خسته ام!
حسن علیشیری
خستهام از هر تحمل، درههای سردِ بی پل
خستهام از تو که خالی، خسته از باغچه که بی گل
خسته از تکرارِ آینه، قصهی خنجر و سینه
خسته از عشقی که امروز شده همبسترِ کینه
در گریزم از ترانه، از گریزی که شبانه
روبروم دیوارِ سختِ خاطرات ابلهانه
روح من زخمی ترینه، خسته از این سرزمینه
نمیتونه حتا رنگِ صبحِ فردا رُ ببینه
دستِ نفرین تو داره، لحظههامُ میشماره
بغض من شبیهِ ابره، کاش بتونه که بباره
من شکستم تکه تکه، من بریدم هر دقیقه
وقت شلیک گلولهست، گل سرخی بر شقیقه!!