نوشتهی زیر نه نقد كتاب است و نه حتی چیزی مانند آن. تنها غُرغُرهای آشفتهی یك خوانندهی شاكی است!
خانم صنیعی! كتابهای شما اعصاب مرا خُرد میكند!
توجه كنید! این نظر شخصی من است. لطفا نزنید!
مدتها قبل كه كتاب «سهم من» پرینوش صنیعی را خواندم، به نظرم چیزی بیش از یك كتاب معمولی نیامد. قبول دارم كه با به تصویر كشیدن وقایع سیاسی و اجتماعی یك دوره «سهم من» به چیزی بیش از یك داستان كاملا معمولی تبدیل شدهاست. ولی از این واقعیت نمیشود گذشت كه حتی از دید من ِ ادبیاتنشناس هم اشكالاتی در ساختار داستانی رمان وجود داشت.
نمیتوانستم بفهمم كه چطور ممكن است یك نویسنده كتابش را بدون ویرایش چاپ كند و اگر كتاب ویرایش شدهاست، چطور كسی متوجه نشدهاست كه تا اواسط كتاب تمام داستان به زبان محاوره روایت میشود و به ناگهان در اواسط كتاب بدون هیچ دلیل مشخصی «خانجون» تبدیل به «خانجان» میشود، فعلهای شكسته كتابی میشوند و ناگهان زبان نوشته این همه تغییر میكند. تا اینجا چندان مشكلی نیست. خواننده آنقدر غرق داستان است كه اصلا متوجه تغییر زبان نمیشود. میتوان خود را اینگونه توجیه كرد كه لابد یك دلیلی داشته و من نمیفهمم! میشود گفت كه نویسنده نوآوری به خرج داده و نخواسته زیر بار قواعد و تئوریها برود و...! قبول! این هم كه بگویم «اینكه شخصیت دختر داستان در نوجوانی با یك نگاه (فقط یک نگاه و نه حتی یک کلمه حرف) عاشق پسری میشود و بعد از سی سال که به طور اتفاقی باز او را میبیند هنوز عاشق است و حتی قصد دارد با او ازدواج کند و... غیرمعقول است»، ایراد بنیاسرائیلی است! کسی چه میداند شاید بشود دیگر! تا اینجا هم هیچ مشکلی نیست! اصلا «سهم من» یک کتاب خوب! ولی واقعا زور ندارد که آن را همردهی مثلا «چراغها را من خاموش میکنم» زویا پیرزاد میدانند؟ حالا نمیخواهم بحث کنم که اصلا این دو تا کتاب چه ربطی به هم دارند و همین که یک زن بدبخت بینوا توی کتابی دیدیم اسم کتاب را میگذاریم «نوشتهی فمینیستی» و اولین کاری هم که میکنیم، میچسبانیماش به «چراغها را من خاموش میکنم» و «دفترچهی ممنوع»! (آلبا دسس پهدس)
راجع به «سهم من» زیاد حرف نمیزنم. چون هم مدت زیادی از زمانی که خواندماش میگذرد، هم خود کتاب را گم کردهام و هم طرفدار زیاد دارد و بهتر است خیلی خودم را به دردسر نیندازم!
برویم سروقت «پدر آن دیگری» که اگر دو برابر «سهم من» هم طرفدار داشته باشد، نمیتوانم از غر زدن دربارهاش بگذرم! اگر «سهم من» چاشنی سیاسی ـ اجتماعیای داشت که باعث میشد از سر عیب و ایرادهایش بگذریم، «پدر آن دیگری» همین را هم ندارد. اگر همین ویژگی باعث شد به خودم اجازه ندهم «سهم من» را همردیف کتابهای سطح پایینتری چون مثلا «بامداد خمار» بخوانم، به جرات میگویم «پدر آن دیگری» بیشتر از یک کتاب سرگرمکننده نیست و چیزی بیشتر از همان «بامداد خمار» به خواننده نمیدهد. تازه اگر «بامداد خمار» حداقل یک پیام اخلاقی ِ «عاشق آدم بدها نشوید»! دارد، باور کنید «پدر آن دیگری» همین را هم ندارد. انگار نویسنده هول شده که همهی ایدههایش را توی این کتاب پیاده کند و حاصل کارش به نظر من معجون قر و قاطی شیرینیاست (به علت سرگرم کنندگیاش. بله، خودم هم نتوانستم کتاب را تا تمام نشده زمین بگذارم.) که مزهاش زود از بین میرود. (چون بعد از پایان کتاب تازه آدم به خودش میگوید: خب که چی!؟... یعنی چی!؟... چی شد!؟) بیشتر فصلهای کتاب از زبان بچهای است که لال نیست ولی حرف نمیزند. (و اگر فکر میکنید صنیعی از زبان مردی که از کودکیاش تعریف میکند، موفق عمل کرده لطفا دو خط از «شما که غریبه نیستید» هوشنگ مرادی کرمانی را بخوانید تا ببینید کدام قابل باورتر است.) خواننده میداند که در «پدر آن دیگری» راوی یک کودک نیست؛ مردی است که کودکی خود را تعریف میکند. پس چرا این را حس نمیکند؟ (:نه! این از زبان یک بچه نیست! ولی یک آدم بزرگ هم اینطوری حرف نمیزند!)
صنیعی اصلا در ایجاد همحسی میان شهاب (همان بچهای که ذکرش رفت!) و خواننده موفق عمل نکردهاست. مثلا قسمتی از کتاب را میخوانی و میتوانی ببینی که نویسنده سعی کرده به تو این احساس را بدهد که: «نچ! نچ! نچ! نچ! چه بابای بدی! بچهی بیچاره!» ولی در عوض احساس میکنی: «این بچه اصلا واقعی نیست. (خودمانیم، شما دور و برتان بچهای (دقت کنید! گفتم «بچه») انقدر کینهای، انقدر بیرحم دیدهاید!؟) شاید واقعا عقبافتادهای چیزی باشه.» (من که بالاخره نفهمیدم این شهاب عقبافتاده ـ یا به قول خودش خنگ ـ بود یا نه؟ نه بود، و نه نبود! نمیتوانی با اطمینان بگویی شهاب مریض بود و نمیتوانی هم قبول کنی که یک بچهی طبیعی به صرف اینکه مادربزرگش دارد پشت سر مامانش بدگویی میکند ـ با اینکه میداند این کار ممکن است به کشته شدن مادربزرگش بیانجامد ـ آجر را از بالای تراس پرت کند روی سرش!)
نمیتوانم بفهمم چرا باید مادر را محکوم کنیم که وقتی شهاب بعد از سالها یک کلمه حرف میزند، با خوشحالی به همه میگوید پسرش بالاخره حرف زدهاست. این طبیعی است، نیست؟
اگر این بچه طبیعی است، چرا از حرف زدن میترسد؟ چرا برای اینکه پسرعمویش خوشحال شود روی سرش میایستد و روی خاک و خل غلت میزند؟ یک بچهی سالم و طبیعی انقدر راحت فکر کشتن خواهر کوچکش را (آن هم فقط از لج بابای بیچارهاش!) می کند و بدون هیچ تاسفی جسد له شده و خونآلود او را جلو چشم میآورد؟
چطور بیبی (در نقش ناجی) با شکاندن ظرف و ظروف همراه شهاب و اینکه به کسی نمیگوید که او میتواند حرف بزند، اعتماد شهاب را جلب میکند و او را به حرف میآورد؟ (چرا اعتماد این بچه با این کارها به دست میآید؟) قبول! شهاب چون طبیعی نیست میترسد با پدر و مادرش حرف بزند. بیبی که طبیعی است چرا به دخترش میگوید شهاب حق دارد با شما حرف نزند؟ اگر اینکه مادر با اخم و تخم به کارهای خانه میرسد و پدر هر وقت از در میآید خسته است و آدم را نمیبوسد و بغل نمیکند دلیل حرف نزدن بود که همهی ما باید لال میشدیم!
یکی از لوسترین و کلیشهایترین بخشهای داستان آنجاست که شهاب و دو دوست خیالیاش ـ اَسی و بَبی! (که بیشتر شبیه شخصیتهایی هستند که افراد مبتلا به شیزوفرنی در ذهنشان میسازند تا دوستهای خیالی یک بچه) به تجزیه و تحلیل فحشهایی که بزرگترها میدهند میپردازند و به این نتیجه میرسند که «مادر قهوهای»! فحش خیلی زشتی است. (اگر نویسنده قصد داسته با نوشتن این بخش لبخند بر لب خواننده بیاورد که :«آخی... الهی، نازی!» باید بگویم در مورد من یکی که چیزی بیشتر از «ایفففف... چه لوس!» به دست نیاوردهاست.)
اصلا اگر ماجرای عاشق شدن فرشته پیش نمیآمد داستان چه لطمهای میخورد؟ بماند که این بخش از داستان به خودی خود خیلی نامعقول است؛ اگر فرشته عاشق است، چطور به این راحتی از پیش معشوقش، رامین ـ که قصد داشتهاند با هم فرار کنند ـ برمیگردد خانه؟ نه خواننده باور میکند که او از فرارش پشیمان است (چون بعد از آنکه برمیگردد «دیگر کسی خندههای بلند و شادمانهاش را» نمیشنود و بعد از اینکه به کس دیگری شوهرش میدهند هم هر شب با خاطرهی رامین به خواب میرود.) و نه برعکس! چرا که در جایی دیگر میگوید که شهاب جانش را نجات داده و اگر پیدایش نمیکرد با رامین فرار کرده بود و هرگز به خانه بر نمیگشت!
مشکل شخصیتهای این داستان چیست؟ عاقلاند یا دیوانه؟ عاشق هستند یا نیستند؟ راضیاند یا ناراضی؟... راستش من که نفهمیدم!
اصلا چه دلیلی دارد که راوی بعضی فصلهای کتاب مادر شهاب باشد؟ (و تازه آخر داستان هم به نحوی باید اشاره شود که شهاب و مادرش هر دو در حال مرور بیست سال گذشته بودهاند. انگار که ما خودمان خنگیم و توی این سیصد صفحهای که خواندهایم، نفهمیدهایم!) آنچه را نویسنده از زبان مادر شهاب به ما فهمانده جور دیگری هم میتوانست بگوید. (فقط دعا میکنم دیگر از درددلهای مادر شهاب برداشتهای فینیستی نشده باشد!)
بگذریم...
و اما در مورد ضعیفترین (به نظر من) و غیرباور ترین قسمت داستان، که آخر آن است؛
شهاب در کودکی پدرش را پدر برادرش (آرش) میدانسته و نه پدر خودش. قبول میکنیم که ذهن یک بچه وقتی در رفتار پدرش میان خود و برادرش احساس تبعیض کند، ممکن است چنین فکری کند. حالا، در آخر داستان، مشکلات شهاب با پدرش سالیان سال است که (با عذرخواهی سوزناک پدر از شهاب در مقابل شاهدان عینی فراوان!) به پایان رسیدهاست. بماند که رفتار شهاب به نظر من در تمام طول داستان با پدرش کینهتوزانه، بیرحمانه و از سر نفرت است. رفتاری که اصلا و ابدا «بچهگانه» نیست، ولی هیچ چیز به اندازهی جملهی آخر کتاب اعصاب خوانندهی بینوا را ـ که تازه یکجوری ـ به زور! ـ خودش را راجع به رفتارهای گذشتهی شهاب توجیه کردهاست، خرد نمیکند. آنجا که شهاب (که حالا بیست ساله است و حرف هم میزند!) در پاسخ به سوال دوستش که به عکس او و پدرش روی دیوار اشاره میکند و میپرسد: این آقاهه کیه که اینطوری بغلت کرده؟ میگوید: این...؟! این بابای آرشه!...
خانم صنیعی، میبخشید ها! بچهها (طبیعی یا غیرطبیعی) کینهای نیستند. باور کنید! به قول ژوزه مائوروده واسکونسلوس: قلب بچه میبخشد، حتی اگر فراموش نکند. (نقل به مضمون)
شاید لازم باشد که من همین اول حرفم مشخص کنم که با اصل حرف شما، یعنی اینکه: کتابهای پرینوش صنیعی خیلی با کتابهایی مثل بامداد خمار فاصله ندارند و مقایسهی آنها با مثلا «چراغها را من خاموش میکنم» و حتا «عادت میکنیم» نه فقط کملطفی که نشانهی بیسوادی و تازه کار بودن مقایسه کننده است، کاملا موافقم. حتا شاید اگر همین حرفها را مثلا توی یکی از جلسههای هفتسنگ یا یک جلسهی ادبی نوعی مطرح میکردید، نه تنها حرفهایتان را تایید میکردم که چه بسا ذوقزده، بهخاطر اینکه «یک نفر پیدا شده که دارد عقیدهی من را بیان میکند»، میایستادم و برای شما دست هم میزدم!
اما خانم جمشید نژاد، اما!
ما این روزها در روزگاری هستیم که شاید «چطور» گفتن یک حرف، به اندازهی اصل حرف مهم باشد. شهریار مندنی پور چه خوب این مساله را در قالب یک مثال در «کتاب ارواح شهرزاد» توضیح میدهد که: ... مثلا قصهی دلدادگی و عاشق شدن را بارها روایت کردهاند، حالا اگر کسی بخواهد بار دیگر آن را روایت کند، فقط وقتی داستانش قابل توجه میشود که قالبی جدید برای آن انتخاب کرده باشد و به اصطلاح «طرحی نو افکنده باشد». یعنی داستان را «طوری» تعریف کند که قبلا تعریف نشده باشد.(نقل به مضمون)
این مقدمهچینیها را کردم تا بگویم، ایدههای خوب شما حتا با وجود اینکه نثر نسبتا خوبتان را هم به عنوان پشتوانهی خود احساس میکنند، متاسفانه در قالبی مبتذل، سطحی و پیش پا افتاده، پیش چشم خواننده «ردیف» شدهاند. شکی نیست که نمونههایی که شما از کتاب انتخاب کردهاید با دقت و حوصلهی قابل توجهی انتخاب شدهاند اما، من متوجه نمیشوم که چرا یک دانشجوی ادبیات خواندهی ما باید تمام آنها را به سوالهای عوامانهای مثل «من که ندیدهام! مگر میشود؟» ختم کند؟ کسی که اهل کتاب باشد، حتا اگر کتاب پرینوش صنیعی را نخوانده باشد هم، از مثالهای شما بهراحتی میتواند کشف کند که «پدر آن دیگری» شخصیتپردازی ضعیفی دارد، پیرنگ روایت تقریبا ندارد، تعلیقهایش اغلب مصنوعی هستند، حضور نویسندهاش در اغلب لحظههای رمان احساس میشود، و.... و البته شاید فقط و تنها فقط تشخیص همینهاست، تفاوت منتقد و حتا خوانندهی حرفهای با خوانندهی ذوق زدهی تازه کار. خوانندهی کم کتاب خوانده هم شاید موقع خواندن کتاب احساس کند که نمیتواند با فلان آدم رمان ارتباط برقرار کند، اما نمیتواند توجیه کند که چرا نمیتواند. منتقد کتابخوانده اما میتواند. اجزای رمان را میشناسد، تکنیکهای داستاننویسی را میشناسد، و بلافاصله تشخیص میدهد که: چون نویسنده مثلا در اجرای فلان تکنیک ناتوان بوده یا حتا از آن نا آگاه بوده، کار رمانش به اینجا کشیده.... اینجاست که با بازگو کردن این کشف، نقد ادبی شروع به شکل گرفتن میکند و... تا آخر. وگرنه تکرار صرف جملههایی مثل «من که ندیدهام! خیلی لوس(!) است! اصلا چه دلیلی دارد که اینطور باشد؟ و...» کار منتقد نیست. منتقد کاربلد از ابزارهای از پیش آماده شدهی نقد ادبی استفاده میکند و بلافاصله پس از طرح این جور ایرادها، علت پیدا شدن آنها را هم یادآوری میکند: چون شخصیتپردازی خوبی ندارد، پلات روایت خوبی ندارد، و....
و دست آخر باید عرض کنم که، دورهای که نویسندهها با شکستهنفسیهایی مثل «نوشتهی زیر نه نقد كتاب است و نه حتی چیزی مانند آن. تنها غُرغُرهای آشفتهی یك خوانندهی شاكی است» یا «حتی از دید من ِ ادبیاتنشناس هم اشكالاتی در ساختار داستانی رمان وجود داشت» از زیر بار نقد دیگران فرار میکردند، خیلی وقت است که گذشته! به هر حال شما به خودتان جسارت دادهاید که در «ستون نقد کتاب یک هفتهنامهی پرخوانندهی اینترنتی» مطلب بنویسید، نه مثلا در وبلاگ شخصیتان. همین کافی است برای اینکه کسی شکستهنفسیهای شما را جدی نگیرد.
راستش من از نوشتت خیلی خوشم اومد. اما حس کردم یه کمی یه طرفس. یه جورایی سعی شده هر چی عیب و ایراده گفته بشه. در حالیکه نقد فقط از ایرادا گفتن نیست. البته تو گفته بودی که شکایت داری.شاید به این دلیل بوده./ بعد اینکه مقایسه کردن سهم من و کتاب خانم پیرزاد اصلا قیاس درستی نیست. چون سبک کتاب ها حرفشون و ماجراشون بالکل با هم متفاوته. فضای داستان و خیلی چیزای دیگه. و کسی هم که خواسته اونارو با هم قیاس کنه اشتباه کرده. اما من به شخصه دید مثبتی دارم راجع به این کتاب. نمی دونم چرا. خیلی ها شاید بهم گفتن که خوندن این جور کتابا بی کلاسیه! ولی من از این کتاب خوشم اومد. چون واقعیت جامعه ی ما واقعیت شخصیت پدر شهابه. واقعیت شخصیت مادرشه. امثال پدر شهاب زیادن. و بچه هایی مثل شهاب کم نیستن. من اینو قبول ندارم که بچه ی طبیعی و غیر طبیعی مثل شهاب نداریم. این بی رحم بودن و کینه ای بودن شهاب نیست. این ذهن پرتخیل یه بچه س که می تونه دس به کارای خطرناک بزنه.آخر داستان هم هرچند مورد علاقه ی من تموم نشد و خیلی زود همه چیز در عرض چند صفحه تموم شد اما باز می دونم که از اینکه شهاب گفت این بابای آرشه! میشه خیلی چیزا فهمید. منم قبول دارم. این کتاب یه کتاب سرگرم کننده بود. اما نمی تونم قبول کنم که اون طوری که سیاوشون عزیز گفته کسی که این کتابو نخونده باشه می فهمه که این کتاب پرداخت خوبی نداشته. نه! اتفاقا به نظر من تا کسی کتابی رو نخونه نمی تونه راجع بهش تصمیم بگیره. و حکم بده. در صورتیکه با وجود فرض کردن هزاران ضعف در کتاب شخصیت پردازی جالبی داشته خانم صنیعی. یادمه اولین بار که سهم من رو شناختم توی کتابفروشی بابات بود. کتابو برداشتم و پرسیدم خوبه؟ ایشون گفتن: خیلی عالیه. و من خوشحالم که این کتابو خوندم. حتی اگه خیلیها فکر کنن وقت تلف کردن بوده. کتابی که واقعیت رو خوب ترسیم کنه حتی اگه تاثیرش در کوتاه مدت باشه کتابیه که ارزش خوندن رو داره. در حالیکه کتاب هایی مثل بامداد خمار هیچ وقت نمی تونن از لحاظ پرداخت به واقعیت به سهم من برسن. البته من هم نظر شخصی ام را گفتم. شاید چون خیلی دوس دارم بعضی کتاب ها بدون پیش زمنیه ی فکری قبلی خونده بشه. که مثلا اگر خانم پیرزاد یا آقای سناپور یه همچین کتابی داشته باشن میون کتاباشون شاید اینجوری راجع بهشون فکر نکنیم.البته میگم. شاید تو مثل اونای دیگه ای فکر نکنی که به این کتاب ایراد گرفتن. /نوشته ات خیلی خوب بود. بازم میگم. شاید به چیزایی رسیدم که خودم موقع خوندن کتاب بهش نرسیده بودم.همیشه پایدار باش.
baba damet garm
man age jaye nevisande boodam ye pooli be to midadam akhe in chizayi ke to neveshti adamo vadar mikone bere in ketabaye mozakhrafo bekhoobe heyf ke iran nistam vagarna hamin alan rafte boodam enghelab.moshkele in adama in ke fek mikonan nevisandan dooste azizam
vali hall kardam khoob neveshti adam be vajd miad
merci
نينا عزيز
کتاب سهم من رو دوستی
از ايران برايم فرستاد .
هزاران اشکال داشت و داستان عجولانه سر هم بندی شده بود . بامداد خمار رو ساليان پيش دوستی به من قرض داد . کتاب چاپ 14 بود و برای من که ساليان ايران زندگی نمی کنم جالب بود که چرا يک رمان يکباره اينقدر طرفدار پيدا ميکنه . فکر کنم نو آوری نويسنده و صحبت در مورد عشق يک دختر جوان در اون سالهای سياه سانسور در ايران باعث اين موفقيت شده بود . البته که سانسور هم چنان وجود داره ولی به نوعی ديگر ...
راستش بعد از خوندن کتاب سهم من ديگه حاضر نيستم کتابی از همون نويسنده بخونم .
ممنون از نقد کتاب :-)
با سلام! اولا دقت کنيد که طرح جلد سهم من دقيقا از روي من اوي رضا اميرخاني کپي شده است. دوما کتاب يک کتاب بازاري است.
kheyliham ketab pedare on digari ali bod man bayad bashoma dar in mored bahs konam fekonam shoma az on daste adamayi hastdi ke eshghe romanaye iraniye eshghiyan vali in ke tab to neveshtehaye in ra ni mese neveshtehaye ravani poro moadab poro safavi yo ina kheyli ham khob bod
ba arze salam khedmate darkar khanome sanii.omidwaram ke haletoon khoob bashe.gharaz az mozahemat inke man faghat mikhastam begam ke asheghe neweshtehatoonam wa awalin ketabeton ro ham zamani ke hodoode3 sale pish dar iran boodam (sahme man)az tarighe daiiye azizam jenabe aghaye ali shahrom ke gooya shnaiiye nesbi ham ba shoma darand motalee kardam ke waghan ghashang bood.faghat khastam tashakori karde basham wa baratoonarezooye mowafaghiate rooz afzoon mikonam.hamishe salamato tandorost bashid.elham ghassemi.
سلاممممممم:
واقعا عالی نوشته بودی......من که کتاب رو نخوندم ولی این طوری که تو توصیف کرده بودی بیشتر حواسم به طرز نوشتن بود....خیلی عالی نقد کرده بودی... باعث شد من همیشه این سایت رو چک کنم..قلم خیلی توانمند و رسایی داری و بیانی واقعا شیوا که مسلما خودت می دونی......موفق و سربلند باشی