نوشتههای زیر ـ که شامل نمونههایی از عجیبترین خودکشیهای دنیاست، از کتاب ‹چرا باید بمیریم؟» تالیف «مهرداد مهرین» (انتشارات مؤسسهی مطبوعاتی عطایی، فروردین 1339) نقل شدهاست.
افاضات توی پرانتزها از خودم است!

□
در اطلاعات در شمارهی روز دوم مرداد 34 این حکایت نقل شده:
نیویورک- بانو ستیلز دیروز به قصد انتحار یک گلوله در مغز خود خالی کرد. بانو ستیلز در زندگی زناشویی بدبخت بود و انتحار را تنها راه چاره تشخیص داد... ولی گلوله در عین حال که از جمجمه گذشت آسیبی به مراکز حیاتی وارد نیاورد. بانو ستیلز که از خودکشی نتیجه نگرفتهبود ناچار به کار ِ خانه مشغول شد و رابرت ستیلز پسر او که از ماهیگیری برگشت مشاهده کرد مادرش در حالیکه سرش سوراخ است مشغول جاروی اتاقهاست!
□
به کائیسینا پوئتس حکم شد خودش را بکشد. وی درنگ روا داشت. همسرش که نزدیک او بود خنجر را از او گرفت و آن را در سینهی خود فرو کرد و سپس خنجر را به شوهرش داد و گفت: «بگیر پوئتس، اذیتت نمیکند.»!
□
چند سال پیش (البته توجه کنید که منبع این نوشته، چاپِ سال 1339 است. پس چند سال پیش ِآنموقع، میشود خیلی وقت پیش ِ حالا!) یک نفر فرانسوی موسوم به «دال» بهطرز عجیبی خودکشی کرد و برای اینکه بهوسیلهی انتحار خود خدمتی به جهان علم کرده باشد یادداشتهای زیرین را از خود باقی گذاشت:
«من فکر کردم خوب است برای خاطر پیشرفت علم تاثیر گاز زغال در انسان را برای همنوعان معلوم گردانم. من یک چراغ، یک شمع و یک ساعت روی میز گذاشته و مراسم را شروع میکنم. پانزده دقیقه از ده میگذرد. اکنون منقل را روشن کردهام و زغال به سختی میسوزد.
20 دقیقه بعد از ساعت 10: ضربان قلب آرام و عادی است.
30 دقیقه بعد از ساعت 10: بخار غلیظی به تدریج اتاق را میپوشاند. شمع من تقریبا خاموش شده. سرم به شدت درد میکند، چشمم پر از اشک است، یک ناراحتی کلی احساس میکنم. ضربان قلبم آشفته است.
40 دقیقه بعد از ساعت 10: شمع من خاموش شده ولی چراغ نفتی هنوز میسوزد. رگهای پیشانیام چنان به ضربان افتادهاند که گویی میخواهند پاره شوند. میل دارم بخوابم. شکمام بهطرزی وحشتناک درد میکند. ضربان قلبم به 80 رسیدهاست.
50 دقیقه بعد از ساعت 10: تقریبا خفه شدهام. افکار عجیبی به من حملهور شده... به زحمت نفس میکشم. زیاد دور نخواهم رفت. علامت جنون هویدا گشتهاست.
60 دقیقه بعد از ساعت 10 (احتمالا بر اثر همان علائم جنون است که ننوشته ساعت 11!): به زحمت چیز مینویسم... قوهی باصرهام مختل شده. چراغ دارد خاموش میشود... هیچ فکر نمیکردم مردن اینقدر دردناک است...»
بعد از این، چند کلمهی ناخوانا به چشم میخورد. گویا بعد از نوشتن آنها حال اغما به او دست دادهاست و مردهاست. صبح روز بعد، این مرد را که میخواست خدمتی برای جهان علم بکند در اتاق خود روی زمین مرده یافتند.

□
لُرد روبرت کلایو سردار معروف انگلیسی که نیمی از فتوحات انگلستان در هند به دست وی انجام شد، در ابتدای جوانی منشی کمپانی هند شرقی بود و یک روز از فرط مشقت و از دست سختی روزگار طپانچهای به دست گرفت و بر شقیقهی خود گذاشت تا انتحار کند. اما وقتی ماشه را کشید تیر خالی نشد و روبرت کلایو از عصبانیت تیر را به طرف دیوار گرفت. تیر دیوار را سوراخ کرد.
روبرت بختبرگشته این اتفاق را دلیل آمدِ کار فرض کرد و از قضا بعد از آن روزبهروز کار و بارش بالا گرفت تا به درجهی ژنرالی و لُردی رسید. اما پس از فتوحاتی که در هند کرد، دولت انگلیس او را به خاطر بعضی اشتباهات محاکمه کرد و اموالش را مصادره نمود و از اعدام خودش به خاطر خدماتش صرفنظر کرد.
معذلک، ژنرال فاتح وقتی از دادگاه به خانهاش بازگشت به وسیلهی تیغ سلمانی گلوی خود را برید و در سن کهولت انتحار کرد!
«اطلاعات جوانان»
□
یک تاجر اروپایی بهقدری از ضررهایی که پشت سر هم کرده بود ناراحت شد که تصمیم گرفت بهطرز عجیبی خودش را بکشد. به این معنی که پس از اینکه از 12 تا 15 سپتامبر 1818 در مملکت خود سیاحتی کرد در یکی از بیشهها قبری برای خود کند و تا 13 اکتبر در این قبر گرسنه باقی ماند.
در این تاریخ یک نفر مهماندار به نجات او اقدام کرد. تاجر پس از 18 روز پرهیز از خوردن هر نوع غذا هنوز زنده بود. ولی همینکه مقدار کمی شوربا به زور داخل گلویش ریختند، جان سپرد!!
پس از مرگ او یادداشتهایی در جیباش یافتند از این قرار:
« 16 سپتامبر: از مرد نوعدوست سخاوتمندی که لاشهی مرا پیدا میکند درخواست میکنم آن را دفن کند و لباس، کیف، پول، دفترچهی یادداشت و چاقوی مرا ضبط نماید. من انتحار نکردهام بلکه از گرسنگی مردهام(!) و علتاش هم این است که مردان تیرهدرمن اموالم را ربودهاند و من مایل نیستم سربار دوستانم باشم. لازم نیست بدنم کالبدشکافی شود. زیرا همانطور که عرض کردم، من از گرسنگی مردهام.
17 سپتامبر: چه شبی را گذراندهام! باران آمدهاست. من خیس و تر شدهام. خیلی سردم است.
18 سپتامبر: سرما و باران مجبورم کردند برخیزم و راه بروم. خیلی به سختی راه رفتم. تشنگی باعث گردید آبی که هنوز روی قارچها وجود دارد بلیسم. چهقدر این آب بدمزه بود!
19 سپتامبر: سرما، درازی شبها، کمی لباسهایم که باعث گردیده به شدت بیشتری احساس سرما کنم، مرا دچار رنج و عذاب عظیمی نمودهاست.
20 سپتامبر: درون شکمام آشفتگی عجیبی حکمفرماست. گرسنگی و بالاتر از آن تشنگی بیش از پیش وحشتناک میگردد. سه روز است که باران نیامده. ایکاش باز میتوانستم آب را از روی قارچها بلیسم!
21 سپتامبر: چون نتوانستم تشنگی را تحمل کنم، به وسیلهی خزیدن خود را به زحمت زیاد به میخانهای رساندم و از آنجا یک بطر آبجو خریدم. ولی آبجو تشنگی مرا رفع نکرد. عصر همانروز مقداری آب از لولهای که نزدیک میخانه بود، نوشیدم.
23 سپتامبر: دیروز من به زحمت حرکت میکردم و نمیتوانستم چیزی بنویسم. امروز تشنگی وادارم کرد خود را به لولهی آب برسانم. آب خیلی سرد بود و مرا مریض کرد. تا غروب دچار تشنج بودم ولی معذلک به لولهی آب برگشتم.
26 سپتامبر: به نظرم میرسد که پاهایم مردهاند. سه روز است که نتوانستهام خود را به لولهی آب برسانم. تشنگیام رو به افزایش گذاشتهاست. ناتوانی من طوری است که امروز به زحمت توانستم این چند سطر را بنویسم.
29 سپتامبر: نتوانستم حرکت کنم. باران مدهاست و لباسم خشک نیست. هیچکس باور نخواهد کرد چهقدر من در عذابم. در موقعیکه باران...»
(در اینجا یا مهماندار فوقالذکر تاجر را با شوربا به سرای باقی فرستاده که یادداشت نیمهکاره مانده و یا ایراد چاپی از کتاب من است که آخر یادداشت از قلم افتاده. که البته با توجه به تاریخ مرگ تاجر، احتمال دوم محتملتر است!)
خبرتون هم عين سايتتون مسخرست ...
be nazare man kare khili badi hastesh
خیلی بامزه بود
salaam
mikhassam bebinam chejori mitunam ya safhe nazar sanji mesle hamin toye sayte khodam dashte basham.
ba tashakor
be khoda man ba khod koshi mokhalef bodam.vali kasi khod kosi kard ke baman etminan dad khodkoshi halal va khob va mage tabiyi hast
این مطالب آنقدرجالب بودند که منو وادار کرد
تا آخرش بخونم