خانم صنیعی! كتاب‌های شما اعصاب مرا خُرد می‌كند!

جمعه، 17 تیرماه 1384

     

 
       
 

موضوع: کتاب

 

نويسنده: نينا جمشيد نژاد

   
     
اگر همین ویژگی باعث شد به خودم اجازه ندهم «سهم من» را هم‌ردیف کتاب‌‌های سطح پایین‌تری چون مثلا «بامداد خمار» بخوانم، به جرات می‌گویم «پدر آن دیگری» بیشتر از یک کتاب سرگرم‌کننده نیست و چیزی بیشتر از همان «بامداد خمار» به خواننده نمی‌دهد. تازه اگر «بامداد خمار» حداقل یک پیام اخلاقی ِ «عاشق آدم بدها نشوید»! دارد، باور کنید «پدر آن دیگری» همین را هم ندارد.
   

 

 

 

نوشته‌ی زیر نه نقد كتاب است و نه حتی چیزی مانند آن. تنها غُرغُرهای آشفته‌ی یك خواننده‌ی شاكی است!

خانم صنیعی! كتاب‌های شما اعصاب مرا خُرد می‌كند!

توجه كنید! این نظر شخصی من است. لطفا نزنید!


مدت‌ها قبل كه كتاب «سهم من» پری‌نوش صنیعی را خواندم، به نظرم چیزی بیش از یك كتاب معمولی نیامد. قبول دارم كه با به تصویر كشیدن وقایع سیاسی و اجتماعی یك دوره «سهم من» به چیزی بیش از یك داستان كاملا معمولی تبدیل شده‌است. ولی از این واقعیت نمی‌شود گذشت كه حتی از دید من ِ ادبیات‌نشناس هم اشكالاتی در ساختار داستانی رمان وجود داشت.
نمی‌توانستم بفهمم كه چطور ممكن است یك نویسنده كتابش را بدون ویرایش چاپ كند و اگر كتاب ویرایش شده‌است، چطور كسی متوجه نشده‌است كه تا اواسط كتاب تمام داستان به زبان محاوره روایت می‌شود و به ناگهان در اواسط كتاب بدون هیچ دلیل مشخصی «خان‌جون» تبدیل به «خان‌جان» می‌شود، فعل‌های شكسته كتابی می‌شوند و ناگهان زبان نوشته این همه تغییر می‌كند. تا اینجا چندان مشكلی نیست. خواننده آنقدر غرق داستان است كه اصلا متوجه تغییر زبان نمی‌شود. می‌توان خود را این‌گونه توجیه كرد كه لابد یك دلیلی داشته و من نمی‌فهمم! می‌شود گفت كه نویسنده نوآوری به خرج داده و نخواسته زیر بار قواعد و تئوری‌ها برود و...! قبول! این هم كه بگویم «این‌كه شخصیت دختر داستان در نوجوانی با یك نگاه (فقط یک نگاه و نه حتی یک کلمه حرف) عاشق پسری می‌شود و بعد از سی سال که به طور اتفاقی باز او را می‌بیند هنوز عاشق است و حتی قصد دارد با او ازدواج کند و... غیرمعقول است»، ایراد بنی‌اسرائیلی است! کسی چه می‌داند شاید بشود دیگر! تا اینجا هم هیچ مشکلی نیست! اصلا «سهم من» یک کتاب خوب! ولی واقعا زور ندارد که آن را هم‌رده‌ی مثلا «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» زویا پیرزاد می‌دانند؟ حالا نمی‌خواهم بحث کنم که اصلا این دو تا کتاب چه ربطی به هم دارند و همین که یک زن بدبخت بی‌نوا توی کتابی دیدیم اسم کتاب را می‌گذاریم «نوشته‌ی فمینیستی» و اولین کاری هم که می‌کنیم، می‌چسبانیم‌اش به «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» و «دفترچه‌ی ممنوع»! (آلبا دسس په‌دس)
راجع به «سهم من» زیاد حرف نمی‌زنم. چون هم مدت زیادی از زمانی که خواندم‌اش می‌گذرد، هم خود کتاب را گم کرده‌ام و هم طرف‌دار زیاد دارد و بهتر است خیلی خودم را به دردسر نیندازم!
برویم سروقت «پدر آن دیگری» که اگر دو برابر «سهم من» هم طرف‌دار داشته باشد، نمی‌توانم از غر زدن درباره‌اش بگذرم! اگر «سهم من» چاشنی سیاسی ـ اجتماعی‌ای داشت که باعث می‌شد از سر عیب و ایرادهایش بگذریم، «پدر آن دیگری» همین‌ را هم ندارد. اگر همین ویژگی باعث شد به خودم اجازه ندهم «سهم من» را هم‌ردیف کتاب‌‌های سطح پایین‌تری چون مثلا «بامداد خمار» بخوانم، به جرات می‌گویم «پدر آن دیگری» بیشتر از یک کتاب سرگرم‌کننده نیست و چیزی بیشتر از همان «بامداد خمار» به خواننده نمی‌دهد. تازه اگر «بامداد خمار» حداقل یک پیام اخلاقی ِ «عاشق آدم بدها نشوید»! دارد، باور کنید «پدر آن دیگری» همین را هم ندارد. انگار نویسنده هول شده که همه‌ی ایده‌هایش را توی این کتاب پیاده کند و حاصل کارش به نظر من معجون قر و قاطی شیرینی‌است (به علت سرگرم کنندگی‌اش. بله، خودم هم نتوانستم کتاب را تا تمام نشده زمین بگذارم.) که مزه‌اش زود از بین می‌رود. (چون بعد از پایان کتاب تازه آدم به خودش می‌گوید: خب که چی!؟... یعنی چی!؟... چی شد!؟) بیشتر فصل‌های کتاب از زبان بچه‌ای است که لال نیست ولی حرف نمی‌زند. (و اگر فکر می‌کنید صنیعی از زبان مردی که از کودکی‌اش تعریف می‌کند، موفق عمل کرده لطفا دو خط از «شما که غریبه نیستید» هوشنگ مرادی کرمانی را بخوانید تا ببینید کدام قابل باورتر است.) خواننده می‌داند که در «پدر آن دیگری» راوی یک کودک نیست؛ مردی است که کودکی خود را تعریف می‌کند. پس چرا این را حس نمی‌کند؟ (:نه! این از زبان یک بچه نیست! ولی یک آدم بزرگ هم این‌طوری حرف نمی‌زند!)
صنیعی اصلا در ایجاد هم‌حسی میان شهاب (همان بچه‌ای که ذکرش رفت!) و خواننده موفق عمل نکرده‌است. مثلا قسمتی از کتاب را می‌خوانی و می‌توانی ببینی که نویسنده سعی کرده به تو این احساس را بدهد که: «نچ! نچ! نچ! نچ! چه بابای بدی! بچه‌ی بیچاره!» ولی در عوض احساس می‌کنی: «این بچه اصلا واقعی نیست. (خودمانیم، شما دور و برتان بچه‌ای (دقت کنید! گفتم «بچه») انقدر کینه‌ای، انقدر بی‌رحم دیده‌اید!؟) شاید واقعا عقب‌افتاده‌ای چیزی باشه.» (من که بالاخره نفهمیدم این شهاب عقب‌افتاده ـ یا به قول خودش خنگ ـ بود یا نه؟ نه بود، و نه نبود! نمی‌توانی با اطمینان بگویی شهاب مریض بود و نمی‌توانی هم قبول کنی که یک بچه‌ی طبیعی به صرف اینکه مادربزرگش دارد پشت سر مامانش بدگویی می‌کند ـ با اینکه می‌داند این کار ممکن است به کشته شدن مادربزرگش بیانجامد ـ آجر را از بالای تراس پرت کند روی سرش!)
نمی‌توانم بفهمم چرا باید مادر را محکوم کنیم که وقتی شهاب بعد از سال‌ها یک کلمه حرف می‌زند، با خوشحالی به همه می‌گوید پسرش بالاخره حرف زده‌است. این طبیعی است، نیست؟
اگر این بچه طبیعی است، چرا از حرف زدن می‌ترسد؟ چرا برای اینکه پسرعمویش خوشحال شود روی سرش می‌ایستد و روی خاک و خل غلت می‌زند؟ یک بچه‌ی سالم و طبیعی انقدر راحت فکر کشتن خواهر کوچکش را (آن هم فقط از لج بابای بیچاره‌اش!) می کند و بدون هیچ تاسفی جسد له شده و خون‌آلود او را جلو چشم می‌آورد؟
چطور بی‌بی (در نقش ناجی) با شکاندن ظرف و ظروف همراه شهاب و اینکه به کسی نمی‌گوید که او می‌تواند حرف بزند، اعتماد شهاب را جلب می‌کند و او را به حرف می‌آورد؟ (چرا اعتماد این بچه با این کارها به دست می‌آید؟) قبول! شهاب چون طبیعی نیست می‌ترسد با پدر و مادرش حرف بزند. بی‌بی که طبیعی است چرا به دخترش می‌گوید شهاب حق دارد با شما حرف نزند؟ اگر اینکه مادر با اخم و تخم به کارهای خانه می‌رسد و پدر هر وقت از در می‌آید خسته‌ است و آدم را نمی‌بوسد و بغل نمی‌کند دلیل حرف نزدن بود که همه‌ی ما باید لال می‌شدیم!
یکی از لوس‌ترین و کلیشه‌ای‌ترین بخش‌های داستان آنجاست که شهاب و دو دوست خیالی‌اش‌ ـ اَسی و بَبی! (که بیشتر شبیه شخصیت‌هایی هستند که افراد مبتلا به شیزوفرنی در ذهن‌شان می‌سازند تا دوست‌های خیالی یک بچه‌) به تجزیه و تحلیل فحش‌هایی که بزرگ‌ترها می‌دهند می‌پردازند و به این نتیجه می‌رسند که «مادر قهوه‌ای»! فحش خیلی زشتی است. (اگر نویسنده قصد داسته با نوشتن این بخش لبخند بر لب خواننده بیاورد که :«آخی... الهی، نازی!» باید بگویم در مورد من یکی که چیزی بیشتر از «ایف‌‏ف‌ف‌ف... چه لوس!» به دست نیاورده‌است.)‏‏
اصلا اگر ماجرای عاشق شدن فرشته پیش نمی‌آمد داستان چه لطمه‌ای می‌خورد؟ بماند که این بخش از داستان به خودی خود خیلی نامعقول است؛ اگر فرشته عاشق است، چطور به این راحتی از پیش معشوقش، رامین ـ که قصد داشته‌اند با هم فرار کنند ـ برمی‌گردد خانه؟ نه خواننده باور می‌کند که او از فرارش پشیمان است (چون بعد از آنکه برمی‌گردد «دیگر کسی خنده‌های بلند و شادمانه‌اش را» نمی‌شنود و بعد از اینکه به کس دیگری شوهرش می‌دهند هم هر شب با خاطره‌ی رامین به خواب می‌رود.) و نه برعکس! چرا که در جایی دیگر می‌گوید که شهاب جانش را نجات داده و اگر پیدایش نمی‌کرد با رامین فرار کرده بود و هرگز به خانه بر نمی‌گشت!
مشکل شخصیت‌های این داستان چیست؟ عاقل‌اند یا دیوانه؟ عاشق هستند یا نیستند؟ راضی‌اند یا ناراضی؟... راستش من که نفهمیدم!
اصلا چه دلیلی دارد که راوی بعضی فصل‌های کتاب مادر شهاب باشد؟ (و تازه آخر داستان هم به نحوی باید اشاره شود که شهاب و مادرش هر دو در حال مرور بیست سال گذشته بوده‌اند. انگار که ما خودمان خنگیم و توی این سیصد صفحه‌ای که خوانده‌ایم، نفهمیده‌ایم!) آنچه را نویسنده از زبان مادر شهاب به ما فهمانده جور دیگری هم می‌توانست بگوید. (فقط دعا می‌کنم دیگر از درددل‌های مادر شهاب برداشت‌های فینیستی نشده باشد!)
بگذریم...
و اما در مورد ضعیف‌ترین‌ (به نظر من) و غیرباور ترین قسمت داستان، که آخر آن است؛
شهاب در کودکی پدرش را پدر برادرش (آرش) می‌دانسته و نه پدر خودش. قبول می‌کنیم که ذهن یک بچه وقتی در رفتار پدرش میان خود و برادرش احساس تبعیض کند، ممکن است چنین فکری کند. حالا، در آخر داستان، مشکلات شهاب با پدرش سالیان سال است که (با عذرخواهی سوزناک پدر از شهاب در مقابل شاهدان عینی فراوان!) به پایان رسیده‌است. بماند که رفتار شهاب به نظر من در تمام طول داستان با پدرش کینه‌توزانه، بی‌رحمانه و از سر نفرت است. رفتاری که اصلا و ابدا «بچه‌گانه» نیست، ولی هیچ چیز به اندازه‌ی جمله‌ی آخر کتاب اعصاب خواننده‌ی بی‌نوا را ـ که تازه یک‌جوری ـ به زور! ـ خودش را راجع به رفتارهای گذشته‌ی شهاب توجیه کرده‌است، خرد نمی‌کند. آنجا که شهاب (که حالا بیست ساله است و حرف هم می‌زند!) در پاسخ به سوال دوستش که به عکس او و پدرش روی دیوار اشاره می‌کند و می‌پرسد: این آقاهه کیه که این‌طوری بغلت کرده؟ می‌گوید: این...؟! این بابای آرشه!...
خانم صنیعی، می‌بخشید ها! بچه‌ها (طبیعی یا غیرطبیعی) کینه‌ای نیستند. باور کنید! به قول ژوزه مائوروده واسکونسلوس: قلب بچه می‌بخشد، حتی اگر فراموش نکند. (نقل به مضمون)

 
 
 

 مطالب مرتبط

 
 

  ارسال نظرات

برای ديدن نظرات ديگران در مورد اين مطلب اينجا را کليک کنيد.

 
 

موسیقی زیر زمینی - بخش سوم: رپ

 

موسیقی زیر زمینی - بخش دوم: راک، متال و تلفیقی

 

موسیقی زیر زمینی - بخش اول: پاپ

 
 

پذیرش «رپ» به عنوان سبک موسیقی
گفتگو با عبدالجبار کاکایی، عضو سابق شورای ترانه وزارت ارشاد
بحر طویل؛ رپ ایرانی
طبقه‌بندی مفاهیم موسیقی «رپ» فارسی - ویرایش اول
از مفاهیم عرفانی تا داف فانتزی، نگاهی به ترانه‌های رپ فارسی
رپ، ارائه تصویر تنزل‌یافته از زن و رفتار جنسی نوجوانان امریکا
هیپ‌هاپ واقعی و رپ‌خوانان سفید
گرافیتی؛ نمونه دیوارنگاری شهر تهران
نمونه ترانه رپ - کمک
نمونه ترانه رپ - وطن پرست
نمونه ترانه رپ - صلح تویی
نمونه ترانه رپ - سفری بی انتها
نمونه ترانه رپ - شهر گمشده
نمونه ترانه رپ - ایران ما
نمونه ترانه رپ - انرژی هسته‌ای
نمونه ترانه رپ - اختلاف
نمونه ترانه رپ - بنزین
نمونه ترانه رپ - اذان
نمونه ترانه رپ - سصید ۳۰۰
نمونه ترانه رپ - فرق آدما

 
 

برترین‌های رسانه‌ای سال

 


جستجو :

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]

مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.

 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 
 

© Copyright 2002-2007 7sang Persian E-zine