مرد هنوز هيچ تصميمی نگرفته بود که حوصله پسرک سر رفت؛ عادتی که مدت زیادی نبود به سراغش آمده بود. ظهر تابستان بود. ملافه سفیدی با گل های شیری رویش انداخته بود و زیر باد خنک کولر دراز کشیده بود. کسی در خانه نبود و بی تابی مرد از تکانهایی که میخورد پیدا بود. فکر میکرد. دوست داشت گریه کند. ولی قبل از اینکه بغضش بترکد دست دست کرد و بطری آبجو را پیدا کرد و جرعهای از آن خورد. سرفهاش گرفت و سرفه کرد. چند روز پیش یعنی درست همین دو روز پیش بود که کاملا ورشکست شد. کسی نمیدانست چرا ورشکست شده و حتی خودش هم به درستی نفهمید که چرا یک دفعه بازار خراب شد. فکر کرد؛ اما باز هم توی کتش نرفت که باغ او در تبریز بود و قسم میخورد که محصولش وبا نداشت. باز دست دست کرد. باید هر چه زودترخانه را میفروخت. ملافه را از روی سرش پس زد و دوباره آبجو را سر کشید. هنوز هیچ تصمیمی نگرفته بود اما پسرک از روی عادتی که مدت زیادی نبود به سراغش آمده بود به طبقه نیمه کاره ساختمان رفت تا با فرچههای نقاشی بازی کند، گل درست کند، تیرکمون بسازد و آجرها را جوری روی هم بچیند که شکل مناره شوند. مرد خیره بود. عرق کرده بود و از بادی که میخورد خوشش میآمد. گذشتهها از خاطرهاش میگذشت و زیر چشمش هی میپرید تا همین حالا که پسرک طنابی پیدا کرده و آنرا به بازیچه گرفته بود. مرد در میان کمد مشغول لباس پوشیدن بود. کت، شلوار، جلیقه، کراوات زرشکی و کفشهای ورنی همانهایی که سمیرا همیشه دوست میداشت. به راه افتاد. پسرک گرهای به سر طناب زد و از پنجره نگاهی به کوچه انداخت. مرد به راه افتاده بود اما نه به سمت ساختمان نیمه کاره. قدم میزد. دوست داشت سیگاری بکشد ولی نفسش بند آمده بود و آبجو حسابی خوبش کرده بود. پسرک سر طناب را به پایه بالابر گره زد و طناب را از پنجره به پایین انداخت.داشت بازی می کرد و این بار چقدر بازی را دوست داشت. آفتاب که غروب می کرد حتما عابران را می دید که از دیدن طناب ترسیده اند. مرد همچنان قدم میزد. هنوز هیچ تصمیمی نگرفته بود و نمیدانست وقتی که میرسد لب رودخانه باید چه بکند. پسرک سوراخی در ماسهها کنده بود. داخل ماسهها خنک و خیس بود. کمی از ماسهها را کنار زد .کمی بیشتر را کنار زد. حوصلهاش زیادی سر رفته بود. باد طناب را تکان تکان میداد و پایه بالابر جیر جیر میکرد. صورتش را چسباند به ماسههای خنک و خیس و خوابش برد.مرد کوچههاَ را یکی یکی میپیچید.شاید چند کوچه هم با او پیچیده بودند مخصوصا آن کوچهای که درختهای زیادی داشت و یکی از خانههایش پر از پنجرههای قدیمی بود. طناب با باد ملایمی تکان تکان میخورد. مرد به ساختمان نیمه کارهای رسیده بود. پسرک همچنان در خواب بود. مرد دیگر قدم نمیزد. به سمت آسمان خیره شده بود. با خودش فکر کرد که اگر سمیرا این وضع او را میدید به روی شانهاش میزد و میگفت: هی کجایی؟ و باز فکر کرد که حتما در جوابش میگفت: تو خوبی؟ تصمیمش را گرفت، چون مشتش را گره کرد این را میگویم و الا برای غرق شدن در رودخانه هنوز دو دل بود. گام محکمی برداشت. گام محکم دیگری برداشت. باد ملایمی میآمد. لحظهای گذشت. لحظه دیگری به سرعت گذشت. صدای بلندی از پایه بالابر بلند شد. پسرک از خواب ماسه پرید. ترسیده بود. به سرعت پلهها را پایین رفت. ظهر تابستان بود.