بخش اول / بخش دوم / بخش سوم / بخش چهارم / بخش پنجم / بخش ششم / بخش هفتم / بخش هشتم / بخش نهم / بخش دهم
پری چند ساعت بعد وقتی مطمئن شد که پدر و مادر هر دو خوابند پاورچین پاورچین به طرف ِ کمد ِ رختخوابهای قدیمی که در هال ِ خانه بود رفت، سه تا لحاف ِ بزرگ از آن بیرون کشید و آنها را یکی یکی و آرام به اتاقش برد. در ِ اتاقش را که بست نفس ِ عمیقی کشید و خیلی آرام، انگار که میخواست هیچ کس بجز خودش نشنود، گفت: « هه! خیال کردن! نمیذارم به این راحتی دنیام رو ازم بگیرن. حالا میخواد زندگی باشه یا فرشتههای لعنتی، یا حتی خود ِ خود ِ خدا! نمیذارم... من نمیخوام مثل اون آدمهای مسخره شبیه ِ آدم برفی یه جا بایستم و انقدر به یک نقطه زل بزنم که آب بشم و برم. نمیذارم! » آنوقت دو تا لحاف ِ سنگین و قطور را روی تختخواب انداخت که به اضافهی لحاف چهل تکهی خودش میشد سه لایه لحاف! و دو تای دیگر را هم کنار ِ تختخواب گذاشت. خودش را زیرشان چپاند ، سرش را زیر برد و سعی کرد به شاهزاده فکر کند. کمی که گذشت خوابش برد اما نیمههای شب بیدار شد. باز هم بی هیچ خوابی! حسابی عرق کرده بود و تشنهاش شده بود. بلند شد به آشپزخانه رفت و یک لیوان آب ِ خنک خورد؛ سر ِ حال آمد و برگشت. این بار آن دو تا لحاف ِ دیگر را هم که کنار تختخواب بود روی تخت انداخت و با مکافاتی خودش را زیرشان جا کرد. حالا پری سرش را که زیر ِ لحافها میبرد حس میکرد به خانهای وارد شده. به خانهای که آنقدر چفت و بست دارد و محکم است که هیچ مزاحمی نمیتواند واردش بشود. نفسش به زور بالا میآمد، بشدت گرمش شده بود اما در عوض خوشحال بود. حس میکرد این بار توی این پناهگاه ِ محکم میتواند دنیای خوشگلش را که هزار برابر بهتر از آن دنیای بیرون است ببیند و نگه دارد. از ته ِ قلب آرزوی دیدن ِ شاهزاده را کرد. فقط و فقط شاهزاده! ... کمی که گذشت خود را میان ِ جنگل ِ انبوهی دید. وای! چه غوغایی بود! از رنگهای زندهی سبز و قهوهای درختان؛ از آوازهای شلوغ و شادمانهی پرندگان؛ و از تونلهای درخشان ِ نور ِ خورشید ِ صبحگاهی که همه جای زمین را لکه لکه کرده بود! مه ِ سبکی آرام و بی صدا در میان درختان میخزید و هوای ِ خنک ِ صبح را با رطوبت ِ خود ملایم میکرد. پری از دیدن ِ اینهمه زیبایی سِحر شده بود. چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید؛ بوی نم ِ چوب و برگ! حتما دیروز اینجا حسابی باران باریده! پری کفشهایش را درآورد و شروع کرد به قدم زدن روی لایهی نرم و نازک ِ برگهای خیس خورده... این اولین باری بود که میدانست در خواب است! نمیخواست هیچوقت بیدار شود. از پشت سرش صدایی شنید و هیجانزده برگشت. اما پلنگ صورتی را دید که روی رشتهای از پیچکهای درختی تاب میخورد و آهنگ ِ کارتون ِ خودش را سوت میزند! دیگر پلنگ صورتی را نمیخواست! حتی اگر تاب سوار شود و آهنگ کارتونش را سوت بزند! حتی اگر خیلی بامزه باشد! نمیخواستش! آهی کشید و با خودش گفت: اگه شاهزاده بود... که ناگهان صدای شیههی اسبی را شنید. به اطراف نگاه کرد: شاهزاده با اسب ِ سفید ِ نعل نقرهای کمی دورتر کنار یک درخت تنومند ایستاده بود. از روی اسب فریاد زد: « بالاخره فرار کردم! همهی خزانه ارزونی ِ همسایهها! من با تو از همه شون ثروتمندترم! » پری بعد از آنهمه دوری وقتی شاهزاده را دید زانوهایش لرزید، نفسش را در سینه حبس کرد و ناگهان به سرعت بطرفش دوید. پلنگ صورتی از پشت سر داد زد: « دلم برات تنگ میشه پری خانوم! هر وقتی یه سری هم به کلبهی درویشی ِ ما بزنید! » شاهزاده از اسبش پایین آمد. پری خود را پرتاب کرد بغل شاهزاده و گفت: « دیگه برنمیگردم. منم با خودت میبری؟ » شاهزاده لبخندی زد، نوک ِ سبیل هایش بالا رفت، پری را با تمام ِ قدرت به سینه فشار داد و گفت: « حتما! » ناگهان پری حس کرد دارد خفه میشود! بلند فریاد زد: « ولم کن! آآآآ...خخخخ »...
نقاشی: نينا جمشيدنژاد
نزدیکهای صبح بود. پری زیر پنج تا لحاف بزرگ دست و پا میزد و با صدای ضعیفی کمک میخواست! تا اینکه بالاخره توانست سرش را از گوشهای بیرون بیاورد و نفس بکشد. صورتش کبود شده بود، خیس ِ عرق میلرزید و با صدای بلند و سریع نفس میکشید. به سختی از جایش بلند شد. هم برای اینکه پدر و مادرش از صدایش به اتاق نیایند و آنهمه لحاف را روی تختخواب نبینند و هم بخاطر حال بدش از اتاقش بیرون آمد و به داخل دستشویی دوید.
***
بعد از آن شب پری دیگر به دنیای خوابها و خیالهایش برنگشت. یا بهتر است بگوییم نخواست برگردد! شاهزاده و اسب سفید ِ نعل نقرهای با تمام ِ خاطرهها برایش یک افسانه شده بود. یک افسانه که اگرچه شیرین، اما فقط و فقط یک افسانه بود. با افسانه نمیشود زندگی کرد! ( مگر اینکه بمیریم! ) تمام ِ پوسترها و نقاشیهای اتاقش را پاره کرد و به سطل ِ آشغال ریخت، لحاف ِ چهل تکهاش را با یک لحاف سادهی آبی رنگ ِ مخملی عوض کرد ( مادرش هم لحاف چهل تکه را با اشتیاق و با نوک انگشتانش، گرفت و انداخت توی کیسهی سیاه زباله! )، نوارهای کارتوناش را به همکلاسیهایش هدیه داد و با اینکه اولش نمیتوانست از دیدن ِ کارتون های تلویزیون چشم پوشی کند اما کم کم آنها را هم به کل فراموش کرد.
حالا پری با اینکه با چند نفر از همکلاسیهاش دوست شده بود، به مهمانیهای دورهای ِ فامیل میرفت، لباسهای شیک و گران قیمت میپوشید، با همه سلام و احوالپرسی میکرد، لبخند میزد و گاهی اوقات هم میرقصید آنهم به چه زیبایی! اما واقعا تنها شده بود.
بیشتر اوقات، شبها در اتاقش بیدار مینشست؛ و در سکوت یا درس میخواند یا زل میزد به دیوارهای خالی ِ اتاقش و به این فکر میکرد که تا کی میتواند اینطور سردرگم و تنها بماند؟ اما خب، انسان نباید ناشکر باشد؛ وضعیت جدیدش حداقل این خوبی را داشت که دیگر هیچ کس نگرانش نباشد!...
قصهی ما دروغ بود
مثل یه پارچ ِ دوغ بود
قصهی ما راست بود
مثل یه ظرف ِ ماست بود
قصهی ما هرچی بود
دروغ نگم قشنگ بود!
************
( یا حق )
اشکان نیّری
بهمن 1382 - شهریور 1383
سمنان
سلام بر دوستان گرامی که این داستان لعنتی(!) رو از اول تا آخر دنبال کردند(اصلا هست یه همچین کسی؟!)این داستان هم به سلامتی تموم شد و ما هنوز تموم نشده ایم!ازتون می خوام که اگر حوصله داشتید همینجا نظری هرچند کوتاه راجع به کل این داستان بدهید...خالی از تعارفات دوستانه یا غیر دوستانه!...نقد باشه یا نظر یا هر حرفی راجع به این داستان بنویسید و مطمئن باشید برای من بسیار بسیار مهم است...یا حق
نميدونم يادته قبلا بهت گفتهبودم كه يكي راجع به داستانت گفتهبود كه پيام خيلي بزرگ و باارزشي داره كه اين داستان نتونسته از عهدهي بيانش بربياد... و گفتهبود كه آخر داستان بااينكه گل و بلبل داره و درخت و بارون و... باز هم پايان «قشنگ»ي از كار در نيومده؟ فكر ميكنم بعد از اينكه آخر داستان رو كلا عوض كردي (و مخصوصا با اون تغييراتي كه تو قسمتهاي ديگه دادي) اون مشكلها حل شده... من خودم اين پايان رو (با اينكه خيلي غمانگيزتر از قبليهس) خيلي خيلي بيشتر دوست دارم... اين يكي خيلي واقعيتره...
اين رو هم كه قبلا گفتهبودم كه نثر داستان تو قسمتهاي آخر خيلي قشنگتر و روونتر از اولهاشه...
...و اما درمورد احساس كليم به داستان، بايد بگم كه داستان رو جوري نوشتهاي كه آدم وقتي ميخوندش احساس ِ دقيقا نميدونم چي... محبت، تعلقخاطر ِ نويسنده رو به داستان حس ميكنه و
نميتونه با احساسي جز اون بخوندش (به قول «اوستا اخوان»مون كه ميگه آدم وقتي مثلا ريسپِكت! (احترام!) فاكنر رو نسبت به ميس اميلي ميبينه، نميتونه جور ديگهاي به ميس اميلي نگاه كنه! ميگه اگه يه نويسنده بتونه طوري داستان رو بنويسه كه نوشتهش احساسش رو نسبت به داستان يا كاراكتر داستانش نشون بده، خواننده هم كم و بيش همون احساس رو پيدا ميكنه) فكر كنم يعني اگه نويسنده خودش از مثلا كاراكتر داستانش خوشش نياد، اگه خودش رو هم بكشه نميتونه خواننده رو وادار كنه اون شخصيت رو دوست داشته باشه... كه درمورد داستان تو اينطوري نيست (و اگه اين فقط نظر خودم بود اينجا نمينوشتماش. چون فكر ميكردم شايد چون تو رو ميشناسم، از قبل ميدونستهم چيزي رو كه مينويسي دوست داري ـ يا با علاقه مينويسي...؛ همون كسي كه اون انتقادهايي رو ـ كه اول همين نوشته آوردم ـ گفتهبود، و چند نفر ديگهاي كه اونجا بودن (و هيچكدومشون هم اصلا تو رو نميشناختن) ميگفتن كه داستان ار لحاظ انتقال احساس نويسنده به خواننده هيچ مشكلي نداره...
بگذريم... از اونجايي كه من متخصص ايرادهاي بنياسرائيليام، اينو هم بگم كه حالا چرا پنج لايه پتو؟ يعني منظورم اينه كه... ميدوني، با توجه به اون پاياني كه دفعهي قبل واسه داستان نوشتهبودي، پنج تا پتو مشكلي نداشت... ولي حالا با دو سه تا پتو هم پري ميتونه احساس كنه وارد خونهي چفت و بستدار محكمي شده... پنج تا ديگه يه كم زياده!
آها... فقط يه چيز ديگه كه خيلي وقته ميخوام بگم و هي يادم ميره... اونجايي كه پري به پلنگصورتي محل نميذاره و ميدوه به سمت شاهزاده، بعد هم پلنگصورتي داد ميزنه كه دلش تنگ ميشه و... آدم احساس ميكنه كه پري داره روياهاش رو ترك ميكنه... يعني انگار اگه با شاهزاده هم بره باز دنياي كارتونها و خواب و خيالهاش رو رها ميكنه... آره؟
خب ديگه... از اونجايي كه زشته من بيشتر از اين چرت و پرت بگم! بهتره ديگه فعلا تمومش كنم...
نينا
متشکرم از هـمه ی شما!...مـخصوصا از نینای عزیز که من واقعا نسبت به ایشان ارادت قلبی خاصی دارم!...یا حق
:)