English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- در سوگ استاد منوچهر احترامی، طنزپرداز و نویسنده کودکان
- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  ترجمه ادبی


ترجمه چند شعر از لینچری

 

   

نظرات خوانندگان  (2)

 

  نويسنده: مینا خانلرزاده

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
خواهرم، استفانی، عاشق شده / من فکر می‌کردم از پسرا متنفره / برادرم اسباب بازیاش حراج کرده / مامانم تازگیا هر روز میره پیاده روی / پدرم ریشاش تراشیده / بهار اومده
 

ترجمه: مینا خانلرزاده

هاروی

هاروی به اینکه قد من ثابت مونده
میون این همه آدم که دارن رشد می‌کنن
نمی‌خنده
هاروی یادش می‌مونه که من همه رنگای شکلاتای چوبی رو دوست دارم
جز زرد
هاروی لباساش به من قرض می‌ده
بدون اینکه مجبور باشم بش برگردونم
من از ارواح می‌ترسم و
هاروی تنها کسیه که می‌دونه
وقتی می‌گم یه روزی با مارگی رز عروسی می‌کنم
هاروی تنها کسیه که باور می‌کنه
هاروی یه قلپ از آب میوه‌ش می‌خوره
یه قلپ می‌ده به من
هاروی یواش تو گوشم می‌گه زیپ
وقتی یادم می‌ره زیپ شلوارم ببندم
هاروی قسم می‌خوره که
انگشتای پام مضحک نیستند
هاروی میاد منو صدا می‌زنه
هر وقت تو رختخواب با گلو درد و تب افتاده باشم
هاروی بم می‌گه من بچه‌ی نازیم
اما نه خیلی
اگه یه روزی یه قطار باشه که بخواد بره بهشت
من سوارش نمی‌شم
مگه اول هاروی سوار شه...


عجیب غریب

خواهرم، استفانی، عاشق شده
من فکر می‌کردم از پسرا متنفره
برادرم اسباب بازیاش حراج کرده
مامانم تازگیا هر روز میره پیاده روی
پدرم ریشاش تراشیده
بهار اومده
همه دارن کارای عجیب غریب می‌کنن
جز من


از اون روزی که هانا رفته ...

تایر دوچرخم کم باد شده
اسمون بداخلاق و خاکستریه
یا اگرم نیست من اینجوری می‌بینمش
از اون روزی که هانا رفته
بستنی شکلاتی مزه‌ی الوچه‌ی ترش می‌ده
ماه بهمن میاد که دیگه برای همیشه بمونه
اردیبهشت و خرداد و هم خدا پس گرفته
از اون روزی که هانا رفته
گلا بوی ماهی می‌دن
لباسای نرم مخمل مثه علفای خشک شدن
سگای توپول خوش تیپ مثه سگای تازی شدن
از اون روزی که هانا رفته
دیگه هیچ چیز بامزه‌ای تو دنیا نیست
که بشه بش خندید
دیگه هیچ چیزی نیست که بشه باش بازی کرد
بچه‌ها برا بازی صدام می‌کنن
اما من نمی‌رم
از اون روزی که هانا رفته...


اگه من رییس دنیا بودم

اگه من رییس دنیا بودم
هیچ وقت نمی‌ذاشتم سوپ جو و
صبحای شنبه و
شربت الرژی و
همینطور سارا شاگرد اول کلاسمون
به دنیا بیان
اگه من رییس دنیا بودم
شبا روشن تر بودن
همبرگرا سالم‌تر بودن
سبد بسکتبال یک متر و نیم کوتاه تر بود
اگه من رییس دنیا بودم
کسی تنها نمی‌موند
کسی مجبور نبود تمیز باشه
هیچ بچه‌ای ساعت خواب نداشت و
مجبور نبود بشنوه "خواهرت نیشگون نگیر"
اصن کسی مجبور نبود خواهر داشته باشه
اگه من رییس دنیا بودم
کیک شکلاتی خامه‌ای سبزی بود
همه‌ی فیلمای مث جیمز باند تو برنامه کودک بودند
تازه یه کسی که بعضی وقتا یادش میره
مسواک بزنه
یا سیفون دستشویی رو بکشه
بازم می‌تونست رییس دنیا باشه

پ.ن: صبح های دوشنبه را صبح های شنبه ترجمه کردم.

 

 تاریخ انتشار:   July 29, 2005 10:49 PM


2 Comments

خيلي قشنگن. من از هاروي و رئيس دنيا خيلي خوشم اومد... موفق باشي...


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir