکشی میکنه چون کسی دوستش نداره حداقل از اینکه بعد از مرگش براش دل بسوزونن یا به خاطر اینکه از زندگی هیچ لذتی نمی برند تن به این کار می دهند خداییش این آدما رو هم درک کنید بعضیاشون خیلی مظلومن

مطلب زيبايي بود ، منظور رو ميشه فهميد ، ولي به عنوان يك خواننده عادي بهت بيشنهاد ميكنم مواظب طرز نوشتنت باشي

اگه به خدا اعتقاد داری چرا میگی شاید خدایی هم باشه؟ و اگه نداری چرا میگی یا حق؟

.«یا حق» مدتهاست برای من یک معنای شخصی و غیرماوراالطبیعی داره و نشوندهنده‌ی حقیقتیه که معتقدم هر نویسنده‌ای چه دینی چه غیر دینی باید بهش احترام بگذاره و کار و قلمش رو متمسک بهش کنه تا کارش رو حداقل تا حد زیادی بیمه کنه. تمسک و احترامی که شاید از یک بعد بشه اونو «صداقت قلم» اسم گذاشت یا از بعد دیگه‌ای «حرمت قلم». شاید بیخود فکر می‌کنم این عقیده‌ی شخصی عقیده‌ای غیرماوراالطبیعی یا غیر دینیه و این عقیده کاملن یک عقیده‌ی دینی باشه! ولی بهرحال شک بودن یا نبودن خدا برام با این «یا حق» تفاوت داره. شاید بودن یا نبودن خدا برای من بیشتر مسئله‌ای فلسفیه تا غریزی و حسی! نمی دونم!....

پس بالاخره فکر می کنی باید به چیزی چنگ انداخت نه؟
یعنی تنها اون به اصطلاح اصالتمون بیمه کننده نیست؟

بله، فکر می کنم انسان به تنهایی خیلی از اوقات در خیلی از کارها ناتوانه چون توانایی محدودی در شناخت تمام پارامترهای حتی یک مسئله ی کوچیک داره و باید به چیزی فراتر از خودش چنگ بیندازه که تا حدودی خودش و راهش رو بیمه کنه. اما منظورتون رو از اصالت نفهمیدم. اگه منظور همون اصالت انسان یا بقولی اومانیسم باشه و اگه منظورتون اومانیسم مطلق و افراطی نباشه اعتقاد من تداخلی با اون نداره چون اعتقادم رو یک اعتقاد ماوراالطبیعی کلاسیک نمی دونم.
یا حق


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir