داشت میدید که دو لُپّی نان خامهای میخورَد؛ و مامان نمیزندش که هیچ، لبخند میزند و میگوید: « اول اصغر بعد بقیه! » برگشت و با دهن پُر به کبری و احمد و محمود که از حسودی کبود شده بودند و سر و صدا راه انداخته بودند زباندرازی کرد. شیرینیها از دهنش ریخت اما بازهم مامان نه داد کشید نه توی سرش زد. لبخند زد و گفت: « بخور عزیزم! »...
ناگهان تکانی خورد و از خواب پرید. هنوز پشت ِ وانت قراضهشان بودند و آفتاب هنوز داغ ِ داغ میتابید. اما سر و صداها بیشتر شده بود. مامان را دید که نیم دری ِ وانت را باز کرد و پرید پایین. سرش را از روی بقچه برداشت و خواست دنبال مامان برود که کبری گرفتش.
_ کجا؟ مامان الان میاد. گُف که هیچکی پیاده نشه.
و بغلش گرفت.
احمد عصبانی داد زد: « زنیکهی الاغ! خودش تقصیر داشت اونوخت داره جیغ و ویغ می کنه! »
کبری با یک دست اصغر را گرفته بود، با دست دیگرش پیرهن احمد را گرفت و کشید: « داد نزن! بگیر بشین، باز میخوای شر درست کنی؟ هر دفه باید کتک بخوری؟ »
احمد نشست ولی هنوز از عصبانیت میلرزید: « آخه تو که ندیدی تصادفو. زنیکه... اولا اصلا بگو زنو چه به رانندگی؟ بعد زنیکه خودشو عین دلقک درست کرده، ماشین ِ به این قشنگی رو گرفته باهاش عین خر جفتک میزنه! »
کبری گفت: « ولش کن حالا! اینجا شهره، از اینجور آدما زیادن. »
اصغر برگشت طرف ِ صورت ِ کبری و پرسید: « نرسیدیم آبجی؟ »
کبری گفت: « نه! » و رو به احمد پرسید: « کجاییم الان احمد؟ »
احمد به پشت ِ سر ِ کبری اشاره کرد و گفت: « اونجا نوشته: میدان سعدی...مجسمهی سعدی رو هم گذاشتن. بذار اصغر ببینه... »
کبری زیر بغل ِ اصغر را گرفت و بلندش کرد.
اصغر چیزهای زیادی دید. ماشینها، آدمها، که جمع شده بودند و به یک جای دیگر نگاه میکردند و باهم حرف میزدند و میخندیدند، جلوتر یکسری درخت... نمیدانست کدامشان سعدی ست؟ احمد با انگشت بالا را، یک چیز سیاه ِ دراز را نشان داد و گفت: « سعدی! دیدیش؟ ما تو درسمون شعرشو داشتیم: ولی آزم اعضای یکدیگرند... »
از پشت سر صدای بابا آمد که داد میزد: « دِ بچه رو بذار پایین میافته!... شد یه دقه شما آروم بتمرگین یه جا؟! » و بعد در حالیکه بقچهها را زیر و رو میکرد زیر ِ لب گفت: « این ننهتون هم معلوم نیست سرش با کجاش بازی میکنه... کدوم گوری گذاشته این کارت ماشینو؟! » کمی بعد مامان آمد و گفت: « کجایی حسن؟ پیداش نکردی؟ جناب سروان منتظره... »
( اصغر زد زیر ِ گریه و خواست خودش را از دست کبری در آوَرَد و برود پیش مامان ولی نتوانست. )
بابا داد زد: « آخه مگه مغز ِ خر خوردی که کارت ِ ماشینو گذاشتی توی بقچه؟ »
_ چه میدونم؟ خودت که اصلا ورش نداشته بودی، داشتی جاش میذاشتی، پس غر ِ بیخودی نزن!
احمد با هیجان پرسید: « بابا، بابا، پلیسه چی گفت؟ »
بابا گفت: « هیچی! ما مقصریم... از بس این شادوماد ِ نکرهتون دم ِ گوشم زر زد و اعصابمو داغون کرد...اَه اون بچه چشه؟ خَفَش کن! » و به شانهی مامان کوبید.
احمد بغض کرد و یک گوشه نشست.
مامان گفت: « ایناهاش پیدا شد! بگیر! » بابا رفت و مامان بالا آمد و دست ِ اصغر را از دست ِ کبری جدا کرد و شلوارش را بالا کشید. تکه نانی خشک از توی لباسش درآورد و دست ِ اصغر داد.
کبری داد زد: « مامان! ناهار! »
مامان گفت: « بذار برسیم خونه بعد! »
وانت حرکت کرد.
اصغر نان خشک را به دهن برد، بعد بیرون آورد و پرتش کرد توی صورت ِ کبری. کبری داد زد: « نکن بچه دماغو! الاغ! »
بعد، مامان همینطور که پشت سرهم می زد توی سر و صورت ِ اصغر، داد کشید: « نکن! نکن! نکن! نکن! نکن!... الهی بیفتی زیر ِ همین کامیون از دستت راحت شم. نون بهت دادم که کوفت کنی! چرا پرتش میکنی؟ نون خشکو واسه تو نگه داشته بودم مرگ گرفته!... » اصغر فرار کرد توی بغل ِ احمد که نزدیک ِ نیمدری کز کرده بود و مامان ولش کرد. احمد گفت: « یواش! لهم کردی! حقته! چرا نونی که مامان برات نگه داشته رو پرت می کنی تو صورت خواهر بزرگت؟ » اصغر فقط هق هق می کرد و آرام می گفت: « نون خامهای! » احمد بغلش کرد و گفت: « بیا باهم بیرون رو ببینیم. » زیر بغلش را گرفت و بالا آوردش.
_ ببین! اون مغازه قشنگه رو نیگا!
_ نون خامه ای هم داره؟
_ نه!... اِ اینطرفو نیگا! تو این ماشینه این خانومه داره برامون دست تکون میده!
اصغر دست تکان داد. خانومه شیشهی ماشینش را پایین کشید و سرحال داد زد: « بچه ها! شکلات می خواین؟ »
احمد گفت: « نه ممنون! » اصغر داد زد: « میخوام! من میخوام! » خانومه ماشینش را نزدیکتر آورد و با خنده گفت: « بگیرین! » و شکلات ِ کوچکی را از پنجره به طرف ِ اصغر و احمد پرتاب کرد. اصغر شکلات را با چشم در هوا دنبال کرد و به عقب خیز برداشت که توی هوا بگیردش. نتوانست. شکلات جلوی مامان افتاد. مامان قاپیدش و چشمهاش را دراند و گفت: « خودمون شکلات داریم. لازم نیست از کسی بگیری! » و توی لباسش پنهان کرد.
اصغر گریه نکرد. خستهتر از آن بود که گریه کند. حس کرد که خیلی خوابش میآید. وانت ایستاد. پرسید: « نرسیدیم آبجی؟ » کبری گفت: « نه! » و رو به احمد پرسید: « کجاییم الان احمد؟ »
احمد بلند شد، کمی به روبرو نگاهی انداخت و گفت: « رسیدیم به... میدان ِ امام! »
اصغر سرش را روی بقچهای گذاشت و سریع خوابش برد.
پایان
پاییز 83 - اشکان نیّری
با اينكه با مدل نوشتههاي ديگهت فرق داره ولي من خيلي خوشم اومد. يه جورايي شبيه داستانهاي علياشرف درويشانـه كه من خيلي دوست دارم...
فقط اين دوماد اينجا چي كارهس؟ انگار همينجوري بيخود وارد شده تو داستان. كاشكي يه اشارهاي بيشتر از مخ باباهه رو خوردن بهش ميكردي. مثلا آخر سر به جاي احمد اون اصغر رو ميبرد بيرون... يا نميدونم... بعد هم، وقتي باباهه مياد حرف از داماد ميزنه آدم فكر ميكنه شوهر كبري رو ميگه. ولي بعد كه كبري داد ميزنه: مامان! نهار! آدم تازه ميفهمه كبري خودش هم كوچيكه... اين داماد كيه پس؟
مرسي...
راستش دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ! خودمم نـمی دونـم این شادوماد که باباهه میگه کیه؟!...شاید باباهه از روی عصبانیت لقب شادوماد رو به فرد مذکور داده و فرد فوق الذکر پسر بزرگ خانواده ست! امکان داره!!...شاید این که نـمی دونـم این یارو کیه جزو ایرادات داستانم باشه شایدم نه! چون داستان از ذهن اصغر روایت می شه. اصغر هم که بچه ی کوچیکیه و فقط ناظر هـمه چیزه...بهرحال مرسی...باید راجع بهش بیشتر فکر کنم.
یا حق