«یعنی گاوآهنم
ـ همونی که وقتی زنده بودم خودم میروندمش
و به صدای جرینگ جرینگ افسار اسباش گوش میدادم ـ
هنوزم زَمینا رو شخم میزنه؟»
پس چی! هنوز هم اسبات تو زمین یورتمه میرن
و صدای جرینگ جرینگ افسارشون بلنده
هیچی فرقی نکرده جز اینکه
حالا تو زیر ِ زمینی دراز کشیدی که یه زمانی روش کار میکردی.
«حالا که من دیگه حتی نمیتونم رو پاهام وایسم
هنوز هم جَوونا کنار ساحل
فوتبال بازی میکنن؟
هنوز هم دنبال اون توپ چرمی میدون؟»
پس چی! هنوز هم جوونا با جون و دل بازی میکنن
هنوز هم یکی هست که شوت محکمی به توپ بزنه
و دروازهبانی که بپره
و توپو تو هوا بگیره.
«دلبرکم ـ که انقدر ترک کردنش برام سخت بود ـ
حالا خوشبخته؟
هنوز هم خسته از گریه کردن و
با چشمای پفدار به رختخواب میره؟»
آره! دلبرت خوشبخته
آروم و راحت میخوابه و
دیگه با گریه به رختخواب نمیره.
آروم باش رفیق! و خوب بخواب.
«رفیقم حالش خوبه؟
مثل من زار و نزار نشده؟
حالا جای خوبی برا خوابیدن گیر آورده؟
رختخوابی بهتر از مال من؟»
آره، رفیق! من رختخواب خوبی گیر آوردهم
جایی میخوابم که هر جوونی آرزوشو داره
آخه من دلبر یه مرد مرده رو صاحاب شدهم.
ولی هیچوقت ازم نپرس که اون کیه.
اِی.ای.هوسمَن
(A.E. Housman)
ترجمه: نینا جمشیدنژاد
ترجمه ی خوب و روانی بود بنظر من. شعر عجیبیه از یه طرف غم انگیزه از یه طرف یا شایدم از همون طرف(!)آرام بخشه!...وقتی آدم می میره دیگه توی این دنیا نیست ولی این دنیا درست مثل قبلش حتی شایدم بهتر و قشنگتر هست!...ولی از محتوای شعر که بگذریم شاعر نظرگاه بدیع و جالبی رو برای این شعر انتخاب کرده انگار که در جلسه ی احضار ارواح شعر شکل می گیره! در آخر شعر هم این نظرگاه بکلی با خود شعر جفت و جور میشه...یا حق