اینجا تهران، کافیشاپ دیدنیها: یکی نشسته و طراحی میکند، هر از گاهی هم سرش را بلند میکند و جُکی میگوید!، آن یکی با صورتغذا ور میرود!، یکی دیگر چَق چَق آدامس میجود و روی دستمال کاغذی خوشنویسی میکند!، یکی در مورد دانشگاه و کارش غُر میزند! آن یکی از در و دیوار عکس میگیرد! و سردبیر بینوا هم دارد سعی میکند همه را ساکت کند تا دو کلمه راجع به هفتسنگ حرف بزند!... و تو ـ که اولین بار است توی یکی از جلسههای هفتسنگ شرکت میکنی ـ با دهان باز نگاه میکنی به بچهها که: اینا که همهشون دیوونهن!!
هفتسنگ را به خاطر همین دنیای دیوانهاش دوست دارم! به خاطر اینکه همانی است که هست! روراست است! هر چقدر هم که حرفهای و تخصصی شود، باز سادگی و صمیمیتی تویش هست که واقعی است، ادا و اطوار نیست... هفتسنگ قِر و فِر الکی ندارد، درست مثل اعضایش ـ که نه اداهای روشنفکری از خودشان در میآورند و نه خودشان را برایت میگیرند و کلاس میگذارند! حتی اگر بار اول باشد که میبینیشان. انگار که صد سال باشد میشناسندت، هر کدام گرم دیوانگیهای خودشاناند.
□
خوشحالم که حالا ـ در چهار سالگی هفتسنگ ـ من هم یکی از اعضای آنام. خوشحالم که صمیمیت بچههای هفتسنگ را از نزدیک دیدهام و بسیار از آنها یاد گرفتهام. حالا میدانم که اگر هفتسنگی هست، بر پایهی همین دوستی است و البته زحمات مهدی مولایی عزیز که همین روزهاست که از دست ما موهایش تا ته بریزد، انقدر که حرصش میدهیم!! خداوند صبرش دهاد! و هفتسنگ را نیز صد ساله گرداناد!
با تشکر
نینا جمشیدنژاد