فیلمهای ایرانی به دلیل محدود بودن مضامین و ژانرها، کمتر در حیطهی خودکشی وارد شدهاند و خودکشی را بعنوان یک پدیدهی اجتماعی بررسی کردهاند.
در محبوبترین گونههای سینمایی ایران یعنی ملودرامها و کمدیهای خانوادگی، خودکشی بیشتر حالت تزئینی دارد و کاربردش فقط بالا بردن بار عاطفی یا کمیک ماجراست. آنهم بصورت بسیار آبکی!
در فیلمهای ملودرام ایرانی خودکشی را کش میدهند و انواع و اقسام چاشنیهای آبکی اما بهرحال اشکانگیز و تاثیرگذار بهش اضافه میکنند. آخرش را هم معمولا به خوبی و خوشی با ایراد ِ یک خطابهی اخلاقی به پایان میبرند.
در فیلمهای کمدی هم خودکشی مثل هرچیز دیگر دستمایهی خندههای بیمزه و زورکی و لوس میشوند و بدون اینکه بتواند خودکشی را هجو کند یا طنزهای ظریفی از دل آن بیرون بکشد فقط و فقط مقدار کمی خندهآور میشوند.
×××
در این مقاله از بین فیلمهای ایرانی بعد از انقلاب چند فیلم عالی و خوب و متوسط (در هم!) را از نظر موضوع خودکشی و نوع خودکشی، انگیزههای آن و نوع اجرای آن در فیلم بررسی کردهام:
نفس عمیق از پرویز شهبازی:
نزدیکترین و هوشمندانهترین فیلم در ارتباط با نسل جوان دههی هشتاد ایران.
داستان این است که کامران و منصور دو جوان سرگردان در خیابانهای تهران هستند. کامران از خانه فرار کرده و خانوادهاش بدنبالش هستند و مادر منصور در بیمارستان بستری است و خودش هم سرگردان و ولگرد در خیابانها. کامران از طبقهی مرفه است و منصور از بچههای پایین! منصور سرخوش و معترض است و کامران تلخ و ساکت. اما هر دو با هماند و پشتیبان همدیگر. پس خودکشی کو؟ آها! ماجرا این است که کامران به هیچ وجه لب به غذا نمیزند و فرت و فرت سیگار میکشد. نیروی او آنقدر تحلیل میرود که حالش بهم میخورد و احتمالا میمیرد.
خودکشی موضوعیست که حداقل نیمی از فیلم به اضافهی حال و هوای آن را دربرمیگیرد اما به وضوح بیان نمیشود. که این عدم وضوح به ساختار سینمایی فیلم برمیگردد. ساختار نفس عمیق به رغم ظاهر ساده و کلاسیکاش، بسیار خوددار و کمگو و موجز است. تنها علامتی که از خودکشی در فیلم پیداست این است که کامران کاملا آگاهانه غذا نمیخورد. و البته منصور هم در قسمتی از فیلم به کامران میگوید:«فکر میکنی اگه بمیری کی ناراحت میشه؟» و کامران با بیحالی میگوید:«نمیدونم. من که به کسی کاری ندارم.»
انگیزهی خودکشی (و تقریبا هر انگیزهی دیگری) عملا در نفس عمیق حذف شدهاند و ما فقط خود عمل را میبینیم. خود پرویز شهبازی در مصاحبهای با مجلهی فیلم میگوید: «شاید اگر کسی میفهمید کامران برای چه غذا نمیخورد، خودش را میکُشت!»
حال و هوای فیلم و مخصوصا حال و هوای منصور مرا به یاد یکی از داستانهای کوتاهِ غلامحسین ساعدی میاندازد. در آن داستان (که اسمش را بخاطر ندارم اما یکی از داستانهای مجموعهی واهمههای بینام و نشان است) جوانی معمولی با سرخوشی تمام یک روز کامل را با دوستانش ولگردی میکند و خوش میگذراند و در پایان روز به خانهی مجردیاش برگشته، قرص میخورد و خودکشی میکند! البته آن داستان با داستان نفس عمیق خیلی فرق میکند اما حال و هوای خوددار و سرخوشانه و حذف انگیزهها و نشان دادنِ صِرفِ افعال بدون جانبگیری در هر دو مشترک است.
خودکشی در نفس عمیق بیشتر بنظر میرسد بخاطر تمام شدن حس زندگی است. نمیدانم از چه کسی شنیدهام یا کجا خواندهام که: آدم تا وقتی زندگی میکند که بخواهد زنده بماند! خب، کامران نمیخواهد زنده بماند برای همین میمیرد!
طعم گیلاس از عباس کیارستمی:
مهمترین فیلم ایرانی در ارتباط با خودکشی.
داستانش از این قرار است که آقای بدیعی که مردی میانسال است تصمیم میگیرد خود را بکشد. برای همین راه میافتد و به هرکس میرسد از او درخواست میکند او را در انجام خودکشیاش کمک کند. هیچکس قبول نمیکند بجز یک نفر که اول برایش از خوشیهای کوچک زندگی و از طعم گیلاس میگوید ولی بهرحال قبول میکند با او همکاری کند. بدیعی چالهای میکند و در چاله دراز میکشد و منتظر آن مرد میماند و فیلم در یک پایان باز و متفاوت تمام میشود.
از این فیلم بیشتر از این نمیتوان چیزی بنویسم چون با تأسف زیاد ندیدهامش. پایتختنشین نیستم و نتوانستم خود را به اکران محدود سینماییاش به تهران برسانم. انگار طبیعی هم هست که هیچ فیلمی از کیارستمی که یکی از بزرگترین سینماگران و هنرمندان زندهی دنیاست، در کلوپهای ویدیویی پیدا نشود! اشکال ندارد! در عوض فیلم هندی تماشا میکنیم! یک مقدار فرق که بیشتر نیست بینشان!!!
آب و آتش از فریدون جیرانی:
یک ملودرام جنایی که میکوشد هم گوشه چشمی به ژانر نوار(سیاه) داشته باشد و هم از نظر طرح مشکلات اجتماعی جسور باشد. اما عملا هیچکدام از اینها نیست! به هرچه اراده کرده با ترس نزدیک میشود اما به آن نمیرسد.
داستان از این قرار است که نویسندهای با وضع خانوادگی ِ ناهنجار اتفاقی با زن بدکارهای به نام مریم روبرو میشود و به او و به چهرهی واقعی او که در پس نقاب بدکاره مخفی ست علاقمند میشود و خودآگاه یا ناخودآگاه با به قتل رسیدن زنش وارد زندگی عجیب و متناقض مریم میشود.
خودکشی در این فیلم خارج از داستان اصلی قرار دارد و در حقیقت در قالب یک کاراکتر ِ بیاثر در فیلم وجود دارد. کاراکتر سیما مدتها قبل از شروع فیلم از دست مجید، که هماکنون سرپرست و پاانداز و عاشق ِ مریم است، خودسوزی کرده است اما نجاتش دادهاند. سیما با سیمای سوخته و وحشتناک خود که زیر روسری مخفی میکند بنظر میرسد قرار است نشاندهندهی ماهیت ِ مخفی دیوانه و بیرحم ِ مجید باشد. اما بدلیل پرداخت ضعیف شخصیت سیما و ارتباط محدود او با قصهی فیلم عملا به هدر رفته است.
انگیزهی خودکشی سیما را فقط یک جا از زبان خودش میشنویم که فقط میگوید: از دست این هیولا خودم رو سوزوندم که راحت بشم! (البته اگر اشتباه نکرده باشم نقل به مضمون!) تمام انگیزهی خودکشی که تمام وجود یک شخصیت را در بر میگیرد به همین سادگی و لاغری بیان میشود! همین!
عروس آتش از خسرو سینایی:
یک ملودرام عاشقانه که بسیار کلاسیک و با پرداختی عالی و بدون بلندپروازیهای مضمونی و ساختاری به موضوع ازدواج عشیرهای در حال حاضر ایران میپردازد.
داستان از این قرار است که دختری جنوبی در شهر دانشجوست و استادش که جوانی تحصیلکرده و متمدن است عاشق اوست. دختر هم عاشق استادش است اما مشکل آندو اینجاست که دختر بنا به سنت عشیرهای متعلق به پسرعمو است و بس! هیچ منطقی این وسط نمیتواند مانع اجرای سنت بشود و ماجرا در پایانی خونبار بسته میشود.
دختر دانشجو در آخر فیلم وقتی برخلاف خواستهی قلبش خود را در عقد پسر عموی خود میبیند حجله را همراه با خود به آتش میکشد.
خودکشی در این فیلم ساختار قابل قبولی دارد و بعنوان آخرین راه خلاصی از وضع موجود مطرح شده است. اما نکتهای که در فیلم پنهان مانده و ایجاد مشکل میکند این است که آیا دختر بیچارهی فیلم باخبر میشود که جوان مورد علاقهاش در یک تصادف کشته میشود؟! چون اگر چنین نباشد خودسوزی دختر کمی غیرعاقلانه است! من چون این فیلم را دوست دارم بنا را بر آگاهی دختر میگذارم!
انگیزهی خودکشی را هم که گفتم: آخرین راه برای خلاصی از وضع موجود. دختری را به زور به پسری میدهند و دختر چون دستش را به هیچجا بند نمیبیند دست به خودکشی میزند. متاسفانه شبیه این خودکشی یکی از رایجترین انواع خودکشی در جامعهی اسیر سنت ماست. جامعهای که زن از اهرمهای قانونی و فراقانونی بسیار کمتری نسبت به مرد برخوردار است و تنها راه چاره را در نابودی خود میبیند.
مومیایی 3 از محمدرضا هنرمند:
یک کمدی بزن بکوب(اسلپ استیک) در نوع جدید و تجربه نشده (البته اگر فیلم مرد عوضی که ساختهی خود هنرمند است را در نظر نگیریم) در سینمای ایران که نگاهی به سینمای اسلپ استیک و نقیضهساز هالیوودی دارد.
داستان از این قرار است که یک مومیایی تازه کشف شده به سرقت میرود و ادارهی پلیس یک نفر را مأمور بررسی پروندهی این سرقت میکند.
خودکشی در این فیلم بعنوان یک ترفند برای گرفتاری مأمور پلیس توسط باندی که میخواهد مرد مومیایی را به چنگ بیاورد مطرح میشود. در ضمن اشاره به داروی نظافت (که البته در فیلم موجود نیست و فقط به زبان آورده میشود!) آنهم در فاصلهی کمی پس از مرگ مشکوک و کمیک و ترسناک ِ سعید امامی، قهقههی فرامتنیای را به سالن سینماها آورد که البته در جای خود قابل تأمل است! استفاده از حوادث روز و نقل ِ محفلی در سینما که یکی از فراگیرترین رسانههای جمعیست کار جالب و تازهایست که باید بیشتر و عمیقتر در سینما و سایر هنرها مورد استفاده قرار گیرد.
خیلی دنبال انگیزه منگیزه و تحلیل ِ خودکشی در این فیلم نباشید چون برای شوخی و البته یادآوری این فیلم زیبا و خوشپرداخت مطرحش کردم! (آقای هنرمند! بازم کمدی بساز و روی این جفنگسازهای فعلی را کم کن!)
پری از داریوش مهرجویی:
یک فیلم فلسفی- عرفانی ِ جذاب! با اطمینان تمام میگویم در تمام این آب و خاک تابحال فقط مهرجویی ِ عزیز توانسته فیلمهایی بسازد که در عین فلسفی و عرفانی بودن از یک ساختار سینمایی کاملا جذاب و حرفهای برخوردار باشد و در ضمن عمیق و چند وجهی هم باشد.
با اینکه پری مضمون اصلیاش خودکشی نیست اما این فیلم و مضامین مطرح شده در آن چنان یگانه و خاص و عمقدار است که هر اشارهای به خودکشی در سینمای ایران بدون تحلیل دقیق این فیلم ناقص میماند!
داستان از این قرار است که پری که عضوی از یک خانوادهی عجیب و غریب و متفاوت و بلندپرواز است در تناقضات فلسفی- عرفانی خود، بین زندگی زاهدانه و زندگی عادی گیر افتاده است. او یک داداش دارد بهنام داداشی که سعی میکند او را از دست این تناقضات رها کند.
پری و داداشی در دو سوی یک خط سیر هستند. خط سیری که برای فرزندان این خانوادهی عجیب در فیلم بیان میشود و انتهایش یا به خودکشی میرسد یا به انزوای هنرمندانه. (یک فرزند این خانواده عارفی بوده که خودکشی کرده و یکی دیگر در روستایی دوردست منزوی شده و مینویسد.) پری که آشکارا در ابتدای این خط سیر است مدام با شک و تردید پا به درون خط سیر میگذارد و برمیدارد. اما داداشی که او را در درگیری با پری میشناسیم یک عضو رسته از این خط سیر است. کسیست که فلسفه و عرفان خوانده و علوم غریبه را با تمام وجودش تجربه کرده اما از آنها رسته. نه به خودکشی رسیده و نه به انزوای روشنفکرانه.
برای اینکه مطلب طولانی نشود فقط اشارهای میکنم به آن برادر عارفی که خودش را در یک کلبهی زیبا میسوزاند و از بین میبرد. در یک سکانس درخشان و بهیادماندنی در کنار رودخانهای زیبا آن برادر عارف (که اسمش یادم نمانده!) به دختر کوچولوش ماهیای را نشان میدهد که به آن میگویند: عشق ِ نور! به این خاطر که این ماهی هرجا که نور باشد خودش را به آنجا میرساند؛ حتی در خشکی! و سپس نور چراغ قوه را در آب میاندازد و آنرا به دختر نشان میدهد و ناگهان نور را به خشکی میآورد. ماهی هم خود را به بیرون از آب پرتاب میکند و روی خاک جان میکَنَد!
با توجه به مطلب بالا خودکشی این عارف که بسیار نمادین موهایش کاملا سفید است و مرادها و پیرهای حکایتهای عارفانه را بیاد میآورد قابل تفسیر است. ماهی ِ عشق ِ نور در نور و برای دستیابی به نور، کاملا آگاهانه میمیرد. همانطور که این عارف... (بهتر است این جمله ناتمام باقی بماند که خدای ناکرده حرف و شعار کلیشهایی گفته نشود!)
نرگس از رخشان بنیاعتماد:
یک ملودرام تلخ، موجز و زیبا با شخصیتهایی ساده و چندوجهی از آن نوع که جزو رکن اصلی و قابل اعتماد سینمای خانم بنیاعتماد است.
داستان از این قرار است که عادل که پسر یتیمی بوده توسط نرگس که او هم یک انسان فقیر و حاشیهای است سرپرستی میشود. نرگس و عادل برای گذران زندگی دست به دزدی میزنند. بین آن دو رابطهی دو وجهی ِ عاشق و معشوق – مادر و پسر شکل میگیرد. عادل اتفاقی با یک دختر جوان آشنا میشود و همین عاشقی میل او را به ازدواج و شروع یک زندگی به دور از خلافکاری زنده میکند.
اول باید از آن رابطهی دو وجهی بگویم که خانم بنی اعتماد بدون حتی نزدیک شدن به خط قرمز سانسور و با فیلمنامهی زیبایش و البته با بازیهای فوقالعادهی فریماه فرجامی و ابولفضل پورعرب بوجود میآورد. بیشتر از این نمیتوانم بگویم. برای درک این رابطه باید به خود فیلم رجوع کنید!
...در آخرهای فیلم که در جریان یک دزدی پردردسر نرگس و عادل پول هنگفتی به جیب میزنند زن ِ عادل (که البته در این دزدی نبوده) این پول را پس میزند و عادل را در یک دوراهی قرار میدهد: یا میروی پولها را به پلیس تحویل میدهی یا دور من رو خط بکش! عادل از یک طرف هم بخاطر نرگس هم بخاطر پولها نمیتواند پولها را تحویل دهد و از طرف دیگر عشقش به زنش چنان است که خود را ناگزیر از چنین کاری میبیند. یا نرگس و پولداری یا عشقش و بیپولی! عادل در حضور نرگس زنش را انتخاب میکند و نرگس که خود را تنها میبیند خود را زیر کامیون میاندازد.
خودکشی در این فیلم بازهم بعنوان آخرین راهحل برای خلاص شدن از سرنوشت محتوم مطرح شده است. اما تنها چیزی که این خودکشی را در سینمای ایران یگانه و زیبا و در عین حال تلخ میکند انگیزهی این خودکشیست. نرگس بعنوان یک زن تنها و رانده شدهی حاشیهای چنان سرنوشت و زندگیاش را با عادل گره زده است که نمیتواند دوری او را چه از نظر ظاهری و چه معنوی تحمل کند. عادل که در سن استقلال قرار دارد و میخواهد با دختری که عاشقش شده زندگی مستقلی داشته باشد مجبور میشود تمام قوانین زندگی جدیدش را قبول کند. نرگس هم که زن بودنش و اینکه احتیاج به یک پشتگرمی توسط مردی دارد خود را چنان تنها میبیند که ناچار از خودکشی میشود.
نرگس یکی از معدود فیلمهایی ست که چگونگی خودکشی انتهای آن را میتوان صفت محتوم و قضا و قدری دانست. هیچکس در این خودکشی مقصر نیست بلکه شرایط از ابتدا طوری چیده شده که خواه ناخواه به این پایان میانجامد! خط سیر ِ این فیلم چیزی شبیه به خط سیر ِ حماسههای تراژیک (بعنوان مثال از نوع ایرانیاش، رستم و اسفندیار) است: محتوم و ناگزیر و تلخ!
موج مُرده از ابراهیم حاتمیکیا:
یک درام اجتماعی-سیاسی ِ تلخ که مثل بیشتر فیلمهای حاتمیکیا بسیار ماهرانه روی لبهی تیغ راه میرود.
داستان از این قرار است که مردی که یک سردار جنگ هشتسالهی ایران و عراق بوده در کنار خلیج فارس با زن و پسر جوانش زندگی میکند و نمیتواند کابوس جنایت آمریکا را در هدف قرار دادن هواپیمای ایرباس روی این خلیج را از یاد ببرد. او که با بودن ناوهای آمریکایی در خلیج فارس مدام زخمش تازه میماند زندگی عادیاش را فراموش کرده و تمام زندگیاش شده فکر انتقام از آمریکای جنایتکار. این در حالیست که زن و فرزندش به زندگی عادی در صلح و آرامش و عشق علاقمندند. وقتی مشخص میشود سردار یک نقشهی عجیب برای انتقام از آمریکا کشیده است تمام دوستان و همراهانش خلع لباس و درجه میشوند. اما سردار تک و تنها با قایق موتوریاش میرود و خود را به ناو آمریکایی میکوبد!
آوردن این فیلم در لیست فیلمهایی که در آن خودکشی مطرح میشود ابتدا غلط مینماید اما با کمی دقت در حس و حال فیلم و انتهای آن میتوان دلیل این انتخاب را فهمید.
خودکشی مطرح شده در موج مُرده بیشتر یک عملیات انتحاری یا عملیات استشهادی است تا خودکشی!
شخصیت سردار در فیلم که مدام به انتقام از آمریکا فکر میکند چنان غلیظ و همراه با غلو پرداخت شده که پایانی بجز منفجر شدن نمیتوان برایش تصور کرد. او به هیچ وجه نه میتواند کابوسهایش را از قربانیان هواپیمای ایرباس فراموش کند نه میتواند در مواضع خود در برابر دولت آمریکا ذرهای کوتاه بیاید. شخصیت سردار با بازی فوقالعادهی پرویز پرستویی در عالم کابوس سیر میکند. هیچ عملی از او جنبهی عقلانی ندارد و عقلانیتش دربست در خدمت احساساتش است. پسر او که عاشق سینمای هالیوود است از او فیلم مستندی ساخته است که او را یک دُنکیشوت وطنی نشان میدهد. دُنکیشوتی که تمام زندگیاش جنگ با موهومات ذهن خودش است. او چنان تند میرود و چنان ترمز بریده است که تمام دوستانش و زنش از او عقب میمانند. سردار، تنها با مرگ میتواند به آرامش دست پیدا کند.
با تأمل در این فیلم و چندتا از فیلمهای دیگر حاتمیکیا میتوان بعضی از ریشههای تروریسم در جوامع اسلامی و جهان سوم را شناخت. چیزی که در دنیای آشوبزدهی امروز بسیار واجب است.
یا حق
اشکان نیّری