English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  سینما


شکلات ِ ترد و لذیذ ویلی وانکا با طعم تیم برتون

 

   

نظرات خوانندگان  (3)

 

  نويسنده: اشکان نیری

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ashkan.nayyeri-at-gmail.com

 
 
نگاهی قر و قاطی و تفسیری به داستان «چارلی و کارخانه‌ی شکلات‌سازی» رولد دال و مقایسه‌ی شگردهای این کتاب با سینمای تیم برتون به بهانه‌ی اکران فیلم اقتباسی برتون در آمریکا
 

داستان ِ کتاب: بزرگترین شکلات‌ساز دنیا ویلی وانکای افسانه‌ای تصمیم می‌گیرد که پنج تا بچه‌ی خوش‌شانسی که بتوانند بلیت‌های طلایی وانکا را در شکلات‌های او پیدا کنند را به بازدید هیجان‌انگیزی از کارخانه‌ی شکلات‌سازی‌اش ببرد. چارلی باکت، قهرمان داستان، در خانواده‌ی فقیری زندگی می‌کند که بجز یک روز در سال در روز تولدش استطاعت خریدن شکلات را ندارند. چهار بلیت طلایی توسط بچه‌هایی با رفتارهای ناهنجار و بد پیدا می‌شوند اما چارلی کوچولو که روز تولدش نزدیک می‌شود هیچ امیدی برای پیدا کردن آن یک بلیت آنهم در یک شکلاتی که می‌تواند بخرد ندارد. اما دست تقدیر بالاخره به در خانه‌ی باکت‌ها می‌خورد و چارلی هم با همراهی پدربزرگ جو و آن چهار بچه‌ی دیگر و والدینشان راهی کارخانه‌ی افسانه‌ای ویلی وانکا می‌شود...


بازی با کلیشه‌ها:
رولد دال قبل از بای بسم‌الله مثل نمایشنامه‌ها به معرفی شخصیت‌های اصلی داستان البته بجز ویلی وانکا می‌پردازد: اگوستوس گلوپ، پسری حریص و شکمو. وروکا سالت، دختری که پدر و مادرش لوسش کرده اند. ویولت بورگارد، دختری که بیست و چهار ساعته آدامس می‌جود. مایک تی‌وی، پسری که از جلو تلویزیون جنب نمی‌خورد. و چارلی باکت، قهرمان! این یعنی آگاهانه تیپ‌سازی کردن. یعنی اینکه مثلا آگوستوس گلوپ را مانند کلیشه‌های بچه‌های پرخور، گرد و قلنبه و با دهانی همیشه جنبان ببینیم که صدایش لابد به دلیل همان دهان ِ همیشه پُرش از ته چاه درمی‌آید!
رولد دال سپس این تیپ‌های کلیشه‌ای را با اغراق‌های کاریکاتوری ( مانند اینکه مایک‌تی‌وی حتی برای مصاحبه با خبرنگارها در رابطه با پیدا کردن بلیت طلایی وانکا از پای تلویزیون بلند نشده و هر چند دقیقه یک‌بار جلوی تلویزیون به هوا می‌پرد و با هفت‌تیرهای اسباب‌بازی خود چند تیر هوایی در می‌کند! ) آشنایی‌زدایی می‌کند. و این شخصیت‌های تیپیک ِ کاریکاتوری را در یک فضای تجربه‌شده‌ی کلاسیک ِ انگلیسی ( مانند داستان‌های چارلز دیکنز یا دیگر داستان‌های دوره‌ی ویکتوریایی انگلستان ) قرار می‌دهد و آنگاه با شجاعت تمام شروع به تعریف داستانی نو و بدیع و غیرکلیشه‌ای می‌کند.
دال از بسط و گسترش کاریکاتوروار شخصیت‌های تیپیک خود در این داستان بهره‌های زیادی می‌برد. اول این‌که این فضاها و شخصیت‌ها امتحان خودشان را پس داده‌اند و مخاطب خودشان را یافته‌اند. بنابراین دال نباید تلاش چندانی برای پیدا کردن مخاطب بکند. چون در عین‌حال که به آن‌ها وفادار است به نقدشان می‌کشد. دوم این‌که با تکیه‌گاه قرار دادن و احترام به سنت داستان‌گویی انگلیسی پشتوانه‌ی خوبی برای قدم گذاشتن در راه‌های جدید داستان‌گویی برای خود فراهم می‌کند. ( و همان‌طور که می‌دانیم هر نوآوری پایداری از دل سنت‌ها و با احترام به آن‌ها شکل می‌گیرد ) و سوم این‌که می‌تواند به طرح مسائل تربیتی کودکان ( که هدف اصلی این کتاب است ) بپردازد.
تیم برتون نیز یکی از آن آدم‌های شجاعی‌ست که از سر و کار داشتن با کلیشه‌های کهنه نه‌تنها نمی‌هراسد بلکه لذت هم می‌برد و اصلا سینمای خود را بر پایه‌ی حسی از مد افتاده و نوستالژیک نسبت به سینمای گذشْته‌ی هالیوود بنا می‌کند. یک وجه از کار برتون زنده نگه‌داشتن کلیشه‌های سینمای درجه دو و سه و فیلم‌های پراشتباه اما صادقانه و سرزنده‌ی کم‌خرج است. فیلم «اسلیپی هالو»‌ی او را برخی از منتقدین که ظرایف مدرن و عمیق سینمای برتون را درک نمی‌کنند با وجود زیبایی ظاهری‌اش یک فیلم کلیشه‌ای و کسالت‌بار می‌دانند: تقلیدی ناشیانه و پرطمطراق از فیلم‌های چیپ و بی‌ارزش و ترسناک دهه‌ی شصت و هفتاد کمپانی هَمر.


پلات داستانی کلیشه‌ای ِ کلاسیک اما هوشمندانه:
قاطعانه می‌شود گفت که یافتن پلات داستانی مناسب برای یک داستان‌نویس حکم یک نفس راحت را دارد.
تنها با داشتن یک پلات داستانی مناسب و با علم به مرزهای خودآگاهانه‌ی آن می‌توان با خیال راحت به سراغ بسط و کنش و واکنش شخصیت‌ها و حوادث داستانی رفت.
پلات داستانی رولد دال در « چارلی و...» را می‌توان با پلات داستان منطق‌الطیر عطار نیشابوری مقایسه کرد. در هر دو داستان، سفر، سنگ محک ِ شخصیت‌ها است و درون واقعی هرکسی را آشکار می‌کند. در منطق‌الطیر عده‌ای از پرندگان به رهبری هدهد به دنبال سیمرغ، پرنده‌ی افسانه‌ای می‌گردند. در آخر کار سی مرغ باقی می‌ماند و آن‌ها سیمرغ را در وجود خود می‌یابند. در داستان دال نیز پنج‌تا بچه بلیت طلایی بازدید و گردش در کارخانه‌ی شکلات‌سازی افسانه‌ای ویلی وانکا را از میان میلیونها شکلات می‌یابند. اما در بازدید از کارخانه‌ی غول‌پیکر وانکا هرکدام اسیر اشتباهات و تربیت غلط خود می‌شوند و از ادامه‌ی سفر محروم می‌شوند بجز چارلی باکت که ویلی وانکا برای پاداش کارخانه‌اش را به او می‌سپارد.
در هر دوی این داستان‌ها سفر باعث جدا شدن خالصی از ناخالصی و بدی از خوبی می‌شود. در ابتدای منطق‌الطیر همه‌ی پرندگان مدعی سفر و یافتن سیمرغ هستند اما این‌که کدام‌شان در ادعای خود خالص است و کدام بجز ادعا چیزی ندارد در خود سفر و سختی‌های راه معلوم می‌شود. در ابتدای «چارلی و...» نیز با اینکه هر پنج‌تا بچه در بدست آوردن بلیت با هم برابرند اما برتری واقعی در بازدید از کارخانه‌ی وانکا مشخص می‌شود. بهرحال بالاخره باید فرقی باشد میان وروکا سالت که پدر ثروتمندش برای پیدا کردن بلیت طلایی روزی هزاران هزار شکلات می‌خرد و چارلی باکت که برای رفع گرسنگی با اسکناسی که از میان برف‌ها پیدا کرده دو تا شکلات می‌خرد.
یکی از تفاوت‌های آشکار تیم برتون با سایر فیلمسازان بزرگ و مستقل در پلات‌های داستانی عجیب است. پلات‌هایی که اگرچه ریشه‌های سفت و سختی در سینمای کلاسیک داستانگو دارند اما بسیار درهم برهم‌تر از آن هستند که بتوان به آن‌ها «یک پلات داستان‌گویی کلاسیک» لقب داد. از طرف دیگر هیچگاه آنقدر تجربی و رها از سنت‌ها نیستند که با خیال راحت آن‌ها را به سینمای مدرن ربطشان بدهیم. اما هرچه که هست در سینمای برتون داستانگویی یا همان « افسون ِ قصه‌گویی » اصل کار است. بنابراین پلات داستانگویی او نیز نمی‌تواند چندان آوانگارد باشد.

فرم‌گرایی:
آس ِ برنده‌ی داستان «چارلی و...» شخصیت ترسناک و عجیب و غریب و مجنون «ویلی وانکا» است. رولد دال برای جبران شخصیت‌های کلیشه‌ای و قالبی‌اش دست به خلق یکی از مرموز‌ترین و عجیب‌ترین شخصیت‌های داستانی ِ کودکان می‌زند. ویلی وانکا از همان ابتدا با ابعادی افسانه‌ای توسط مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌های چارلی معرفی می‌شود: «ویلی وانکا شکلات‌سازی نابغه‌ست که بعد از لو رفتن اسرار و فرمول‌های افسانه‌ای و بستن کارخانه‌اش دیگر از آنجا بیرون نیامد. چند سال بعد کارخانه دوباره شروع به کار کرد اما این‌بار بدون استخدام هیچ کارگری! هیچ‌کس نه از آنجا بیرون می‌آمد و نه داخل می‌شد. فقط شکلات‌هایی که این‌بار هیچ کارخانه‌ای نمی‌تواند با آنها رقابت کند از یک در ِ توری مخصوص که در دیوار تعبیه شده بیرون می‌آید و توسط اتومبیل‌های اداره‌ی پست به آدرس سفارش‌دهنده‌ها می‌رود.» کارخانه‌ی شکلات‌سازی یک راز است و کسی که کلید تمام این رازها را همراه خود دارد ویلی وانکاست.
تا اینکه ما هم همراه این پنج تا بچه‌ی خوشبخت وارد کارخانه می‌شویم تا از این راز سر در بیاوریم. اما رفتارها و شخصیت مرموز وانکا نیز مانند هزارتوی کارخانه‌اش چنان بی‌نهایت و رنگارنگ است که به هیچ وجه نمی‌توان آن را برای کسی تعریف کرد. بهترین تعریفی که می‌توان از وانکا ارائه داد اصطلاح چند‌وجهی و متناقض شخصیت فرم‌گراست. فرم‌گرایی یک حس آنارشیستی اما کاملا هنری و شهودگرایانه است. فرم‌گرایی را می‌توان با اصطلاح «هنر برای هنر» توجیه کرد چون معمولا هیچ توجیه و دلیل منطقی‌ای برای پیچ و خم‌های دراماتیک آن وجود ندارد یا اگر منطقی وجود دارد تنها در ساختارشکنی شخصیت‌ها در جهت آزادی هنرمند، و به طبع شخصیت، از منطق است! همان حسی که البته به نوعی دیگر در آثار هنرمندان سوررئالیست وجود دارد.
فرم‌گرایی در آثار تیم برتون از همان اولین آثار او، انیمیشن پنج دقیقه‌ای وینسنت، بصورت یکی از امضاهای شخصی و حسی او دیده می‌شود. شخصیت‌های فرم‌گرا، حوادث داستانی فرم‌گرا و از همه مهم‌تر فضاسازی‌ها و طراحی‌صحنه‌های فرم‌گرا. سینمای برتون اغلب اوقات بخاطر جدی گرفتن فرم‌گرایی و افراط در آن توسط منتقدان سینمایی طرد و یا بیش‌ از حد استقبال و تحسین شده‌است! معروفترین فیلم فرم‌گرای برتون «بیتل جوس» است که در زمان خود بسیار سروصدا به راه انداخت و البته غالبا توسط مردم و منتقدان تایید شد. اما همین فرم‌گرایی در فیلم «اسلیپی هالو» با عکس‌العمل‌های بسیار متفاوت منتقدان روبرو شد. عده‌ای از آن برای فضاسازی‌ها و طراحی‌صحنه‌های صرفا زیبا و فرم‌گرایانه که استفاده‌ی چندانی از آن‌ها در داستان فیلم نمی‌شود و یا تاثیر لازم را بر بیننده ندارند انتقاداتی کردند و معتقد بودند اسلیپی هالو یک فیلم فرم‌گرا، خوش‌آب‌ورنگ و بی‌خاصیت است!
شخصیت فرم‌گرا و ساختارشکن ویلی وانکا همانطور که انتظار می‌رفت در دست‌های تیم برتون دیوانه به چنان معجونی تبدیل شده‌است که از قبل از اکران این فیلم جنجالی بر علیه شخصیت ویلی وانکا و بیش از حد سیاه و ترسناک و بولهوس بودنش بلند کرد. تا جایی که مایکل جکسون که همیشه‌ی خدا به فکر کودکان بی‌دفاع و معصوم است(!!) این فیلم را تحریم کرد و به والدین آمریکایی توصیه کرد بچه‌هایشان را به هیچ‌وجه به دیدن این فیلم منحرف و ترسناک نبرند! البته برتون هم بار اولش نیست که آثارش مورد سؤتفاهم افراد اخلاق‌گرا و محافظه‌کار قرار می‌گیرد و تقریبا تمام فیلم‌ها و کارتون‌هایش از این قبیل بحران‌ها را از سر گذرانده اند.

طنز صریح، هجو و گروتسک:
در کتاب «چارلی و...» با طنزی صریح و بی‌رودربایستی مخصوص رولد دال روبرو هستیم. شخصیت‌های بد و بی‌فرهنگ با شدیدترین وجه مخاطب قرار می‌گیرند ( پدربزرگ چارلی بچه‌های بی‌فرهنگی را که با آن‌ها همسفر شده‌اند را لایق یک کتک حسابی می‌داند تا آدم شوند! ) و سپس به مجازات می‌رسند. ویلی وانکا نیز با رفتار گستاخانه و بولهوسانه‌اش این هجو را پررنگ‌تر می‌کند. او در مقابل مایک‌تی‌وی که مدام پرحرفی می‌کند و از اینجا و آنجای کارخانه سؤال می‌کند متلک می‌پراند و با پدر و مادرش هم رفتار تحقیرآمیزی دارد. پدر و مادرهایی که در طول داستان کم از بچه‌های بی‌فرهنگ و بی‌تربیتشان ندارند و بعد از پیدا شدن بلیت طلایی برای بچه‌شان مدام چرت و پرت تحویل خبرنگاران رسانه‌ها می‌دهند. از سوی دیگر خود ِ کارخانه و سیستم اداره‌ی آن توسط وانکا خود یک فانتزی گروتسک کودکانه است که باعث مجازات شدید بچه‌های بی‌ادب و بد می‌شود. در «چارلی و...» نویسنده حتی مقابل بچه‌ها هم می‌ایستد و به «فرزند‌سالاری» به عنوان آن‌روی سکه‌ی والدین‌سالاری اعتراض شدیدی می‌کند. مقداری از این اعتراض در آوازهای اومپا‌لومپاها ( کارگران افسانه‌ای و کوتوله‌ی کارخانه ) گنجانده شده‌است که با طنز و پیامی صریح و روشن به بچه‌ها یا پدر و مادر برای رفتارهای غلط هشدار می‌دهد.
این هجو صریح و خشمگینانه در آثار تیم برتون نیز به همین غلظت بصورت فانتزی‌ها و گروتسک‌های مدل برتونی نمود واضحی دارد. در فیلم « بتمن بازمی‌گردد » تقریبا تمام شخصیت‌ها بجز بروس‌وین/بتمن و دستیار پیرش دارای ابعادی قابل هجو یا مسخره و هجو‌کننده یا به‌سخره‌گیرنده هستند. حتی شهر خوفناک گاتهام‌سیتی که تعدیل‌یافته و برتونی‌تر شده‌ی گاتهام سیتی ِ فیلم «بتمن» است را می‌توان گروتسک هولناک نیویورک‌سیتی دانست. انگار که کودکی کودن اما شیطانی آنرا طراحی کرده است. معماری التقاطی و درهم برهم ساختمان‌های گاتهام‌سیتی بستری‌ست برای به هجو کشیدن ارزش‌ها و ضدارزش‌های شهرها و کشورهای بزرگ و صنعتی. مردم توده‌وار گاتهام‌سیتی هم در هر دو فیلم تمام وجودشان از طمع پول و شهوت آکنده است و ساده‌لوحانه فریب می‌خورند. در فیلم اول توسط ژوکر و در فیلم دوم توسط مردپنگوئنی. در هر دو فیلم شخصیت‌های شیطانی وقتی به پول و رسانه‌های جمعی دسترسی دارند براحتی می‌توانند مردم را با خودشان همراه کنند. و این صریحا اعتراضی‌ست به سرمایه‌داری و عوام‌فریبی رسانه‌های آمریکا.

وب‌سایت رسمی فیلم
وب‌سایت رسمی رولد دال

یا حق

 

 تاریخ انتشار:   July 29, 2005 10:44 PM


3 Comments

مطالب خوبی بود . حالا در تکمیل مطالب شما بد نیست بدانید که کمپانی برادران وارنر بار به دست آوردن تایید اقتباس از خانواده رود دال هفت سال تلاش کرد و دست آخر وقتی فهمیدند که تیم برتون قرار است کار را کارگردانی کند رضایت دادند .

در هالیوود که قوانین حاکم بر حرفه فیلمسازی به واسطه میزان سود و زیان فیلم ها جاری و سازی است و فیلمسازان صرفآ به واسطه موفقیت های گیشه ایشان مورد احترام قرار میگیرند . تیم برتون نابغه یی محسوب میشود که با حس میداس متبرک شده است . هر چه فیلم های برتون در برخی موارد پرفروش نیز بوده اند با این حال فیلم های تیم به مثابه ی آثار تجاری یی که با عنایت به علایق تماشاگران شکل گرفته به شمار نمیرود .جالب این جا است به رغم واقعیت فوق - برتون کار در جریان اصلی سینمای امریکا را به طور کامل پذیرفته است به صورت نا آرام در این جریان فیلم های خاص خود را کارگردانی و عرضه میکند .به قول دوستی میگفت : تیم برتون در حقیقت مغز به تکامل رسیده آدمیزاد است چون هیچ مغز انسانی قادر به شخصیت پردازی و طراحی کاراکتر های این انسان نیست

متشکر عالی بود
بعد از افتضاح سیاره میمون ها فکر کنم برتون بتواد دوباره دل هوادارانش را بدست اورد


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir